مردم همواره فریاد میزنند که میخواهند آینده بهتری خلق کنند. ولی این حقیقت ندارد. آینده خلائی است بیرحم و نابردبار نسبت به همه. گذشته سرشار است از زندگی؛ گذشته دوست دارد ما را شکنجه دهد، به تسلیم وادارد، تحریکمان کند؛ گذشته ما را ناسزا میگوید، وسوسهمان میکند تا ویرانش کنیم و یا از نو بسازیم. مردم تنها به این دلیل سعی دارند ارباب آینده باشند که گذشته را تغییر دهند. آنها برای تسلط و دست یازیدن به لابراتوارهایی که عکسها در آن دستکاری میشوند و زندگینامهها و تاریخها بازنویسی، میجنگند... ستیز با قدرت، ستیزِ حافظه با فراموشی است.
میلان کوندرا
تاریخ افغانستان، تاریخ نسلكشی و دورِ باطل جنایتهای انسانی است؛ هر روز كه میگذرد دیواری از فاصلههای جدید در برابر ما سر بر آسمان میكشد، ما را از هم بیگانهتر میكند و در توحش بیشتری غرق میشویم. در كانون خاطرهجمعی ما نوعی «سولیپسیسمِ»قومی قدرتمندی وجود دارد كه درك همدلانه از جهان اقوام دیگر را ناممكن ساخته است. تجربهی تاریخی نشان داده كه «اگو»ی متعلق به یك قوم خاص، در هیچ شرایطی قادر نبوده خودش را در وحدت یك «سرگذشت» در كنار اقوام دیگر تقویم بخشد. پرسش ما این است که چگونه میتوان به این دور باطل خشونت و «انکار خواستِ زندگی» پایان داد؟ آیا میتوان راهِ برونرفتی را از این بنبست کور تصور کرد و به این «تقدیرِ نگونِ» سیزیفوار که دیرزمانی است در آن گرفتار ماندهایم پایان داد یا آنکه این نگونبختی همان تقدیر ازلی ما است؟ چگونه میتوان به گفتوگوی اشباح گذشته پایان داد و تاریخ را آن گونه نوشت كه در خدمت زندگی باشد، نه تداعیگرِ كینه و نفرت و مرگ؟ چگونه میتوان تاریخ را از نگاه «قربانیان» روایت كرد؟ و از همه مهمتر اینكه چگونه ممكن است جنایتها را فراموش کرد و به «بخشایش» دست یافت؟
در این نوشته تلاش میشود اجمالا به برخی از پرسشهای فوق پاسخ دهیم. پیشفرض اصلی ما آن است كه جهانانسانی، هستی پدیداری دارد كه میتوان در آن تصرف كرد. سرشت این جهان همان حكایتها و روایتهایی هستند كه در گفتارها بیان میشوند و در لوح خاطرههایمان حك شدهاند؛ بهعبارت دیگر جهان انسانی، همان جهانِخاطرهها است، خاطرههایی كه بعضاً در قالب سنت و نهادهایاجتماعی متجسد شدهاند. از آنجا كه این جهان پدیداری مخلوق ما است، میتوان آن را دستكاری كرد و به گونهای دیگر ساخت. مهمترین عنصر ساختمانِ جهانِانسانی «زمان/ Time» است، به گونهای كه تنها از طریق «آگاهی درونی فراگیر زمان» میتوان افقهای مستور و ابعاد نامكشوف جهان انسانی را كشف كرد.
رهیافت ما در این تحلیل، رهیافتِ «تأویلگرایانه» و چارچوب نظری ما سخنرانی پل ریكور فیلسوف و متأله فرانسوی است تحت عنوان «خاطره، تاریخ و فراموشی1» كه در آن به «ارتباط بین خاطره و تاریخ» پرداخته است. پرسش اصلی ریكور در این سخنرانی آن است كه «چه چیز مشخصاً تاریخی است و به خاطره تعلق ندارد و چه چیزی را نمیتوان از تاریخ به خاطره منتقل كرد؟». از آنجا كه دلیل طرح این موضوع به عقیدۀ ریكور آن است كه نسل وی شاهد فجیعترین جنایات تاریخ بشر بوده، میتوان آن را در مورد افغانستان كه چرخ تاریخ آن از معبر جنایتها، كشتارهای دستهجمعی، و غارت و خون عبور كرده، نیز مطرح كرد. طرح این موضوع به ما كمك خواهد كرد خاطرۀ زخمی را كه تداعیگر كینه و نفرت و انتقام است، درمان كرده و به این روند رنجبار مرگاندیشی، پایان دهیم. ما خاطرههای فراوانی داریم، خاطرههایی كه اغلب رنجآور و آسیبزا هستند. پروسههای مرگبار ره به جایی نبردهاند، باید از شكست پروسه تصفیه قومی عبرت بگیریم و به جای فروماندن در قلمرو «هادس»، خدای مردگان، شاهراه حیات و رستگاری را در پیش گیریم. رستگارشدن البته فقط با اتخاذ یك رویكرد انتقادی نسبت به گذشته ممكن است، باید در این باره عمیقا تأمل كنیم كه چه خاطرههایی را زنده نگهداریم و چه خاطرههایی را به بوته فراموشی بسپاریم. سنجشانتقادی خاطرۀجمعی گذشته، از یكسو به ما امكان میدهد تا تاریخ رسمی و ایدئولوژیك را كه روایت یكسویۀ رخدادهای تاریخی و در حقیقت ایدئالیزهكردن تخیلات فرد مستبد بهمثابه پدر و عامل سركوب است نقد كنیم، و از سوی دیگر تاریخ را از نگاه «قربانیان» فهم كرده و به صورتبندی جدیدی از تاریخ دست یابیم كه متعلق آن فرهنگ یا كل زندگی در كلیت آن میباشد، به گونهای كه بر جهان عینی و متكثر چندقومیتی افغانستان قابلیت انطباق داشته باشد.
بدیهی است كه مبارزه با گذشته و درمان خاطرهی آسیبدیده چندان آسان نیست، مخصوصا خاطرهای نظیر جنگ كه بر اساس یافتههای مکتب «روانكاوی/ Psyco-analysis» بنیاد غریزی دارد و تمایلات لذتخواهی وجدان معذب را ارضا میكند. دلكندن از گذشته برای ما یقینا دشوار است، ما به جنگ عادت كردهایم و سالها است كه خوی شرارت و تمنای غریزی مرگ در ما شعلهور است و مرگ شادی و هیجان میآفریند؛ لذتبردن از مرگ، و به بیان هایدگر «فراموشیوجود» به صورت كلیتتاریخی ما را در فراموشی از خود غرقه كرده است؛ آنچنانكه در فقدان دركانسانی از خویشتن همدیگر را نه انسان، بلكه ازبك، هزاره، پشتون، تاجیك و غیره درك میكنیم كه هر كدام در نظامدلالت و نشانهشناسی ما بر تصورات و معانی خاصی از قبیل كلهخام، خرباركش، قلفك چپات و امثال اینها دلالت دارند. برای بیرونرفت از نیستیگرایی لازم است خاطرهی ما تعدیل و تاریخ ما نقد گردد. آنچه را که کسانی چون عبدالحیحبیبی و امثال او بهعنوان فرهنگ تاریخی بدان مینازند یا آن «پتهخزانه» و گنج پنهانی كه آن را كشف كردهایم كه قدمت تاریخی ما را در كتب عهد باستان و سرودههای مقدس ثابت میكند، تخیلات واهی و تدوام دیالوگ اشباحِ خیالی است، ترویج کینه و نفرت، یاوهسراییهای بیریخت و مضحک و «اجساد متعفن/ Villa Corpra»ی است كه حتی شایسته تشریح هم نیستند. اگر به كمك نگاهی كاملا انتقادی از عرصه تنگ گذشته بیرون نیاییم و اگر خاطرة آسیبدیده و زخمهای تاریخی را مداوا نكنیم، نه تنها وضعیتِ اسفبار موجود ادامه خواهد یافت، بلكه نگونبختیهای دهشتناكتر و فجایع انسانی بزرگتری در انتظار ما خواهند بود. ادبیاتتاریخی و تولیدات فرهنگی موجود كه صورتِ عینیشدۀ جهاناجتماعی ما است، جهانی را روایت میكند كه آتشفشان نفرت و خشم در آن فوران میزند. جهان ما همان جهانی است كه تا حدودی در ادبیات و گفتارهای موجود نمودار و بازنمایی شده است؛ ساختمان و مصالح این جهان را باورهای نژادی تشكیل میدهد. به گفته سوزان كاپلر: «جنگ ناگهان در جامعه آرام و صلحآمیز ظهور نمیكند... حملات نژادپرستانه در آسمان غیرنژادپرست برق نمیزند. (کاپلر، 1384: 14)» این موج كینه و نفرت و جنگ به خاطره نامتعادل ما برمیگردد؛ «زمانی بیش از حد خاطره داریم، یعنی خفتها و ضعفها را به یاد میآوریم و گاهی با كمبود خاطره و افراط در فراموشی روبرو هستیم. (ریكور، 1373)» بنابراین باید این خاطرهی نامتعادل و روایتهایتاریخی را سر از نو بازخوانی كرد؛ تنها از راه بازخوانی و نقد و اصلاح این روایتها كه جهان ما را در سیمای مونادهای قومی جدا از هم به تصویر میكشند، میتوان به سوی وضعیتِانسانیتر گام برداشت.
رئوس مباحثی که در اینجا مطرح خواهند شد عبارتند از: مفهوم یا موضوع خاطرۀ جمعی، آسیبشناسی خاطره، رابطه تاریخ و خاطره و نقش تاریخ بهمنزلۀ ابزاری برای درمان آن، فراموشی كه جمعآوری خاطرات و تلاش برای درمان آن را در بر میگیرد. به صورت اجمال به هر یك از موارد فوق خواهیم پرداخت.
1ـ خاطره جمعی:
در یك تقسیمبندی كلی میتوان خاطره را به خاطره فردی و جمعی تقسیم كرد. از آنجا كه موضوع بحث ما تحلیل رابطه خاطره و تاریخ است، درباره خاطره فردی بحث نخواهیم كرد؛ زیرا خاطره فردی، خصلت شهودی و حضوری دارد، نمیتوان آن را از ذهنی به ذهن دیگر انتقال داد. موضوع این بحث خاطرهجمعی است كه خصلت تاریخی و زمانی دارد، یعنی رسوبشدگی تجربههای انسانی كه دامنه آن از زمان حال فراتر میرود. البته تعریف دقیق خاطره جمعی چندان آسان نیست؛ خاطرهجمعی، مانند دیگر مفاهیماجتماعی، چندوجهی و پیچیده است؛ از یكسو دارای بُعد سوبژکتیو و انتزاعی است و از سوی دیگر پیوستاری است که گستره آن از بینهایت خاطرههای كوچك تا بینهایت بزرگ را در بر میگیرد: خاطرهی مربوط به كل تاریخ بشر، خاطرهی مربوط به حوزۀ فرهنگیـتمدنی خاص، یك قوم، یك فرقهاجتماعی، خانواده یا یك گروه دو نفره.
بهرغم آنكه تعریفِ تامی وجود ندارد كه حدود و ثغور واقعی خاطره جمعی را معین كند و بهرغم مبهم بودن چیستی و ماهیت آن، نه تنها خاطرهجمعی وجود دارد، بلکه کسانی مانند «موریس هالبواکس» آنرا امر بدیهی دانستهاند. زمانی که از دخمه ناپیدای فردیت بیرون میآییم و به «حوزههای روانیبالاتر»ی میرسیم که به صورت «بازنمودِجمعی/ Collective represent» متجلی میگردد و ما با دیگران در آن مشتركیم، به مرز خاطره جمعی قدم نهادهایم. این حوزههای روانی عالیتر یا همان خاطرات جمعی، با تمام تکثر آن، با سبکزندگی که از حیث تجربی آشناتر است، قرابت دارد. به بیان ریكور خاطره جمعی، همان خاطره مشترک است: «خاطرهای که به اشتراک گذاشته میشود مقام اجتماعی مییابد (ریكور، 1373: 49). هرچند این خاطره مشترک، یا خاطرهای كه دارای مقاماجتماعی است هستیِ پدیداری دارد، اما در جهان عینی به شیوههای متفاوت و گونههای خاص متقوم میشوند و به صورت طبیعتثانوی انتخابهای ممكن را محدود میكند. «اشتراک به معنای دقیق کلمه، یعنی اشتراک اجتماعی، گونههای مختلف اشتراک اجتماعی در درون جهان عینی، بهمثابه عینیتهای روحی خاص متقوم میشوند. این اشتراکات در مراتب مختلف ممکنشان، بهخصوص بهصورت گونههای شاخص که خصلت «شخصیتهای مرتبه بالاتر/ personalities of higher order» را دارند، متقوم میشوند2». خاطرهجمعی، افزون بر آنکه کارکرد خاطره فردی را دارد و در ایجاد عمق زمان نقش ایفا میکند، قابل انتقال است و ما را با نسل گذشته پیوند میزند. با هر رخداد كه در فضایاجتماعی اتفاق میافتد، برگی از خاطرات ما ورق میخورد، این تجارب رو هم تلنبار میشوند، گذشته را به حال پیوند میزند و حال را به آینده و سرانجام به صورت جهانمشترکی پدیدار میگردد که هوسرل آنرا «جهانحیاتی» نامیده است، جهانی كه ما، گذشتگان و آیندگان با هم تلاقی میكنیم.
بهصورت كلی میتوان گفت که خاطرۀجمعی عبارت از باورها و تصوراتاجتماعی مشتركی است كه بر اثر تبادلخاطرات، در افق مفهومی همبسته، از طریق شبکه وسیع نمادها و نشانهها، میان تجربه و انتظارات، یا گذشته و حال و آینده پیوند برقرار كرده و در نهایت بهصورت روایت منسجم جهان ما را تعین میبخشد. کارکردِ خاطرهجمعی، ایجاد پیوستگی میان اکنون و آینده و عمق بخشیدن به آگاهی ما نسبت به زمان است و ما را قادر خواهد ساخت كه فاصلۀ زمانی را درك كنیم و چنانکه ریکور به درستی اشاره میکند: «كاركرد خاطره، تنظیم یادها در بُعد گذشته و گذشتۀ سپری شده است. (همان)» از آنجا كه خاطره ردِ پایِ تجربههایی است كه خصلت زمانی دارند، بنابراین بدون توجه به سرشت زمانی یك تجربه و جهتمندیای كه خاطره آن را تعیین میكند، نمیتوان به راز آن پی برد.
باید گفت كه بحث زمان در فلسفه و الاهیات غرب بحثی است کاملا جدی که آناکاوی آن در اینجا ممکن نیست. نگاهی نسبتا سطحی به زمان آن است که زمان بهصورت امر مستقل و خارج از جهان انسانی مسیرش را طی میکند. در برابر این دیدگاه کسانی چون آگوستین قدیس، کانت، شوپنهاور، نیچه، هایدگر و ریکور قرار دارند كه زمان را در تناسب با پدیدارهای انسانی مطرح کردهاند. کانت زمان را امرِاستعلایی و صورت ذهنی ادراک تعریف کرد. به عقیده وی زمان «امرِماتقدم/ a prior»، عنصر پایدار تجربۀ عینی و دارای حیثیت بدیهی و ماقبلِتأملی است که هرگونه تجربه بر پایه آن تعین مییابد. «نسبتهای زمانی بین نمودها- قواعدی که وحدت هرنمود بر طبق آنها به نسبت زمان تعین میشود- بر هر تجربۀ عینی تقدم دارند و در واقع آن تجربه را میسازند.3» در این رویکرد زمان پدیدار وابسته به انسان تعریف میگردد. زیرا فقط انسان، چنانكه اگزیستانسیالیستها میگویند، پروسه ناتمامی است كه دایما از اكنون فراتر میرود، و بنابراین موجودات غیرانسانی را نمیتوان زمانمند و تاریخی دانست. نیچه، در كتاب تأملاتنابهنگام آشكارا بیان میكند كه موجودات غیرانسانی: «غیرتاریخی زندگی میکند و همه هستیاش در اکنون خلاصه میشود... و در هر لحظه تمامیت خود را بروز میدهد.4» به عقیدۀ نیچه تنها آدمی با گذشته و آینده مرتبط است، این حلقه وصل او با گذشته، خاطراتی است که دایما اکنون او را آشفته میکند. «برگی از طومار خاطرات، آرام از ذهن او دور میشود و ورق میخورد و دوباره بر زانوی شخص میافتد، آنگاه آدمی میگوید: "به خاطر میآورم".5» تنها ما آدمیان هستیم که هر کجا برویم گذشته چونان شبحی در تعقیب ما است؛ ما بار سنگین گذشته یا همان خاطرۀ گناه نخستین را بر دوش داریم.
ریکور، زمان را در ارتباط با خاطره و تاریخ مطرح میكند؛ او شكل را از بوطیقای ارسطو میگیرد و زمان را از آگوستین قدیس؛ برآیند این دو اما نه ساختایستای ارسطو است و نه تقلیل زمان به زمان حال آگوستین، بلکه پیوستاری است درونماندگار كه از گذشته تا آینده را در بر میگیرد:
مفهوم زمان بر تبادل میان كاركرد تعلق فرد به گذشته و ارتباط این گذشته با خاطره از سویی و از سویی دیگر تعلق فرد به آینده و توانایی او در تعیین وضعیتش در آینده استوار است. در این دیدگاه زمان حال كمتر به صورت لحظۀ منقطع از گذشته و آینده و بیشتر به صورت حلقه ارتباط زنده در مسیر تداوم زندگی مطرح میگردد. حلقهای كه آنچه را به تازگی رخ داده و نیز به زودی رخ خواهد داد، در بر میگیرد. (ریكور، 1373: 49.)
به بیان دقیقتر زمان در نگاه ریكور هستیِ پدیدارشناختی دارد، برونگستری ذهن است، حرکت از «چگونه» به «کجا». زمان، نه تنها در حوزه عبور قابل جستوجو است، بلکه در تمامی خاطرههای نهادینهشده و ساختیافتۀ تجربه بشری حضور دارد، خاطره، همان انتظارهای پایانیافته است. شاید بتوان گفت آنچه اولیس هومر از نیلوفرخوران و داروی مسخکننده سیرسه و نغمههای جانگداز الاهگان افسونگرِ جزیره سیرن به خاطر میآورد، نه گذشته سپری شده است و نه آینده ناب و نه حال برکنده از گذشته و نامرتبط به آینده. دنیای انسانی مهر زمان بر پیشانی دارد. تعلق انسان به زمان از وابستگی او به مكان عمیقتر است؛ انسان بر كشتی زمان در اقیانوسِ تجربیات بهیادمانده شناور است، قطبنمایی كه جهت حركت او را به سوی آینده تعیین میكند خاطرات او است. او همچون والتر بنیامین معتقد است كه تاریخ همان «فرشته نو/ Angelus Novus» است و «آنجا كه ما رشتهای از رویدادها را میبینیم، او شاهد فاجعهای یكه است كه ویرانههای روی هم تلنبار، و همه چیز را پیش پای او پرتاب میكند. فرشته مایل است كه بماند و مردهها را بیدار كند، و هرچیز ویران را بازسازد. ولی توفانی از جانب بهشت میوزد، با چنان شدتی گرد بالهایش میپیچد كه دیگر نمیتواند آنها را ببندد و این توفان به شكل مقاومتناپذیری فرشته را به سوی آیندهای پیش میراند كه پشت بدان دارد. در همین حال ستون ویرانهها در برابرش سر به آسمان میكشد.» به عقیدۀ ریكور خاطره، جهت حرکت زمان یا تاریخ از گذشته به آینده را در جهان تضمین میکند.
به هر تقدیر خاطره جمعی بسط تجربیات انسانی در زمان است؛ تجربههای رسوبشده كه از یك تا چندین نسل را در بر میگیرند. فیالمثل ما خاطرههایی از کشتارهای دوران امیرعبدالرحمان داریم، خاطره جنگ با انگلیس و شوروی سابق، جنگهای قومی عهد مجاهدین و جهل و دهشت عصر طالبان. تردیدی وجود ندارد كه ما هر كدام بهصورت مستقیم و فردی این رخدادها را تجربه نکردهایم، روایت میان خاطرات و رخدادها ارتباط برقرار میکند. اغلب این خاطرات، روایتی است که دیگران به ما گفتهاند و حضور ما حضوری غیرمستقیم است. با این وجود، اینها صورت ساختیافته تجربههای گذشته ما است، خاطرات مشتركی كه تجربههایمان را در این قالبها میریزیم و با ارجاع به این خاطرۀ مشترك، مقاصد ما قابل فهم میگردد، و تجربههای تازه خود را در قالب همین نظم نامرئی، اما مأنوس و آشنا پیكربندی و بازروایت نموده و به نسل آینده منتقل میکنیم تا از این طریق وجود خود را بسط دهیم. در بازروایی این خاطرهها است كه به خود و به نسل آینده خدمت یا خیانت میكنیم؛ زیرا روایت یا بازگویی خاطره یك عمل است و ما در برابر آن مسئولیم، و چنانكه ریكور میگوید: «یک عمل اجتماعی است، عمل اجتماعی که آن خاطره یکی را به دیگری متصل میسازد و چیزی را سبب میشود که میتوان آن را تبادل خاطره نامید (ریکور،1373: 49)» بنابراین میتوان از «عمل تبادلِخاطره» نام برد، اما عمل در اینجا فهم، تأویل و بازروایت خاطره است. از طریق روایت و تأویل است که ما وارد تعاملات انسانی میشویم و جهانهای اجتماعی گوناگون را عینیت و تحقق میبخشیم، و در نتیجه آن را شیء تلقی میکنیم.
ریکور سه نوع خاطره تاریخی را از هم تفکیک میکند: 1) «سنتمندی/ Traditionality»، 2) سنتها/ Traditions» و 3) «سنت/ Tradition» 6. او در جلد اول و دوم کتاب «زمان و روایت» سنتمندی را دیالکتیک میان «رسوبگذاری و ابداع» تعریف کرده و آنرا به قلمرو تخیلِمعنایی یا «محاكات2/ Mimesis2» مرتبط میسازد. اما در جلد سوم دامنه این ارجاع را توسعه داده و استدلال میکند که سنتمندی زمانی بهعنوان قالب درك متعارف قابل فهم خواهد بود که محملی برای انتقال میراث گذشته باشد؛ سنتمندی نه تنها پیششرط انتقال معنای روایت تاریخی، بلكه «امروزیکردن امرتاریخی»، دیالكتیك میان متن و مفسر و بررسی امورگذشته با چشمانداز اكنون از طریق تأویل است كه در قلمرو «محاكات3» قرار دارد.
ریکور، مدعی است که طرح سنتمندی در این مقوله دیالکتیکی، یعنی دیالكتیك میان متن و مفسر، ما را قادر خواهد ساخت كه در برابر طرزِتلقیهای غلط درباره گذشته ایستادگی کنیم. نخست اینکه مانند نیچه از طریق «فراموشی فعال» و «تأمل نابهنگام»، خویشتن را از شرِ مردهریگ گذشته كه سد راه آینده میشود، رها سازیم. دوم اینكه این نوع سنتمندی در برابر پنداره ایدئالیستی همزمانی گذشته و حال و تقلیل ابعادِ تاریخی در فهم حال مقاومت میکند، خطایی که هگل و رمانتیسیسمها مرتکب شده بودند و حال را كلیتی میدانستند كه تمامی امور گذشته را در خود دارد. نفی این دو نگاه افراطی، مدلی از سنتمندی را پیشنهاد میکند که گادامر از آن «امتزاجِ افقها/ fusion of horizons» یاد کرد و آن را برای فهم و تبیین رخدادها به کار گرفت. به عقیدۀ گادامر یک «رخداد» زمانی قابل فهم خواهد بود که افق معنایی مفسر با افق معنایی متن در هم ادغام شوند؛ متن، پدیده فعالی است که در برابر تفسیر مقاومت میكند، و ما ناگزیریم در «بازی فهم» با متن آشتی کنیم. هنگامی که آشتی صورت گیرد و افق متن و مفسر با هم ادغام شوند، «حقیقت/ Truth» پدیدار خواهد شد. اما حقیقت در نگاه گادامر، امر بیرونی و خارج از فهم ما نیست، «در عمل فهمیدن ما به درون حقیقت افگنده میشویم.7» جهان انسانی از مصالح تاریخ ساخته شده است و مسلماٌ میان مفسر و متن تاریخی فاصله وجود دارد، اما این فاصله «خلاء» نیست؛ زیرا «استمرار زمان و سنت» آن را پر میکند و ما باید این فاصله زمانی را بهعنوان امکان فهم متن در نظر بگیریم. «در حقیقت نکته مهم آن است که فاصلهی زمانی را بهعنوان امکان مثبت بازشناسیم، فاصله زمانی مغاکی دهان گشوده نیست، زیرا که استمرار زمان ـ از رهگذر ورود مستمر به حال حاضر - و سنت آن را پر میکند، سنتی که در پرتو آن هر آنچه به ما ارث رسد منور میشود (ارغنون، 4: )» ریکور اما به جای تحلیل شرایط وجودی فهم به سرشت روایی و زمانی آن توجه دارد و مفهوم سنتمندی بهصورت خلاصه از دیدگاه ریكور اینکه: «فاصله امروزی که ما را از گذشته جدا میکند، نه یک فاصله زمانی مرده، بلکه انتقال زایایی معنا است.8»
دومین مقوله را که ریکور بهعنوان خاطره تاریخی یاد میكند،« سنتها» است. بهرغم آنکه سنتمندی نوعی صورت است، سنتها بهمثابه مفهوم مادی محتویات سنتمندی را تشکیل میدهند. انتقال از صورت به محتوا، نوعی فعالیت تأویلی است. تأویل، روشن میکند که سنتها ضرورتا زبانشناختی هستند و بنابراین نمیتوان آنها را از ذخایر معناییِ پذیرفتهشدهای که بر ما تقدم دارند تفکیک كرد. سرشت زبانیِ معنایِ تاریخی، هستهی مرکزیِ تمام استدلال او در «زمان و روایت» است. واکاوی امر تاریخی، یعنی تأویل متن؛ متن نه فقط در جایگاه گواه رخدادهای گذشته قرار دارد، بلكه جانشین آنها است. آگاهی ما، تحت تأثیر امر تاریخی و متن که گذشته را به ما منتقل میکند، تکمیل میگردد. کسی كه سنت را فرامیگیرد، در ابتدا آنرا به چیزهایی ارجاع میدهد که در گذشته گفته شده است. تفسیر، در حقیقت سنتز برخورد دیالکتیکی محتوای مادی و صوری یا جمع زمانی سنتمندی و سنتها است، گذشته امر داده شده است؛ پیش از آنکه بخواهیم آنرا در معرض پرسش قرار دهیم، به صورت پرسش بر ما آشكار خواهد شد. ریکور هستی سنتها را با واقعیت که گذشته از ما استفهام میکند، پیوند میدهد. سنتها طرحهای معنایی هستند به پاسخهای تفسیری ما. ریکور سومین مقوله گذشته تاریخی یا خاطره را «سنت/ Tradition» تعریف میکند. این حرکت اخیر از «سنتها» به «سنت» معطوف به دستبابی «حقیقت» و تقلا برای «فهمکردن معنا»، همان تفسیری است كه گادامر از سنت ارائه كرد بود؛ یعنی سنت بهره از حقیقت دارد.
پس از بررسی اجمالی مفهوم خاطرۀ جمعی اکنون باید به آسیبهای آن بپردازیم. خاطره جمعی، آسیبپذیر است و زخم برمیدارد؛ در این مورد ریکور از«مفاهیم همچون شکنندگی و آسیبپذیری در زمینه اجتماعی یا در مورد یک کشور و نهاداجتماعی صحبت میکند (ریكور،1373: 51).» ریشه دیدگاه ریکور درباره آسیبهای خاطره به آراء زیگموند فروید برمیگردد. فروید، اولین كسی بود كه بهصورت مدون به آسیبشناسی خاطره پرداخت. به نظر فروید توضیح ریشهی خاطرههای آسیبزا چندان آسان نیست؛ زیرا به نظام روانی «Uns/ Unconscious System» یا نظام ناخودآگاه برمیگردد كه منطقه ویژه ثبتها یا آثار مربوط خاطره و اشیا است. او میگوید:
بر مبنای بینشهایی که از تجربه روانکاوی کسب كردهایم، فرض میگیریم که تمام فرایندهای تحریکی در سایر نظامها رخ میدهد، رد پای دایمی از خود در آنها برجای میگذارد که بنیاد خاطره ما را تشکیل میدهد، چنان رد پا- خاطرههای با واقعیت و آگاه شدن هیچ نوع سرـوـکاری ندارند؛ در واقع اغلب زمانی به نهایت قدرتمند و به نهایت پا برجایند... از جریان تحریکآمیز درون سیستم Cs، آگاهی حاصل میشود، اما در آن جا رد پایی برجای نمیگذارد. (زیگموند فروید، 1382: 44.)
یكی از آسیبهای خاطره، اجتنابورزیدن از رنجِ حاصل از به یاد آوردن خاطرۀ ناخوشایند است. بر اساس مكتب روانکاوی فروید فراموشی امر صرفا تصادفی نیست، نوعی سرکوب است كه میتوانیم از طریق تداعی آزاد و تحلیل روانکاوانه قاعدهمندیِ فراموشی و ارتباط آن با خاطرۀ آسیبدیده را درک کنیم. سركوب به معنای نابودی نیست، فرستادن به محاق یا قلمرو نظام روانی Uns است، امر سركوبشده امكان دارد در هر فرصتی بر اثر «بذل توجه/ Effort of attenuation» یا بهصورت خودانگیخته پدیدار گردد؛ بنابراین میتوان بر پایه انگیزۀ سركوب فراموشی را توضیح داد. او در یادداشتی تحت عنوان «فراموشكردن اسامی و ترتیب كلمات/ The Forgetting of Names and Sets of Words» میگوید: «هنگامی که من آن موارد فراموشکردن نامها را در خود بررسی کردم، متوجه شدم که تقریبا به شکل قاعدهمندی به یاد نیاوردن نام نشاندهندۀ ارتباط آن با یک موضوع در شخصیت من است، و باعث میشود که در درون من احساسات قوی و غالبا دردآوری برانگیخته شود. (فروید، 1382: 117)» فروید، دو نوع فراموشی را برمیشمارد: نخست، هنگامی كه امری بر چیزی ناخوشایند دلالت كند، دوم آنكه تداعیگر امور ناخوشایند باشد. ریكور نتایج روانكاوی فروید را به خاطره جمعی تعمیم میدهد. فراموشی، نوعی عمل و سركوب خاطره است که یادآور رنج جمعی است، یا آن را تداعی میکند. تأثیر مخرب یک رخداد آسیبزای جمعی آن است که جامعه به خاطر دفاع در برابر رنج حاصل از یادآوری، آنرا سركوب کند. فراموشی در اینجا به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، به زخم یا حس نامطلوباجتماعی برمیگردد. اگر عمل سركوب موفق باشد، آسیب كمتر خواهد بود، آسیب آنگاه پیامدهای ویرانكننده در پی خواهد داشت كه عمل سركوب به صورت ناموفق انجام گیرد. در چنین وضعیتی فراموشی با «تحریف حافظه/ paramecia» همراه است؛ نفرت از یادآوری موضوع آزاردهنده و رنجآور به خطا به امر دیگری نسبت داده میشود. با قاعده جابهجایی تحریف حافظه و سركوب خاطره رنجآور میتوان وضعیت روانی جنگ، یا نفرت یك قوم از قوم دیگر در افغانستان را به خوبی توضیح داد؛ زیرا نفرت از یك فاجعه و یك زخماجتماعی و از همه مهمتر سركوب «غریزه مرگ» با سركوب قومی جابهجا شده و از طریق نفی یك قوم كه ابژۀ آزاردهنده تلقی میشود، میخواهیم مرگ را از خود دور كنیم. یكی از درخشانترین نوشتههای فروید كه میتواند به وضعیت موجود پرتو افگند «اندیشههای در خور ایام جنگ و مرگ/ Thought For The Time On War And Death» است كه فروید آنرا یك هفته بعد از جنگ جهانی اول نوشت و در آن به تفسیر جنگ و صلح پرداخت. فروید توضیح میدهد كه انسانها خاطرۀ مربوط به مرگ را همواره سركوب میكنند. میان خاطره مرگ و جنگ پیوند ناگسستنی وجود دارد؛ جنگ، در حقیقت، معلول تنفر و انزجار از خاطرۀ مرگ است و فاتح تصور میكند با كشتن دیگری مرگ را از خود دوركرده است: «ضمیر ناخودآگاه درست مانند انسان ماقبل تاریخ، نمیتواند مرگ خود را بپذیرد؛ جنایتكارانه خواهان مرگ غریبهها است (فروید، 1384: 173).» جنگ، معرفِ «انكار خواستزندگی» است و با وحشیگری درونی و میل غریزی انسان به مرگ و جنایت ارتباط دارد. تاریخ بشر از آغاز تا زمان حاضر مملو از جنایت بوده است و جنگ برگشت به وضعیت طبیعی و توحش عصر بربریت است كه هنوز میل غریزی توسط تمدن سركوب نشده بود: «جنگ رشد و نمو كه تمدن بعدها برای ما امكانپذیر ساخته است، از ما پس میگیرد و ذات ماقبل تاریخی ما را آشكار میسازد. جنگ دوباره ما را وامیدارد قهرمانانی شویم كه نمیتوانند مرگ خود را باور كنند؛ جنگ بر بیگانگان انگ دشمن میزند، دشمنی كه باید بمیرد یا آرزوی مرگش را داریم؛ جنگ به ما میگوید كه باید به مرگ عزیزانمان بیاعتنا باشیم (همان:173).» به عقیدۀ فروید مطمئنترین راه خاتمهدادن به جنگ، پذیرفتن واقعیت مرگ است. و در نهایت فروید نتیجه میگیرد كه جنگهای اخیر، تلقی برخورد عرفی با مرگ را نابود و ما را مجبور خواهد كرد كه مرگ را بپذیریم:
آشكار است كه جنگ ناگزیر این برخورد عرفی با مرگ را میروبد؛ مرگ دیگر كتمان نخواهد شد. ما مجبور میشویم آنرا باور كنیم. انسانها واقعا میمیرند، آن هم نه دیگر یك به یك، بلكه بسیار، غالبا دهها هزار تن روزانه جان میدهند. مرگ دیگر پیشامد محتمل نیست. بیتردید اینكه گلوله به این فرد اصابت خواهد كرد یا به دیگری، هنوز هم بستگی به احتمال دارد؛ اما بههرحال گلولهای ممكن است به فرد دوم اصابت كند و بدین ترتیب بیشتر شدن موارد مرگ، جایی برای این تلقی باقی نمیگذارد كه مرگ پیشامد محتمل است. (فروید، 1384: 164)
به عقیده فروید غریزه مرگ با اصل لذت پیوند دارد، در برابر اصل واقعیت که ناشی از خودآگاهی، در خدمت غریزه زندگی، محافظه کار و حیلهگر است. مرگ، معرف شور نیستی در انسان است، خاموش و بیصدا عمل میكند، در برابر اصول زیستشناختی قرار دارد كه معرف عطش به زندگیاند. او در مقاله تحت عنوان «ورای اصللذت/ Beyond The Pleasur Principle» میگوید: «واقعیت مهم دیگر این است که غرایز زندگی تماس بسیار بیشتری با ادراکات درونی ما دارند ـ و بهعنوان برهمزنندگانِ آرامش ظاهر میشوند و مداوماً تنشها را به وجود میآورند که رفع آنها با احساس لذت قرین است ـ درحالیکه غرایز مرگ به نظر میرسد کار خود را بیسرـوـصدا انجام میدهند. به نظر میرسد که اصل لذت عملا در خدمت غرایز مرگ است (فروید، 1382: 80)». وضعیت غریزی، وضعیت جنگ است و «صلح پدیده طبیعی نیست، بلکه نتیجه کاری است علیه غریزه مرگ و بهویژه فرهنگ مرگ که در همه انسانها وجود دارد... آغاز یک جنگ آسان، ولی پایان دادن به آن دشوار است (ریكور، 1373: 52)». به نظر فروید هدف غرایز، مرگ است. و به تعبیر سناییغزنوی: «سوی مرگ است خلق را آهنگ». این مرگاندیشی كه نمونۀ بارز و عینی آن را در افغانستان مشاهده میكنیم مولد فرهنگی میشود که اندیشیدن درباره حیات امری زائد تلقی میگردد.
2ـ خاطره و تاریخ:
اكنون باید به مهمترین بخش از دیدگاه ریکور پرداخت: ماهیت امر تاریخی و تفکیک آن از خاطره. تاریخ از دیدگاه ریکور تنها مطابقت با امرِواقع و توصیف رخدادها نیست؛ تاریخ از مقوله روایت و تلاشی است که سوژۀ شناسا از طریق گذشتهای که توصیفاش میکند و حالی که از آن او است، میان «رخداد» و «روایت» روابطِ معنایی برقرار میکند. رخدادِ تاریخی هنگامی که حال بود، مانند زمان حال ما بود، آشفته، بیریخت و فهمناپذیر. بنابراین امرِتاریخی نه رخدادها، بلكه صورتِ ذهنی و انسجامیافتۀ آنها در قالب روایت است، نه حکایت در محاق و نه صرفا توصیف امر واقع. در اینجا ریکور به یک تفکیک بنیادین میرسد: ارتباط فهم و واقعیت و رابطه سوژه و ابژه که در فرهنگ غرب ریشه دیرینه دارد و بهصورت مشخصِ سرشت فهم و تفکیک میان نومن و فنومن از فلسفه انتقادی کانت آغاز گردید و تا کیرکگارد، نیچه، ویتگنشتاین و هایدگر ادامه داشته است که هایدگر میکوشد بر این تفکیک و شکاف غلبه کند. نظریهپردازان انتقادی از مارکس و انگلس تا لوکاچ و آلتوسر و آدورنو و بارت سعی کردند با پردهبرداشتن از چهره آگاهیکاذب و رمزگشایی امورِتاریخی و اسطورههایی که حقیقت را مخدوش جلوه میدهند، به ازخودبیگانگی انسان و چنانکه فروید گفته است به دلبستگی او به «تصاویر فتیشگونه» عاری از حقیقت پایان دهند.
ریکور علاوه بر مغاک میان نومن و فنومن، از شکاف و گسیختگی دو نوع مکتب تأویل نیز به خوبی آگاه بود: تأویل بهعنوان «احیاء معنا» و تأویل به معنای «کاهشتوهم»، یا «مکتبشبهه». تأویل به معنای نخست در جستوجوی دستیابی به آشکارساختن معنایی است که «به صورت سروش الاهی به ما خطاب میشود»؛ اما تأویل به معنای دوم كه ماركس، نیچه و فروید مدافعان آن هستند، در پی «کاهش دروغ و توهمات آگاهی» میباشد. ک.ام. نیوتون میگوید دلیلی که «ریکور مارکس، نیچه و فروید را بهعنوان مدافعان مکتب شبهه پیوند میدهد این است که آنها با پدیدارشناسی امور مقدس و هر نوع هرمنوتیکی که بتوان آن را هرمنوتیک تذکر معنا و به یاد آوردن وجود نامید، مخالفند. (ک. ام نیوتن، 1372: 199)»
ریکور معتقد است که هیچ هرمنوتیک فراگیر و عامی برای تفسیر وجود ندارد، اما هرمنوتیک نوع دوم یا «مکتبشبهه» بیشترین تنش را به وجود آورده است. بیگمان مارکس، نیچه و فروید بهعنوان سه مخرب بزرگ آنچه را که دیگران حقیقت یاد کردهاند، مجعول، و عقل بشری را مفلوک و بیریشه دانستند؛ زیرا چنانكه نیچه گفته است: «عقل، فاقد هرگونه رسالت اضافی است که آنرا به فراسوی زندگی بشری رهنمون شود... عقل، در مقام ابزار بقای فرد، قوای اصلی خود را از خلال دورویی و ریا شکوفا میسازد. احتمالا هیچ چیز دشوارتر از فهم این نکته نیست که میل صادقانه و ناب به حقیقت چگونه در میان آدمیان ظهور کرده است. آنان به تمامی غرق در توهمات و تصاویر رؤیایی هستند؛ چشمانشان فقط بر سطح اشیا میلغزد و صرفا «شکلها» را میبیند. (نیچه، 1373: 126)» به نظر آنها آگاهی در كلیت خود کاذب است. جستوجوی معنا را نباید آگاهی تلقی كرد؛ جستوجوی معنا در ایدئالترین حالت فقط میتواند كشف رمزهایی باشد که مارکس، نیچه و فروید به ترتیب آنها را «هستیاجتماعی»، «ارادۀ معطوف به قدرت» و «ناخودآگاه»، نامیدهاند. با هر یک از این رمزها میتوان ارزشهایفرهنگی و ادعاهای گزاف نظیر امورمتعالی، حكم یقینی عقل و باور به حقیقت را توهمزدایی کرد و به تعبیر نیچه به «افلاطونگراییتودهها» پایان داد. هرچند آنها تمدنبشر را در كلیت آن نقد كردند، اما به صورت خاص دین در نگاه این هر سه، از سنخ آگاهی كاذب به شمار میرود. مارکس با روایت ماتریالیستی از هستی، دین را پدیده تخدیرکننده و توهمآمیز تفسیر کرد؛ زیرا دین با وعدۀ بهشت جاودان انسان را افیون کرده و نیاز کاذب را جانشین نیاز واقعی میکند؛ «دین تریاک آدمیان است»، آگاهی باژگون، تحققخیالی ذات بشری، توجیهگر سلطه؛ نقد دین نقد جهان اندوهبار آدمی و لغو آن موجب رهایی و طلوع خورشید راستینی است که انسان در فروغ آن میتواند ذاتش را تحقق بخشد. نیچه به تأویل تبارشناسی اراده روی آورد و همچون مارکس به نقد روایت دینی پرداخت. به نظر او پرستش دینی از وجود، زاده ترس از حقیقت و دینداران طالبان هستهی بیمغزـند، فقط کودکان شتابکار و دروغزن است كه از روی هنرمندی و كلك به پرستش روی میآورند:
در میان كودكان پرسوز و گداز، كه لذت زندگی را تنها در تحریفِتصویر آن مییابند، چه بسا مراتبی برقرار باشد. اندازۀ تباهی را میتوان در چشمشان با این مقیاس اندازه گرفت كه آنان تا چه حد آرزو دارند تصویر زندگی را تحریفشده، رقیقشده و ماورایی ببینند. «انساندینی/ homines religiosis» را هم میتوان در شمار هنرمندان و در بالاترین رده آنان نهاد... از این دیدگاه دینداری و «زندگی در خدا» همچون عالیترین و آخرین زاده ترس از حقیقت به شمار میآید. چون حالت پرستش و جذبه هنرمندانه در برابر پایدارترین دروغپردازیها، همچون خواست، باژگونکردن حقیقت و خواستن ناحقیقت به هر قیمت. (نیچه، 1379: 104)
دین اگر بنفسه هدف باشد، نه وسیله برای تحقق «خواستقدرت»، علت اصلی فروماندن و پستی نوع انسان خواهد شد؛ زیرا باعث تضمین بقای آنهایی میشود که میبایست نابود گردند. فروید، به تأویل «میل» انسان پرداخت و قاره ناخودآگاه روح را كشف كرد. به نظر او زندگی آمیخته با محرومیتها و ناکامیها است و دین، نه حقیقت متعالی، بلكه ابزار دفاعی است در برابر تهدیدهایی که از طرف طبیعت بر انسان تحمیل شدهاند. انسان بدوی به نیروی طبیعی «خصلت یک پدر را میبخشد و آنرا به خدا تبدیل میکند.9» ولیكن به تدریج این نیروی طبیعی بهعنوان خدایان در نقش جبرانکننده ظاهر شدند و این تصور پدیدار گشت که خدایان محرومیتهایی را که فرهنگ و تمدن بر آنها تحمیل کرده، جبران خواهد كرد. در نتیجه، دین، «تحقق رؤیایی آرزو/ wish fulfilmith» است، توهم و فریب نیرومند معطوف به اعتقاد.
هدف ما تشریح آراء ماركس و نیچه و فروید و بررسی صحت و سقم آنها نیست، بلكه توجه به چرخش تاریخی در علم تأویل است كه همچون زمینلرزهای عظیم دیوارهای ضخیم هزارانساله تاریخ انسان را ویران و استعارههای بسغریبی را كه حقیقت پنداشته میشد و «در نظر آدمیان امری ثابت و قانونی و ثابتالاتباع» به نظر میرسید، به ناحقیقت تبدیل كرد. بهرغم آنکه بر هر كدام از این ادعاها هزاران نقد وارد است و حتی پارهای از ادعایهای آنها را میتوان به الاهیات و اسطورههای مسیحی برگرداند؛ مثلا پایان تاریخ مارکس همان آخرالزمان انجیل است؛ توتمیسم فروید قصه پریان، گناه پدرکشی او مفهوم گناه نخستین؛ ابرانسان و زرتشت نیچه همان یهوه یا مسیح ایدئالیزه شده، نوعی رویكرد آنها به حقایق بهعنوان «توهمات كه ما موهومبودنشان را از یاد بردهایم» بینهایت اهمیت دارد؛ زیرا آنها بودند كه با قدرت تمام در نقش روایتگر فعال به بازخوانی سنتِبشری برخاستند تا انسان را از اسارت توهمِحقیقت و حقیقتِموهوم آزاد سازند.
ریكور نیز همچون ماركس، نیچه و فروید از به كار بردن واژۀ حقیقت وحشت دارد. او به جای حقیقت از «روایت/ Narrative» سخن میگوید و امر تاریخی را تحت مقوله نقد و تأویل روایتها مطرح میكند، نه كشف حقیقت و رخدادها. او با درپیشكشیدن تقدم درك روایی و برجستهكردن عنصر زمان، داعیههای عقلانی كشف معنا را مورد تأمل جدی قرار داد. آنچه که یك ابداع به شمار میرود و ریکور را از دیگران متمایز میکند، ایجاد پیوند میان روایتتاریخی و زمان است. چنانكه از نام کتاب «زمان و روایت» مهمترین اثر ریكور پیدا است، روایتتاریخی سرشت زمانی دارد. ریکور در این کتاب از دو شاخه عمده روایت نام میبرد: روایتتاریخی و روایتداستانی. بخش عمده جلد اول «زمان و روایت» به پیکربندی امرتاریخی اختصاص دارد؛ اگر بررسی امور گذشته خصلتروایی نداشته باشد، تاریخی نخواهد بود. در سیمای هرگونه روایتتاریخی لبخندِ زمان را میبینیم؛ روایتتاریخی در زمانمندی خاص دنیای کنش ریشه دارد که قابل تبیین قانونشناختی است، هرچند این قانونمندی به پای قانون فیزیکی نمیرسد:
به نظر میآید که زمانتاریخی پیوند مستقیمی با زمان حافظه و زمان انتظار و زمان ملاحظه عاملان فردی ندارد؛ و به نظر نمیآید که دیگر به زمان زنده آگاهی مستند باشد. ساختار آن دقیقا با رویهها و چیزهایی متناسب است که «تاریخ- علم» در کار میآورد. از یک سو، به نظر میآید که زمان تاریخی به صورت رشته فواصل همگون متوالی درمیآید که قابل تبیین علّی یا قانون شناختیاند، از سویی دیگر چندگانگیزمانی پراکنده میشود که مقیاس آن با مقیاس چیزهای ملاحظه شده منطبق است: زمان کوتاه رویداد،. .. وجه درازمدت تمدنها و وجه بسیار درازمدت نمادگراییها که پایگاهاجتماعی به معنای واقعی کلمه را بنیاد مینهد. (ریکور، 1384، 249)
ریکور از سه شیوه تاریخنگاری نام میبرد: رویدادنگار، حکایت در محاق و روایی. تاریخ رویدادنگار جمعآوری بیریخت دادهها است، فاقد هرگونه «خط داستانی/ line-story». حکایتدرمحاق، تاریخ مدرن است که صبغه روششناختی و معرفتشناختی دارد، و با رفتن در محاق عاملیتِ سوژه انسانی را نفی میکند. تاریخروایی، همان تاریخنویسی درست است؛ زیرا در این نوع تاریخ سوژه انسانی، فعال است و از طریق «بازخوانی امرتاریخی/ Re-calling of history» تجربههای تاریخی را در قالب روایت پیکربندی نموده و جوهر سیال و بیریخت تجربه بشری را كه همان «زمان» است، در قالب طرحداستانی انسجام میبخشد تا فهم این تجربهها برای دیگران ممكن گردد:
جوهر سیال و بینظم تجربه بشری، یعنی همان زمان را در قالبها و طرحهای داستانی میریزیم، تا از این طریق فهم این تجربهها برای ما و دیگران، و همچنین ایجاد و ارتباط و انتقال تجارب ممکن گردد. در مرحله اول، در سطح زندگی واقعی و هرروزه، به یاری پیشفهمها و پیشداوریهای برخاسته از تاریخ و سنتفرهنگی خود، به وقایع و کنشها نظم بخشیم. این نظم، امری آشنا و مأنوس و غیرعمدی است که ما از آغاز خود را در آن مییابیم و بیش از آنکه «سازنده» آن باشیم، هویت خود را از آن کسب میکنیم. ریکور این شکل از سازماندهی به تجربه و زمان را «پیکربندی قبلی/ prefiguration» یا «محاکات1» مینامد. در مرحله دوم، از طریق تألیف و نگارش ادبی و به یاری صناعات شعری/ figures و شگردهای روایی، تجربههای زمانی را در قالب طرح داستان، تألیف و ترکیب میکنیم؛ و این همان «پیکربندی/ configuration» یا «محاکات2» است. در مرحله سوم، خواننده به واسطه قرائت و فهم اثرادبی، به درک جدیدی از زندگی و تجربه و زمان میرسد و پیشفهمها و پیشداوریهای او دگرگون میشود. بدین ترتیب، آدمی تجارب خود را در قالبها و طرحهای جدید میریزد (محاکات3) و آنرا «مجددا پیکربندی/ refiguration» میکند. (ریکور،1379: 40)
مسأله اساسی در بازروایی و پیكربندی مجدد، «فاصلهگرفتن» از موضوع است؛ زیرا روایتگر خود موضوع علمی است که آن را روایت میکند. برای اتخاذ یک رهیافتِانتقادی میبایست او «با بیرون گذاشتن خود از موضوع کار خویش فاصله گیرد. مشخصۀ عملِتاریخی همین فاصلهگرفتن از تاریخ است. در اینجا مورخ فقط از تاریخ بهعنوان یک پدیدهای که در حال روی دادن است فاصله نمیگیرد، بلکه از خاطره هم دور میشود. (ریکور،1373: 53».
پرسشاساسی كه باید بدان پاسخ داد این است كه میان خاطره و تاریخ چه رابطهای وجود دارد؟ آیا خاطره، دقیقا همان تاریخ است، امر كاملا مباین آن، یا در برخی موارد هر دو مشتركند؟ اگر با هم مشتركند افتراق و اشتراک آنها کجا است؟ ریکور معتقد است خاطره و تاریخ هر دو از مقوله روایت و حلقه وصل آن دو «گفتن» است. روایت، بنا به تعریف ریكور: «هرگونه قالب است كه در آن صدای راوی، در مقابل زمینهای از نادانی و نافهمی یا فراموشی بلند میشود تا توجهمان را بهطرز هدفمند به بخشی از تجربۀ سازمانیافته به شیوۀ خاصی هدایت كند.» وجه انتقادی تاریخ را باید در کارکردِ روایی آن جستوجو کرد. تاریخ متناسب با سه نوع «محاكات» سطوح متعددی دارد. در سطح نخست مجموعه رخدادهایی را روایت میکند که مشمول قانون صدق و کذب است؛ یعنی در اینجا کشفِ امرِواقع مراد است و میتوان از طریق ارجاعِ روایتتاریخی به یک واقعۀ معین، درستی یا نادرستی یک ادعای تاریخی را اثبات کرد. مثلا میتوان از «سراجالتواریخ» ملافیضمحمد کاتبهزاره نام برد که بهعنوان روایتگرِ وابسته به دربار، کشتارها و قتلِعامهای دوره عبدالرحمان را روایت میکند، روایتی که میتوان با معیارهایی نظیر قاعدۀ «ابطالپذیری/ falsification» کارل پوپر درباره صحت و عدم صحت آن داوری کرد. در این سطح، تاریخ مجموعهای از خاطرههای ضبط شده را روایت میکند، اما خود خاطره نیست، خواندن خاطره است. در این سطح فقط میتوان به لایههای ظاهر امرتاریخی پرداخت؛ زیرا این روش، یعنی ارجاع یك گزاره به امر واقع فقط در علوم طبیعی به کار میرود و قادر نیست بر زوایای تاریك و پنهان امرتاریخی پرتو افکند. سطح دوم تاریخنویسی، علتیابی دادهها است. البته مفهوم علیت در مورد امر تاریخی با مفهوم علیت در جهان فیزیکی تفاوت دارد. علت در امور تاریخی به معنای وبری، یعنی دلیل و توجیه به کار میرود و روابطِعلّی چیزی بیشتر از یک نظمتمایلی رخدادها نخواهد بود. برخلاف سطح اول که فقط به توصیف رویدادها توجه داشت، در این سطح به فرایندهای تاریخی توجه میگردد و موضوع تاریخ فرایند نسبتاً طولانی، یا به تعبیر فرناند برودل « تاریخ درازمدت» است. بهعنوان مثال اگر رخدادهای تاریخی نظیر نظامسلطنتی، جمهوری داودخان، کودتای هفت ثور، پیروزی مجاهدین، روی کار آمدن امارتاسلامی طالبان و به وجود آمدن دوران جدید را در سطح نخست تحلیل کنیم، با رخدادهای کاملا ناپیوستهای مواجه خواهیم بود که هر کدام گسست از دوران پیشین به شمار میآید؛ اما اگر در سطح دوم به چرایی این تحولات بپردازیم و آنها را در چارچوب الگوهای پایدار و بر محور مختصاتاجتماعی افغانستان تحلیل کنیم، درخواهیم یافت که این گسستهای صوری و ایدئولوژیکی بر بنیاد نظمقومی استوارند و قومیت بهعنوان دالبرتر و حیثیت ایدهتیک این تحولات مدلل و نظم تمایلی آنها را مشخص میكند.
در سطح سوم، تاریخ بازگوکردن یک رویداد تاریخی و تفسیر آن است. در اینجا است که تفسیرهای متفاوتی از یک پدیده به وجود میآید و راوی، تاریخ را به سبك و سلیقه خود بازروایت میكند و در حقیقت میآفریند. در این سطح ما با امر واقع یا «مستندات/ Documents» سرـوـکار نداریم، هدف «سنجش و ارزیابی معنایی تاریخ است». مثلا به جای پرداختن به این امر که «تاریخ افغانستان، تاریخ کلهمنارشدن و قتلِعامها و قلع و قمعها است» به این امر باید پرداخته شود که رخدادهای فوق به چه معنا و برای چه کسانی چه معناهایی دارند و گروههای مختلف قومی آنها را چگونه روایت میكنند. آنچه مورخ در اینجا با آن مواجه است تفسیر و تولید فرایندهای تاریخی است. این مرحله صرفا توصیف نیست، خلق روایت تاریخی است. و به همین دلیل میتوان در این سطح با فاصلهگرفتن از رویدادها از تاریخ بهعنوان ابزار درمان زخمهایخاطرۀجمعی استفاده كرد. گذشته را باید در مقام گذشته دید، نه در مقام حال. به بیان دیگر، «وظیفه مورخ ایجاد تمایز درون زمان حالی است که تجربه شخصی او نیست، بلکه زمانی است که او با فاصله به آن مینگرد. به همین منظور مورخ به گذشته بهعنوان گذشته مینگرد و نه بهعنوان شبحی که بر زمان حال سایه افگنده است. (ریكور، 1373: 55)» البته فراموشی گذشته چندان آسان نیستْ؛ گذشته خصلت شبحگونه دارد و همواره خودش را بازتولید میكند. ولیكن با استفاده از ابزارِتاریخ، میتوان سایه شبح را از خود دور و یا حداقل كم كرد: «اجبار در حوزه خاطره جمعی همان نقش گذشته بهمنزله شبح سایهافگن را بازی میکند. عملکرد انتقادی تاریخ است که میتواند گذشتهای را که در شکل شبح ظاهر میشود دور نگاه دارد و شبح را از سایه افگندنش بر حذر دارد؛ یعنی آنکه بگوییم گذشته، گذشته است (همان: 56)» فاصلهگرفتن از شبح گذشته را باید بهعنوان امكان مثبت در نظر گرفت؛ زیرا تنها با فاصله گرفتن از آن، قادر خواهیم بود رویدادهای تاریخی را به گونهای دیگر روایت کنیم تا خود را از اجبار به تکرار رها سازیم، آنگونه که تاریخ همان کارکردِ خاطره را پیدا کند. وظیفه مورخ تنها بازگوکردن نیست، ایجاد پیوند است میان خاطره و تاریخ از طریق خلق یک روایت؛ فاصله گرفتن و بازگو کردن و نگاه کردن به تاریخ از دیدگاه جامعه که مورخ به آن تعلق ندارد، آن چنانکه آشیل برای دشمن گریست و توانست واقعیت را از نگاه مقتول بنگرد.
3ـ فراموشی:
آخرین بحث مربوط به فراموشی است. فراموشی از یكسو امر اجتنابناپذیر است؛ زیرا حافظه انسان قدرت گنجایش همه دیدهها و شنیدهها و فهمیدهها را ندارد؛ از سوی دیگر فراموشكردن تمامی رخدادهای گذشته ممكن نیست، رخدادهای مهم ردـنشانهایی در خاطرهها باقی میگذارند. انسان همیشه وابسته به خاطرهاش است و گریز از خاطره به یك معنا یادآوری آن است؛ گریز از خاطره کارکردن روی آن، بازسازی و تحریف و تجدید آن به شمار میرود. خاطره، به یک معنا فصل ممیز انسان و حیوان است. یعنی انسان هستیِ تاریخیـزمانی دارد، حیوان اما فاقد هستی تاریخی است، همانگونه كه هست ظاهر میشود و هر آنچه را زندگی میكند «در اعماق شب برای همیشه خاموش میشود. اما انسان میگوید: "من به یاد میآورم."... حیوان به این طریق "غیرتاریخی" زندگی میكند و در زمان حال جریان مییابد.10»
برآیند محدودیت حافظه و وابستگی انسان به خاطرات گذشته آن است كه دستگاه ادراکی انسان «گزینشی/ Selective» عمل میکند و چنانکه ریکور به درستی بیان کرده است: «انتخاب بههرحال ضروری، و فراموشی انتخاب است (ریكور،1373: 57).» درست است که انسانبودن، تعلق داشتن به روایتتاریخی است و انسان هویتش را از تاریخ میگیرد، اما حیات و پویایی او مستلزم دلكندن از گذشتهای است كه راه به سوی آینده را مسدود میكند. گذشتگان برای ما مهماند، یعنی این ما نیستیم که سخن میگوییم، شعر میسراییم و روایت میکنیم، در حقیقت روح پدران ما در ما آواز میخواند و ذهن تاریخی ما رستاخیزِ گذشتگان ما است، اما زمانی كه دلبستگی به گذشته ما را به هبوط و فروماندگی سوق میدهد، نباید «در مقام عتیقهپرستان و گوركنان سرد و بیروح حیات آنان را در خاطره خویش تداوم بخشیم». در برخی موارد باید گذشته را فراموش كرد. البته منظور ما از فراموشی همان «فراموشیفعال/ Active forgetting» یا تأملاتِنابهنگام نیچهای و شكستن بتهایازلی است كه چشم ما را نسبت به آینده نابینا میكند. بر اساس تأملات نابهنگام نیچهای هدفزندگی، باید سعادت و شادمانی و خرسندی باشد، نه بازتولیدِ مرگ و احساس عذاب و شكنجه و انتقام؛ بنابراین خاطرههایتاریخی را که از طریق تولید مرگ و انتقام ما را اسیر گذشته میكنند، باید فراموش كرد و آواز نو سرداد. اما سعادت چیست؟ سعادت مفهوم انتزاعی سقراطیـافلاطونی نیست که با چشم مسلح عقل آن را در جهان ایده جستوجو کنیم، سعادت به مفهوم «نیچه»یی معنای این جهانی و عینی دارد. فصلمشترك سعادت بشری: «توانایی فراموشكردن و به بیان فرهیختهتر غیرتاریخی زیستن است، در حالی كه زندگی ادامه مییابد... هر آنكس نتواند بر آستانهی لحظهای فارغ از تمام گذشته بایستد، و بر قلهای چون یك الاههی پیروزی بیوحشت و سرگیجه قرار گیرد، هیچ گاه معنای خوشبختی را نخواهد یافت؛ و بدتر از آن از خوشبختكردن دیگران عاجز خواهد ماند... فردی كه میخواهد با حافظه تاریخی كامل زندگی كند به كسی میماند كه با اجبار از خوابیدن برداشته شود یا شبیه حیوانی است كه با نشخواركردن و صرفا نشخواركردن زندگی نماید.11» تأملات نابهنگام نیچه كه میتواند همچون مشعل پرفروغی برای بیرونرفت از این همهسیاهی و تباهی و از این تقدیرنگون و سیزیفوار بر شب تاریک فرهنگیـاجتماعی ما پرتوافشانی كند، به یكمعنا دلكندن از امر گذشته و گام برداشتن به سوی «حكمتشادان» معطوف به آینده است كه ما را به مستی و شادی دیونوسیوس یا همان شوریدگی و شادكامی خیام رهنمون میگرداند، حكمت شادانی كه ما را به زندگی راهنمایی میکند نه به اندیشیدن درباره مرگ و انتقام. بر این اساس میبایست پدیدههای بیماریزایی را كه زندگی ما را رنجبار كردهاند تشخیص داده و خاطرات تاریخی را با دقت تمام دایما از نو بازخوانی و تنظیم کرد. اما از آنجا که ما در حقیقت مجموعهای از حكایتهای تاریخی هستیم، امکان ندارد خاطرات گذشته در كلیت خود از ذهن ما محو گردد؛ بنابراین باید در مقام یادآوری، خاطرههای تاریخی را آگاهانه و از روی قصد گزینش كرد و آن چیزی را نوشت كه در خدمت زندگی است و امكان زندگی شادمانه را فراهم میسازد، نه آنچه را كه پژمردگی و فساد زندگی را به همراه دارد. به بیان دیگر ما «تاریخ را برای زندگی و فعالیتِ مشحون از نشاط میخواهیم، نه به خاطر فرار نخوتبار از زندگی و فرار از فعالیت نشاطآور و رفع و رجوع به یك زندگی متكبرانه و اعمال زشت بزدلانه. فقط آنجایی ما در خدمت تاریخ هستیم كه تاریخ به زندگی خدمت نماید: ولیكن حدی از تاریخنویسی و ارزیابی از آن وجود دارد كه پژمردگی و فساد زندگی را به همراه دارد: پدیده آگاهشدن از آن از طریق نشانههای بیماری قابل توجه عصر ما اكنون همان قدر ضروری است، كه همان اندازه دردناك.12»
فراموشی به این معنا نوعی كنش و انتخاب است؛ فراموشی نه یک عمل خنثا بلکه نوعی کنش فرهنگیـسیاسی فعال است که بر زندگی ما مستقیما تأثیر میگذارد. ما میتوانیم در بازروایی امرگذشته بهعنوان سوژه مختار عمل کنیم، سوژه مختاری که دارای تکلیف اخلاقی است. اما چه خاطرههایی را باید فراموش كرد و به محاق فرستاد و چه خاطرههایی را باید احیا کرد؟ مسلما پاسخدادن به این پرسش کاری است دشوار؛ زیرا از یک سو با داوری اخلاقی مواجه هستیم و از سوی دیگر هر نوع پاسخی در این رابطه به نحوی به جدال بر سر روایت خاطره منجر میگردد. پاسخ اجمالی این پرسش آن است كه فراموشی زمانی ضرورت خواهد داشت که گذشته سد راه آینده شود و چنانكه ریكور میگوید: «دقیقا زمانی که خاطره اجازه تصور آینده را ندهد، فراموشی ضروری است (ریكور، 1373: 57)». از آنجا که ریكور این ایده را از تأملات نابهنگام نیچه برگرفته است و آنرا بر اساس سنتِهرمنوتیكیای كه خود بدان پایبند است، یعنی روایت متن همراه با ابداع و تركیب مجدد، برای ما روایت كرده، باید به نیچه مراجعه کرد. به باور نیچه این اصل كه تاریخ به زندگی خدمت میكند، همان قدر جدی است كه افراط در آن دشمن زندگی است. او بخش دوم تأملات را به رابطه انسان و تاریخ اختصاص داده و میگوید تاریخ از سه جهت به انسان تعلق دارد: «نخست، از این جهت كه انسان موجود عامل و كوشا است؛ دوم از این جهت كه گذشته را نگاهبانی و تقدیس میكند؛ سوم از این جهت كه رنج میبرد و آرزوی نجات دارد.13» محصول این روابط سه بعدی انسان با تاریخ، به وجود آمدن سه نوع تاریخ است: «یادبودی/ monumental»، «عتیقهمدار/ antiquarian»، و «انتقادی/ critical». تاریخ یادبودی قهرمانان را موضوع خاطر و دلبستگی خود قرار داده و راه اسطورهسازی را در پیش میگیرد. البته منظور اسطورههای كاملا تخیلی نیست تا مثل «پتهخزانه» نوعی یادوارههای «تخیلی/ fictional» بسازد، و به جای حماسهسراییهای راستین بهصورت تخیلی تاریخِقومی را از سرودههای ریگودا و اوستا و اشعار عصر جاهلیت عرب و مناجات دوران قدیم استنباط كند؛ استنباطی بینهایت سخیف و سرشار از بلاهت و بیربطی كه سراسر توهم است. منظور از تاریخ یادبودی، تاریخ عظمت و حماسهسرایی درباره قهرمانان و ابرمردانی است كه بنیانگذار اخلاق بشرند. البته نیچه معتقد است كه حتی در حماسهسراییهای واقعی خلطعمدی وجود دارد كه سرانجام به توهم و اسطوره و فریب منجر خواهد شد. تاریخ عتیقهمدار، گردآوری بیریخت وقایع و رخدادهای گذشته است، فاقد هرگونه پیكربندی بوطیقایی و منسجم، نظیر «افغانستان در مسیر تاریخ»، «افغانستان در پنج قرن اخیر»، «پژوهشی در تاریخ هزارهها» و... كه در آنها نوعی بیریختی عجیب و غریبی وجود دارد، به گونهای كه نمیتوان خط داستانی روایتتاریخی را درك كرد. تاریخانتقادی، تنها تاریخ حقیقی است؛ تاریخی است كه بر پنهانترین لایههای حیات آدمی پرتو میافگند و رخدادهای گذشته را آنگونه با تأمل و از روی كنجكاوی بازروایت میكند كه در خدمت زندگی باشد و شور و نشاط بیاورد. این نوع تاریخنویسی هنوز در افغانستان به وجود نیامده است. برای بیرونرفت از وضعیت رنجبار و دهشتناك كنونی ما به تاریخ انتقادی نیاز داریم؛ یعنی باید با رهیافت انتقادی تاریخ را روایت کرد و بهعنوان سوژه فعال به رمزگشایی سلطه و استبدادقومی و نقد اسطورهها و افسانههایی پرداخت كه روحیه هراس و ترس را در دل ما برمیانگیزد. مسلما «دل بركندن/ Anaticathexis» از گذشته آنگونه كه وابستگی ما به خاطرات آسیبزا و تعلق ما به فرهنگ مرگ قطع گردد، آنهم بیآنكه هیچ نشانی برجای بماند كار آسانی نیست و نیاز به گذر زمان دارد، ولی بهناچار و از سر ناگزیری باید این حلقه اتصال به خاطرههای اندوهبار را از هم گسست، و به گفتوگوی مرگزای اشباح پایان داد و آنچه را نوشت و در خاطرهها زنده نگهداشت كه امید مسیحایی به ارمغان میآورد. تاریخ ما تاریخ زندگی نیست، گاه در دریای شب نسیان شناوریم، گاه در پی احیاء مطلق گذشته. به نظر ما این افراط و تفریط و عصیان و تسلیم بیدلیل، معلول کسادیِ اسفبار فرهنگنقد به معنای واقعی آن، و فرهنگشدن رویه سالوسی و ریا و تعصبهای قومی و مذهبی است كه هر یك از ما به نحوی به آن آلودهایم.
تاریخ واقعی، تاریخی است که روایتگر رنج همگانی باشد. تاریخ کنونی افغانستان اما نه تنها نسبت به رنجهمگانی بیاعتنا است، بلكه فاجعههایی را كه غفلت از آنها به «فلجوجدان» و ظهور فاجعههایی جدید میانجامد، انكار میكند. در مقدمه «تاریخ مختصرافغانستان» که عبدالحی حبیبی به قول خودش آن را «به رهنمایی حکیمانه پادشاه معظم و بهیخواه افغانستان اعلیحضرت محمدظاهرشاه!» نوشته و در تحریر و تقریر آن «به چندین صد جلد کتب تاریخی به زبانهای شرقی و غربی رجوع کرده. 14 » آمده است:
افغانستان تاریخ درخشان دارد، تاریخ پرافتخار دارد و تاریخ وزین دارد، ساکنان این سرزمین مردخیز آن اقوام قهرمان اند که در طول تاریخ سیاسی پنجهزار ساله خویش ملت واحد، تجزیهناپذیر و تسلیمناپذیری را به وجود آورده است و در طول این پنجهزار سال، آزادی و استقلال وطن عزیز خویش را به ایثار و قربانی خود حفظ کرده است.... این واقعیت مسلم است که مردم عامه ما و اقوام مختلف ملت افغان در طول این مدت طولانی زندگی برادروار داشته و در بین خود دیوارهای بیگانگی را قبول نکرده است. از همینرو در تاریخ پر از حادثات ما تنها قصههای ستیز و نبرد با دشمنان خارجی و یا حکومات غیرملی موجود است اما وقایع چشمگیر نبردهای داخلی یا برخوردهای قومی، لسانی و مذهبی در آن نیست و این خود شاهد بزرگی است که برادری اقوام شریف ما که به وجود آورنده ملت قهرمان ما است بیشایبه صادقانه بوده است! (عبدالحی حبیبی، 1377: الف)»
اما کدام افغانستان پنجهزار ساله و کدام تاریخ درخشان، کدام ملت واحد تجزیهناپذیر و کدام زندگی برادروار؟ مسلم است که این نوع تاریخنویسی نوعی یاوهسرایی است مشحون از دروغ و سرشار از ریاکاری. افغانستان، نه تنها تاریخ پنجهزارساله درخشان ندارد، بلکه مفهومی است «برساخته» و تخیلی که هیچ ریشه تاریخی ندارد. افغانستان، تعمیم هویت بیریشه یک تبار بیتاریخ و عمدتا کوچنشین بر دیگران است. از زمان احمدخان ابدالی به این سو که قلمرو به نام افغانستان به وجود آمد، هیچ درخششی در تاریخ این کشور به چشم نمیخورد، آنچه در تاریخ این کشور میدرخشد «فاجعه» است، فاجعه کشتارهای همگانی، فاجعه برخوردهای قومی و لسانی، فاجعه سرسپردگی به قدرتهای بیگانه و از همه مهمتر فاجعه کشتار فرهنگی و زبانی. در اینجا بهعنوان شاهد نقل قولی را از مرحوم کاتب میآوریم. غرض از این نقل قول، بیان کمیت فاجعه نیست، تأمل در شدت فاجعه است، شدت فاجعه که روح انسان را به آتش میکشد:
با وجود صدور این فرامین که ایشان را پس از مطیعشدنشان در کابل آوردند، مدتی در زندان مانده و نان خشک برای ایشان معین گردیده، دختران ایشان را از راه ملکیمین در پایان کار به بزرگان دربار بخشیدند و همه را بهعنوان کنیز متصرف شده در کنار آغوش مقاربت خویش کشیدند (کاتب، 1374: 345). افغان و هند و ترک و تاجیک سکنه مملکت افغانستان از فروختن دختر و پسر هزاره باخبر گردیده، فوجفوج و دستهدسته به هزارهجات رفتند، از نزد سپاهیان نظام دختران و پسران هزاره را به پنج روپیه و ده روپیه خریده بودند، به پنجاه و شصت روپیه میخریدند و سپاهیان نظام این منفعت نیک برده، خود را بر مردم فایض دیده، دختران هزاره را به زور گرفته به پنجاه روپیه میفروختند و شبها به خانه هزارهها درآمده، پسرهای ایشان را در مقابل پدران و مادران ایشان به ریسمان بسته به چوب میزدند که یا وجهه نفته کرده خود را بدهند و یا پسران ایشان را به ضرب چوب میکشند و زن شوهردار را نزد شوهرش از خانه به زور آورده، میگویند که خریده ایم و آن را میفروشند (همان: 5-346).
بههر تقدیر، تاریخی که شاعرانه از«صولت افغانیه» سخن میگوید، «خیابان یكطرفه/[نام کتابی از والتر بنیامین.]»ـی است كه نگاهش نسبت به خارج از جدولهایِ خیابان كور است و گوشش ناشنوا؛ قربانیانی كه در دایره مفهومی «كلیتهای جعلی» و ساختگی واقع در این خیابان نگنجیده، همچون وصلۀ نچسب و اندامهایی زاید در غارها، سموچها و اعماق درهها از سر ناگزیری «جمهوریسكوت» تشكیل داده بودند و یا در حاشیههای شهر كابل شغلشان «جوالیگری» بود و در بازار بهعنوان برده خرید و فروش میشدند، از چشم تاریخ پنهان ماندهاند. اینها در حقیقت قربانیان واقعی فاجعهها هستند. باید به خاطرۀجمعی اجازۀ سخنگفتن داد، تا زندگی رنجبار و لحظاتِ گمگشتۀ سرشار از درد و شكست آنان را از نو روایت كرد. تعمد در نادیدهگرفتن این جزءهای ناهمخوان، كه تاریخ افغانستان مالامال از خون بهناحقریختۀ آنان است، صورتهای گوناگون فاشیسم و اتنوسنتریسم قومی است كه خود را در پشت نقابهایی چون «وحدتملی»، «جهادِمقدس»، «امارتاسلامی افغانستان» چنان مخفی نگه میدارد كه گویی پیك رستگاری است كه ما را به بهشت جاودان دعوت میكند.
تاریخ افغانستان، نه تاریخ وزین است و نه درخشان، تاریخ گناه و جنایت است، تاریخ كشتارهمگانی، كلهمنارها، رقصشاهی، بردهگیری، نسلكشی، كوچاجباری و جنگهای خونبار قومی. بنابراین برای امحاء فرهنگ مرگ، نه ستایش از گذشته که اصلا وجود نداشته، بلکه به «بخشایش و رستگاری» نیاز داریم. ما به توبه نیاز داریم، به «اعتراف به گناه» در برابر قربانیان؛ اما تنها توبه کافی نیست، باید کفاره جنایتها و گناهانمان را نیز بپردازیم. كفاره این جنایتها تقدیر و زنده نگهداشتن خاطرهی آنهایی است كه به جرم بیگناهیشان قربانی گشتهاند، نیایش به پیشگاه كلهمنارشدگان و قربانیان، طلب بخشایش از آنها و خلاصهی كلام باید «دیدگاه قربانیان را از دیدگاه جلادان بازشناسیم. این تاریخ، خاطره ویژهای نیاز دارد که همان خاطره قربانیان است و در نتیجه وظیفهای را به ما محول میکند که همانا این وظیفه فراموش نکردن است (ریكور،1373: 57)».
در این جا به یک نکته بسیار جدی درباره مبنای تاریخنویسی دست پیدا میکنیم و آن اینکه تاریخ را باید بر مبنای خاطره قربانیان نوشت. تنها از منظر قربانیان است که میتوان به مفهوم اخلاقی تاریخ و تاریخ اخلاقی دست یافت؛ شکلگیری یک تفکر تاریخی اصیل که بتواند بر زوایای مستور و پنهان جامعه افغانستان پرتو افگند، تنها بر مبنای دیدگاه قربانیان امکانپذیر است. دیدگاه جلادان فاقد بصیرتِ جامعنگری است. گروه جلاد گروهی در خود و چشمشان به فراسو کور است. گروههای دارای نقش دوگانه، یعنی آنهایی که به لحاظ وضعیت تاریخی در دو پیوستار جلاد و قربانی، گاه بر اثر تصادف قربانی هستد و گاه از طریق کلک و تملق ندیم جلاد، از آنرو که در تاریخ جایگاه معین ندارند، فاقد خاطره جامعی اند که مبنای روایت تاریخی قرار گیرد. جایگاه نامعین و موقعیت لغزان و لرزان آنان در ساختاراجتماعی، رابطه عمیق آنان با امر واقع را ناممکن میسازد. اما قربانیان به خاطر سرنوشت رنجبار و تراژیکشان به آگاهی تاریخی دست مییابند و از آنجا که همواره در نقش قربانی ظاهر شدهاند، آن بصیرت را دارند که به تاریخ از منظر اخلاقی بنگرند؛ این کار اما فقط «در تلاش دردناک خاطره نهفته است، تنها شکلی که در آن، زمان حال هنوز میتواند عدالت را در مورد گذشته ادا کند: نه گذشته تاریخ بزرگ، بلکه گذشته توجه نشدهی رنجهای تحمیل شده به نام تاریخ، تاریخی که در حقیقت فراموشی و تقویت استیلای کور است (ایو کوسه، 1385: 88)». نمونه بارز و عینی آن را در ادبیات اقلیتها میبینیم. شاید بتوان گفت كه در ادبیات گروههای «اقلیت» در موارد اندكی نوعی روایتاخلاقی خاطرهجمعی به چشم میخورد، آنها سعی كردهاند علاوه بر پایبندی به ارزشهایِعاماخلاقی، با ایستادن در برابر تاریخ رسمی، خاطرات زندانیان سكوت را روایت كنند، فاجعهها، نسلكشیها و دهشتها را. ادبیات گروههای اقلیت به نحوی فریاد جانخراش قربانیان است که از شهرِسكوت خبر میآورد و بهرغم آن همه خشم و نفرت و سیاهی كه در این ادبیات وجود دارد، ـ که البته تا حدی طبیعی است ـ و بهرغم خصلت تند سیاسی و نامفهوم بودن آن، این صدا معطوف به آینده و در جستوجوی ترسیم جامعۀآرمانی است كه به انسان، اخلاق، عدالت و حقوق انسانی احترام گذاشته شود. برخلاف خاطره جلاد که خاطره سرکوبگرا است و وجودش را در فقدان دیگری جستوجو میکند و برخلاف خاطره گروههای فاقد جایگاه تاریخی و میانجی میان جلاد و قربانی که در باغِ زشتِ خاطرۀ آنان تنها «انحصار»، «انتقام» و «خیانت» میروید، قربانیان به خاطر آگاهی از تقدیر دهشتبار کنونی به آینده میاندیشند و به لحاظ موقعیت خاصشان در تاریخ، با چشمانداز «مراقبت» به انسان و هستی مینگرند. بنابراین تنها مبنای تاریخنویسی درست و راه حل عبور از بنبست موجود روایت تاریخ بر مبنای خاطره قربانیان و عامکردن منافع آنان است؛ زیرا منافع آنان صورت کلیت یافتۀ همه اعضای جامعه است و زنده کردن آرمانها و آروزهایشان، زندهکردن تمامی آروزها و آرمانهای اخلاقی جامعه. به لحاظ نظری هیچ امتناعی وجود ندارد كه فاجعههای گذشته، باز هم، حتی به صورت وحشیانهتر از گذشته تکرار نشوند. ما تنها در صورتی میتوانیم به سوی آیندۀ عاری از جنایت و کشتار گام برداریم که پیوسته كشتارهای همگانی و قتلعامهای خونبار را به یاد داشته باشیم. البته به یاد داشتن نه به خاطر زنده نگهداشتن حس كینه و به هدف بازتولید فاجعههای دیگر، بلكه بدان جهت كه دانستن و به یاد داشتن آنها میتواند احتمال تكرار فاجعه را به حداقل برساند.
زنده نگهداشتن قربانیان را نمیتوان تداوم اشباح گذشته قلمداد کرد؛ «زیرا برای هر کشوری این امر الزامی است که بتواند با قربانیان که ضرورتا آفریده است، روبرو شود. کشورها در طول تاریخ خود قربانیان را به جا گذاشته اند و باید از آنان بخواهیم که بار بدهی ما را بکاهند. این امر میتواند حاصل به کار گرفتن فراموشی باشد. مسأله در اینجا فراموشکردن واقعیات نیست، بلکه تغییر دادن معنای آن است. زیرا کارکرد بخشش از بین بردن رویدادها نیست، بلکه نمیتوان از بخشش صحبت کرد اگر فجایع فراموش شده باشد. (همان: 58)». نباید این تلقی غلط را که گذشته موجب ایجاد تنش میشود، پذیرفت؛ صرفا به این دلیل که از طریق فراموشکردن قربانیان آینده را میتوان بهتر کرد. تاریخی که قربانیان را فراموش کند، حاوی عنصری از توحش و به نوعی مضحكۀ حقیر و سطحینگری فلاكتباری است كه با رنجهمگانی فاصله دارد. تاریخ، زمانی میتواند رنج همگان را روایت كند که علاوه بر حماسهها و قهرمانیها، روایتگر جنایتها و فاجعهها نیز باشد. اما زمانی كه تاریخ به جای رنج همگانی، هویتسازی بر مبنای ارزشهای قوم مسلط را هدف خود قرار میدهد و یا به جای فاجعههای آشكاری چون نسلكشی دورۀ امیرعبدالرحمان، از كشف «گنجِپنهان» سخن میگوید، كه حتی ریشهی اسطورهای هم ندارد، ما را از «خودـفهمیتاریخی» كه شرط لازم عبور از بنبست متصلب كنونی است، دور خواهد كرد. روایتهای تاریخی در صورتی میتوانند گره از کار فروبستهی جامعه افغانستان بگشایند که به جای تفسیر و تأویل «ریگودا» و «اوستا» و پیوند این متون با زبان بیریشه و مجعول «پشتو» خاطراتواقعی را از نسلی به نسل دیگر انتقالداده و به زبان امروزی ترجمه كند. تا وقتی كه خاطراتجمعی به درستی روایت نشود و تا زمانی كه خاطرۀ تاریخی یادآور رنج و شادی همگان نباشد، این دورۀ كسوف فرهنگ و خواب و رؤیاهای كاذب، این شب یلدای خشونت و كشتار كه واقعیتهای اجتماعیـتاریخی را در محاق ظلمت خشم و نفرت قومی پنهان میكند، همچنان ادامه خواهد داشت. وظیفه ما آن است که سرشار از شهامت یک فاتح به جنگ اشباح قدم نهاده و این جامه ژنده و فرسوده را به دور افکنیم؛ اما در فراموشی باید راه تعادل را در پیش گرفت و باید حدود و ثغور آن را رعایت كرد، تا آنجا که خاطرههای تاریخی در خدمت زندگی به کار آید، باید از آن سود جست؛ «تحمیل خارج از اندازه عنصرتاریخی به توقف انسان میانجامد و بدون ردایی تاریخی او هرگز جرأت آغاز را نداشته و ندارد.15» زمانی که شاهان گذشته را بنیانگذار وحدت ملی تصور کنیم و «طاق ظفر» را كه مایه نكبت و ذلت است، نشانه افتخار، فاشیست را قهرمانملی و از مسئولیت قوم مسلط سخن بر زبان رانیم، نشانه آن است که هنوز در چنگال اشباح گذشته اسیریم.
* اين نوشتار بنابر خواست و تاكيد نويسندهي آن بدون ويرايش انتشار يافت.
1- سخنرانی پروفسور پل ریکور در اسفند 1373، در پژوهشکده حکمت و ادیان تهران.
2 - هوسرل، ادموند؛ تأملات دکارتی، مقدمه بر پدیدهشناسی، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، تهران، نشر نی، 1384، ص 200.
10 - نیچه، فردریش ویلهلم؛ سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی، ترجمه عباس کاشف، تهران، فروزان روز، 1377، ص 15.
11 - همان، صص 16-17.
12 - همان، ص 12.
13- نیچه، فردریش ویلهلم؛ تأملات نابهنگام، ص 142.
14 - حبیبی، عبدالحی؛ تاریخ مختصر افغانستان، کویته، دانش کتابخانه، قصهخوانی، چاپ سوم، 1377.
15 - همان، ص 20.
یادداشت های بازدیدکنندگان
نویسنده رضا(مهمان) در تاریخ 23 حوت 1387 سلام اسد جان، درست است که لاغر و نحیفی چون فیلان گشتی مرکزجهانی علوم اسلامی؛ باور کن که شیراندیشه ای، برای من و ماه افتخار و سند جنایت ریا و تزویر و سود جو نفهم مرکزیان شده ای. خدا جان و تنت را تا ابد تاریخ مظلومیت ما زنده و قدرت مند نگهدارد.
نویسنده
در تاریخ 14 ثور 1389
نویسنده Anonymous در تاریخ 14 ثور 1389 نويسينده مطالب بالا را كه در رابطه به تاريخ افغانستان نوشته وگفته است كه مردم افغانستان تاريخ ندارند يك ياوه سراي بيش نبوده ونوكر كساني است كه ميخواهند تمام چيز را به نام خود ثبت كنند ومردم با عزت وبا غيرت ما را كم ارزش جلوه دهند .اين ها نوكران خود فروخته اند كه به خاطر منافع شخصي خود دين و وطن خويش را به فروش مي رسانند.