تشيع در مصر
نويسنده: كاظم هزاره
1) حضور تشيع در مصر
بسياري بر اين باور است که همزمان با ورود اسلام به مصر، تشيع نيز وارد اين حيطة جغرافيايي شدهاست؛ زيرا که در جريان فتح اين منطقه بسياري از محبان حضرت علي(ع) نيز در سپاه پيروز اسلام حضور داشتهاند. مقريزي مينويسد: «جماعتي از اصحاب رسول الله در جريان فتح مصر حضور داشتند و در اين ميان از عدهاي نام ميبرد که از محبان حضرت علي(ع) ميباشند از جمله: ابوذر غفاري، ابورافع مولي رسولالله و ابوايوب انصاري.(1) » سالها بعد در زمان خليفه سوم عثمان، عمار ياسر نيز به اين منطقه وارد ميشود.
نکته مهم در اين ميان اين است که اين گروه علناٌ به ولايت حضرت علي(ع) پايبند بوده و هيچوقت و در تحت هيچشرايطي از دعوت مردم به سوي ولايت آنحضرت کوتاهي نميکردند. حضور اين گروه در اين منطقه و تلاشهاي آنها باعث ميشد که حب حضرت در اين منطقه هر روز افزايش يابد.
در دوران خلافت خليفه سوم شهرهاي مختلف بلاد اسلامي که از بيعدالتي وبيتوجهي عثمان به تنگ آمده بود دست به عصيان زده و عليه او شورش کردند. خليفه سوم براي آرام کردن جو و خواباندن ناآراميها صلاح را در اين ديد که بزرگان را نزد آنها بفرستد. و در همين راستا عمار ياسر به مصر فرستاده شد. مدتها از سرنوشت او خبري نشد و گمان بر اين بود که او در اين راه کشته شده است. اما ابن اثير گزارش داده است که : عمار ياسر با عبدالله بن سباء ملاقات کرد و با يک ديگر مردم آن ديار را تشويق کردند که به مخالفت با عثمان بپردازند و در نهايت گروه از مردم خشمگين را راهي مدينه نموده و اين گروه در قتل عثمان دست داشتهاند.(2) تاريخ در اين سال مخالفتي ديگري را عليه خليفه سوم در اين منطقه گزارش کرده است که به رهبري آن را «محمدابن ابيحذيفه» بر عهده داشته است. مقريزي مينويسد که وي در سال (35قمري) با طرفداران و ياران عثمان به مبارزه پرداخته و پس از پيروزي بر آنان حاکم وقت مصر بنام (عقبه بن عامر) را که از سوي خليفه سوم منصوب شده بود را از مقامش خلع و در ادامه سپاهي را براي مقابله با عثمان راهي مدينه ميکند که اين سپاه در شورش عليه عثمان و کشتن او نقش داشته است.»(3) مقريزي اين قيام را نيز منتسب به شيعيان دانسته و آنها را از محبان حضرت علي(ع) دانسته است. اين گزارشات مبين اين نکته است که پيروان اهلالبيت در اين دوره ـ قبل از به خلافت رسيدن حضرت علي(ع) ـ در مصر حضور فعال داشته و خواهان بازگشت خلافت و جانشيني رسول خدا به ريشة اصلياش يعني امام علي(ع) بودهاند. پس از کشته شدن عثمان مردم با شور و شوق فراوان اطراف امام علي(ع) گرد آمدند و با او بيعت نمودند. مقريزي مينويسد: قيس بن سعد انصاري به سوي مصر گسيل شد و در ربيع الاول سال 37 قمري بر مصر درآمد. مردم مصر در آن روزها از لشکر و سپاه امام علي(ع) بودند به جز قريه «خربتا» که در ميان لشکر حضور نداشت.(4)
گماردن قيس بن سعد انصاري و نيز مأموريت محمد ابن ابيبکر به اداره اين سرزمين ـ که هردو به ولاء و محبت به امام علي (ع)شهرت دارد و براي دعوت مردم به پيروي از اين خاندان ميکوشيدندـ يکي از پايهها و عوامل استقرار تشيع در مصر بوده است.
از آن جا که شيعه خلافت الهي را براي هيچکس جز علي(ع) و فرزندانش قائل نميباشد، به همين جهت حکومتها و دولتهاي وقت کمترين مجالي را براي رواج و انتشار آن فراهم نميآوردند و هميشه در صدد بودند که محيط خفقان را براي آن فراهم آورند، زيرا با حضور تشيع و نيرومندشدن آن بيم آن ميرفت که تشکيلات و سازمان حکومت آنها متزلزل شود. در ادامه به موقعيت تشيع در دوران حکومتهاي بني اميه و بين عباس پرداخته و در نهايت به شکوفايي شيعه در دوران حکومت فاطميان ميپردازيم.
2)شيعه و بنياميه در مصر
پس از آن که امام علي(ع) به خلافت جامعه اسلامي برگزيده شد، دشمنان قسم خوردة وي که تحمل داد و عدل آن حضرت را نداشتند با يک ديگر متحد شدند وقتل عثمان را بهانه قرار داده و بر امام علي(ع) خروج نمودند. معاويه از شام به مصر لشکرکشي نمود و در سال 38 قمري اين منطقه به دست نيروهاي معاويه به فرماندهي عمروعاص افتاد. محمد ابن ابيبکر دستگير و به قتل رسيد. کينه و خصومت طرفداران معاويه با کشتن او فروکش نکرد، او را در ميان پوست الاغ جاي داده و به آتش کشيدند.(5)
با همه کينه و خصومت معاويه و عمروعاص نسبت به امام علي(ع) و سختگيريهاي که عمروعاص حاکم اين منطقه نسبت به شيعان روا ميداشت، نتوانست ريشه تشيع را در اين منطقه بخشکاند و نابود کند؛ مقريزي مينويسد: « وقتي امام علي به شهادت رسيد و معاويه در حکومت خود استقلال و استقرار يافت، سربازان و اشراف مصر عثماني بودند، اما بسياري از مردم آن از دوستان علي(ع) به شمار ميرفتند.(6) »
عمروعاص و حاکمان بعدي مصر تلاش بيوقفهي را براي از بين بردن آثار تشيع در اين منطقه انجام دادند و در اين دوره بود که سب و دشنام به امام علي(ع) در مساجد و منابر به دستور مروان حکم رسميت يافت. مقريزي پس از آنکه از استيلا مروان ابن حکم بر مصر ياد ميکند مينويسد: «از اين زمان طرفداران او بر مصر دست يافتند و در آنجا به سبّ و دشنام علي(ع) تظاهر ميکردند، وزبان علويها و شيعيان و خوارج بسته شد(7)»
با همة ترفندهاي که زمامداران و رجال حکومت وقت انجام دادند، شيعه به صورت کامل به انزوا کشانيده نشد و محبت اهل البت در دل مردم رسوخ مييافت. در حقيقت تشيع در اين دوره عمدتاٌ به صورت مخفيانه و در درون خانهها کشانيده شده بود و به اين شکل به حيات خود ادامه ميداد. و منتظر فرصتي بود که آن تمايلات دروني خود را بروز دهد. اين فرصت در سال133 ق.م با در زمانيکه مروان حمار آخرين خليفه اموي کشته ميشود و حکومت بنياميه منقرض ميگردد فراهم ميآيد. و حکومت در اختيار بني عباس قرار ميگيرد. و حرارت اصحاب مکتب مرواني که علي(ع)را سب و دشنام ميداد فرو نشست و آتش فتنه آنها فروکش کرد. تشيع وارد مرحله جديدي شد که در ادامه مورد بحث قرار ميگيرد.
3) شيعه و بني عباس در مصر
پس از سقوط بنياميه شيعيان از آن حالت خفقان و فشاري که قرار داشت بيرون آمدند و آنچه را که مدتها در دل نهان داشته بودند، ابراز نمودند و علناٌ به ميان مردم آمده و به تبليغ آرمانها و عقايد خود پرداختند، و بر اين باور بودند که بنيعباس با آنها در ولاء و محبت علي(ع) و آل او هم عقيده است؛ اما اين تصور خلي به درازا نيانجاميد که بني عباس پس از تثبيت موقيعت خود چهره واقعي خود را نشان دادند و با علويان از راه عداوت و کينهتوزي بر آمدند. و براي سرکوب نمودن اين آواي حقيقت به شکنجه و زندان و تبعيد ... شيعيان و محبان علي(ع) روي آوردند و دقيقاٌ همان شيوه را که بنياميه براي مقابله با تشيع در پيش گرفته بود را در پيش گرفتند. زيرا بدون شک شيعيان با آن عقايد ويژه که خلافت را جز حق آل علي نمي داند، حکومت و موقعيت آنها را در معرض خطر قرار ميداد، اين تفکر باعث ميشد که آنها با ديد يک دشمن خطرناک به اين مکتب و فرقه بنگرد.
شايد اين سؤال قابل طرح باشد که چه عواملي باعث شد که شيعيان در ابتداي دعوت بنيعباس به حمايت از آنها بپردازد و دعوت آنها را لبيک گويد؟
يکي از عواملي که در ابتداي دعوت عدة از شيعيان را جذب عباسيان نمود، وجود نسبت خويشاوندي ميان بنيعباس و آل ابيطالب است. رابطة خويشاوندي نزديک ميان بني عباس و آل ابيطالب در آن دورة تاريخي که هنوز وابستگي قومي و قبيلهاي يکي از معيارهاي مهم پيوندهاي اجتماعي محسوب ميشد، باعث شد که عدة به صرف ملاحظه اين ارتباط، با عباسيان براي مقابله با بنياميه همراه شوند. عامل ديگر که نيز نقش مهمي در جذب گروهي از شيعيان و محبان آل علي(ع) را به سوي عباسيان در پي داشت، شعار خونخواهي و يا لثارات الحسين بود که عباسيان در آغاز دعوت خود برگزيده بود. شعار حمايت از آل علي و باز ستاندن ميراث و حقوق اهلالبيت(ع) از امويان باعث شد که گروهي از شيعيان با عباسيان همراه شدند. بهرحال اين فريبخوردگي خواه، معلول سلامت نفس و صفا قلب شيعيان بوده باشد و خواه ساده لوحي و خوشي باوري آنها را در عيان سازد، اين خوشباوري در به حکومت رسانيدن بنيعباس نقش مهمي ايفا کرد.
پس از آنکه شيعيان رفتار بنيعباس را نسبت به فرزندان علي(ع) و دوستان آنها مشاهده کردند، دريافتند که شعارها و تبليغات اوليه بنيعباس به حمايت از آل علي(ع) جز نقشة براي رسيدن به قدرت و حکومت نبوده است. از اين پس شيعيان نيز تغيير موضع داده و در صدد برآمدند که در هر نقطهي که نهضت و مخالفت عليه بنيعباس برپا ميشد، به آن پيوسته و از آن حمايت کند. لذا هر جا که ميديدند يکي از علويان آماده قيام ميباشد، دست او را به نشانة همياري ميگرفتند و فرماندهي را از ناحيه خود به او واگذار ميکردند. در همين دوران است که «علي بن محمد بن عبدالله بن حسن بن علي بن ابيطالب (ع) وارد مصر ميشود و وي نخستين علوي است که وارد مصر ميشود و مردم بسياري با او بيعت ميکند ولي اين نهضت نيز به سرانجام نميرسد و شکست ميخورد. با اين اوضاع نيز نيز شيعيان در مصر حضور فعال داشتند تا اين که فرمان متوکل عباسي مبني بر اخراج خاندان ابيطالب از مصر به عراق صادر گرديد. در ماه رجب سال 1234ه.ق شيعيان از مصر اخراج شدند. بزرگان علوي که در مصر حضور داشتند خود را مخفي کردند، لکن «يزيد بن عبدالله» امير مصر به جستجوي خانه به خانه بر آمده و آنان را مجبوربه مهاجرت به عراق نمودند. اين واقعيت را مقريزي در ضمن گزارش احوال يزيد بن عبدالله آورده است، که متوکل او را به عنوان والي مصر منصوب کرد: «وي در جستجوي شيعيان برآمده و آنها را يافت و به سوي عراق تبعيدشان کرد. در ايام ولايت او بر مصر سختيها و مصيبتهاي فراوان بر علويان گذشت»(8) ابن اثير نيز به اين مطلب اشاره دارد و مي نويسد: « متوکل نسب به علي و اهلالبيت او (ع) بغض ميورزيد و مال و جان هرکسي را که به او گزارش ميدادند حبّ علي و خاندان او را در دل و سينه دارد به خطر ميانداخت و بر او رحم نميکرد.»(9)
هدف از اين همه فشار و خفقان که بنيعباس به وجود آورده بود سيطرة کامل بر حزب شيعه در سرزمين مصر بود، آنان عناصر و رهبران فعال شيعه را تبعيد ميکردند تا بدينوسيله تودههاي شيعه را از قدرت واقعي خودش دور نموده و آنها راه را براي قلع و قمع آنان هموار کنند.
پس از مرگ متوکل، علويان و شيعيان گمان ميکردند که دوران جور و ستم به پايان آمده است و در آينده نزديک ميتوانند نسيم آسايش را استنشاق کنند. اين اميدها ديري نپاييد که حاکم عباسي به والي خود در مصر نوشت که هيچ کس حق ندارد با علويان معامله کند و هيچ علوي در مصر حق ندارد از شهري شهري ديگر مسافرت کند، و حق اختيار نمودن بيش از يک غلام را ندارد و اگر ميان فردي و يکي از علويان دشمني رخ داد بدون مدرک و دليل سخن و درخواست آن غيرعلوي پذيرفته شود. هيچ علوي حق ندارد حرفه و صنعتي را اختيار کند وبر اسبي سوارگردد.(10)
اينها گوشهاي از خفقان و وحشتي است که عباسيان براي شيعيان فراهم آورده بودند، تا جلوي انقلابها و نهضتهاي آنها را بگيرند، اما اين اقدامات سختگيرانه آنها نتيجه عکس داد و در حقيقت اين اقدامات عاملي شد که بيشترين انقلابات و قيامهاي شيعي را در همين دوران داشته باشيم. در ادامه به اين نهضتها اشاره خواهيم کرد؛ گرچند که همه و يا اگثر اين انقلابات به نتيجه مطلوب نآنجاميد و در نهايت به شکست انجاميد ولي نشانگر اين واقعيت است که شيعيان در اين دوران حضور داشته و براي دفاع از آرمانهاي خود به مبارزه و قيام مسلحانه پرداخته است.
قيامهاي شيعيان در مصر در دوره عباسيان
1ـ قيام جابربن وليد مدلجي ـ 252ه. ق. اسکندريه:
اين انقلاب شيعي به فرماندهي «جابر بن وليد مدلجي» در منطقهي اسکندريه روي داد، و جمعي عظيمي از مردم به سوي او روي آوردند، از ميان چهرهاي مهم و سرشناس شيعي که به اين قيام پيوست «عبدالله بن احمد بن اسماعيل بن محمد بن عبدالله بن علي بن حسين بن ابيطالب (ع)» که به او «ابن ارقط» گفته ميشد، ميباشد. در ابتداي قيام آنها سپاهيان عباسي را شکست دادند و برناحيه دريايي نيز سيطره يافتند، ولي در ادامه جنگ آنها شکست خورد و ابن ارقط نيز دستگير شد.(11)
2ـ قيام «بغا الاکبر» ـ منطقه الصعيد ـ
رهبري اين قيام بر عهده «احمد بن ابراهيم بن عبدالله بن طباطبا بن اسماعيل بن ابراهيم بن حسن بن علي(ع)، است که در منطقه الصعيد همزمان با فرمانروايي «ارجون ترکي» قيام کرد که در اين جنگ وي شکست خورد و فرار کرد و لي به زودي از دينا رفت.(12)
3ـ قيام «بغا الاصغر»:
رهبري اين قيام را «احمد بن محمد بن عبدالله بن طباطبا» بر عهده داشت، اين قيام در منطقهي ميان اسکندريه و برقه در جمادي آلاخر سال 255ه.م در زمان سلطنت «ابن طولون» به وقوع پيوست. بغاالاصغر همراه يارانش به سوي منطق صعيد در حرکت بودند که توسط دشمنانشان محاصر و کشته شدند. و در شعبان همان سال سربريده احمد بن ابراهيم ـ بغاالاصغر ـ را به فسطاط آوردند.(13)
4ـ قيام « ابن صوفي علوي»
«ابراهيم بن محمد بن يحيي بن عبدالله بن محمد بن عمر بن علي بن ابيطالب (ع) مقام رهبري اين قيام را بر عهده داشت که در منطقهي «الصعيد» به وقوع پيوست. در ذيالقعده سال 255ق. بر منطقهي «اسنا» مسلط شد، ابن طولون سپاهي را براي مقابله با او فرستاد ولي ابن صوفي اين سپاه را شکست داد. در نبرد ديگري که در منطقه «أخيم» رخ داد وي شکست خورد و به مکه گريخت که در مکه او را دستگير کردند و نزد ابن طولون آوردند. ابن طولون ابتدا او را زنداني نمود و لي بعداٌ او را از زندان آزاد کرد و او راهي مدينه شد و در همين شهر نيز دارفاني را وداع گفت.(14) ابن اثير در مورد نسب او اين گونه آورده است که : «... بن محمد بن علي بن ابيطالب (ع)» و اين بخش را ذکر نکرده است: «... ابن محمد بن عمر بن علي بن ابيطالب(ع).»(15)
هرچند که اين قيامها در مجموع توسط دستگاه حاکمه سرکوب شدند و رهبران قيامها يا کشته شدند ويا به زندان رفتند اما اين قيامها بر روي مردم عادي اين مناطق بي تأثير نبود، زيرا که اين قيامها باعث شده بود که حرارتي در ميان شيعيان اين ديار به وجود آيد و قدري از حيات ،حرکت و جرأت و جسارت را به آنها بازگرداند که به دنبال آن تا حدودي قادر به اظهار معتقدات خويش بودند و با دست و زبان خويش از آرمانهاي خود به دفاع بر ميخواستند، به عنوان مثال در تاريخ آمده است که : در زمان فرمانروايي «خمارويه بن احمد بن طولون» مردي مصري اعلام داشت که نميتوان گفت که نميتوان گفت که احدي افضل از اهلالبيت نيست. تودة از مردم بر سر او ريخته و با تازيانه او را مضروب ساختند.(16) مقريزي در جاي ديگري ميگويد که :پيوسته شيعيان در مصر نيرومند ميگشت تا اين که در روز عاشوراي سال 350 .ق نزاعي ميان سربازان و گروهي از مردم در محل مقبرة حضرت گلثوم علوي رخ داد. اين نزاع به علت بيان مصائب اهلالبت وشيون وزاري مردم به وقوع پيوست و عدة از هردو طرف کشته شدند.(17)
اين وقايع تاريخي بيانگر اين واقعيت است که شيعه وجود آشکار و پرتابشي داشته است. رخدادها و وقايعي که در مصر روي داد مثل: دشنامهاي متقابل، درگيري، ستيز و کشتار... و نيز همياري و مساعدت دشمنان و مخالفان تشيع و اهلالبيت خصوصاٌ امام علي(ع)، نشانگر اين مطلب است که شيعه حضور فعال در صحنههاي سياسي، اجتماعي اين دوره داشته است و مخالفان اين مکتب به هر طريقي که ميتوانستند در صدد سرکوب و نابودي آن بر آمدند. ولي خوشبختانه موفق به انجام آن نشدند. تا جاي که «کافور اخشيدي» ـ حاکم مصرـ عليرغم تعصب و عداوتي که با شيعه داشت به خاطر فزوني شمار شيعيان و قدرت آنها ناگزير با سازش با آنها شد.
4) شيعه و فاطميان در مصر: ـ دوران شکوفايي شيعه ـ
مذهب تشيع در مصر، بعد از سقوط «اخشديها» و روي کار آمدن فاطميان به نقطه اوج خود رسيد واز مأذنههاي تمامي مساجد مصر عبارت «خيرعلي خير العمل» يعني بشتابيد به سوي بهترين کار، به گوش ميرسيد. تمامي شعارها و نشانههاي شيعي در اين سرزمين جلوهگر شد مثل: اعلام برتري علي(ع) بر ديگران و دعا براي او، امام حسن(ع)، امام حسين(ع) و حضرت فاطمه(س).
پس از مرگ «کافور اخشيدي» در مصر فرمانروايي مقتدر باقي نماند، لذا به درخواست مردم، امير معزالدين الله فاطمي، فرمانده خود «جوهر الصقلي» را مأمور فتح مصر نمود. وي نيز در سال 358ق. اين منطقه را تصرف کرد(18). جوهر وارد مصر شد و شهر قاهره را بنياد نهاد و قبل از آنکه المعزالدين فاطمي وارد مصر گردد تشيع را علني ساخت. از مذهب تشيع آنچه را که «جوهر» مردم را بدان خواند و آثاري را که منتشر کرد عبارتند از:
-
1. گفتن «حي علي خيرالعمل» در همه مساجد شهرهاي مصر
-
2. اعلام به تفضيل علي(ع) بر ديگران
-
3. جهر به صلوت و سلام و درود بر پيامبر اکرم و علي(ع) و فاطمه و حسنين(ع)
-
4. دستور به امام مساجد مصر که ـ بسم الله الرحمن الرحيم ـ را با جهر و صدا بخوانند که قبلاٌ چنين نميکردند.
-
5. افزودن قنوت رکعت دوم در نماز جمعه
اما در مورد ارث دستور داد که :
-
1. با وجود دختر براي ميت نبايد برادر، خواهر، عمو و خواهر زاده و برادر زاده ميت از او ارث ببرند.
-
2. با وجود فرزند نبايد جز زن و شوهر و پدر و مادر و اجداد ارث ببرند.
-
3. با وجود مادر جز کسيکه با فرزند ارث ميبرند هيچ کس از ميت ارث نبرد.
ابوطاهر محمد بن احمد، قاضي مصر با جوهر راجع به دختر و برادر ميتي به گفتگو نشسته بودند، که از ديرباز حکم کرده بود که نيمي از ترکه مربوط به دختر و نيمي ديکر از آن برادر ميّت است، وجوهر مخالف آن حکم بود. تا اينکه جوهر گفت، اي قاضي اين کار را بايد دشمني نسبت به فاطمه (س) تلقي کرد...(19)
هنگاميکه المعزالدين الله در سال 362ق. وارد مصر شد(20)و در کاخ «القاهره المعزيه» اقامت گزيد در ماه رمضان سال 362ق. دستور داد که : بر در و ديوار شهرهاي مصر بنويسد: «خيرالناس بعد الرسول(ص) علي بن ابيطالب(ع) »(21)، يعني بهترين مردم پس از رسولالله (ص) عل بن ابيطالب (ع)است. و نيز روزه بايد بر طبق مذهب تشيع صورت گيرد و خواندن نماز تراويح از شهرهاي مصر رخت بر بندد. و نيز در بهار سال 385ق. «قاضي محمدبن نعمان» جلسات در قصر والي قاهره ترتيب داد و در آن از علوم اهلالبيت سخن ميگفت و مردم انبوهي از شهرهاي ديگر مصر براي شرکت در اين گونه مجالس راهي قاهره ميشدند و در نهايت شدت جمعيت به گونهي شده بود ه يک شنبه به مردان و چهارشنبه به زنان اختصاص داده شده بود.(22)
تودههاي اهل سنت به هيچ وجه از طرف فاطميان در مصر زير فشار قرار نگرفتند تا مجبور به ترک مذهبشان شوند ـ بر عکس آنچه دشمنان شيعه پيش از اين انجام داده بودند.ـ بلکه اين خود تودههاي مردم بودند که از روي رغبت به مذهب تشيع گرويدند و به گونهي که پيروان اهلسنت در اقليت قرارگرفتند.
فاطميان داراي پيامدها و آثاري ديگري در تشيع هستند که آنها در سرزمين مصر رائج ساختند و اين عوامل و آثار از نيرومندترين عوامل نشر تشيع در مصر به شمار ميرود که اينک آنها را به صورت گذرا بيان ميکنم.
آثار فاطميان در مصر
1ـ تعطيلي روز عاشورا(23)
در روز عاشورا به دستور خلفاي فاطمي بازارها تعطيل، خريد و فروش باطل و غير رسمي اعلام شد، گاهي خليفه نيز در اين مراسم ـ با پاي برهنه در حاليکه شعار حزن و اندوه در لب داشت ـ حضور مييافت و مصيبت امام حسين(ع) را ميخواندند. هرچند که اين شعار روز عاشورا پديدهاي به شمار آيد که آنرا فاطميان در مصر رواج داده باشد، چونکه در دوران کافور اخشيدي نيز اين شعار توسط شيعيان برگزار ميشد. منتها عرصه و دامنه برگزاري اين شعار در دوران حکومت فاطميان گسترش فراوان يافت.
2ـ جشن و آذينبندي روز عيد غدير (24)
غدير روزي است که رسول الله(ص) علي(ع) را به عنوان خليفه و امام و رهبر بعد از خود منصوب کرد. در اين روز زنان شوهر مرده شوهر داده ميشدند و جامه زيبا به مردم پوشانده و هداياي نيز به آنها داده ميشد. در اين روز غلامان آزاد ميشدند و چهارپايان نيز ذبح ميشدند. ديگر کارهاي که در بزرگداشت چنين روزي معمول ميداشند، برگزاري مراسم تهنيت و افزودن صلهها و جايزهها و بخششها و انفاق امول بيشماري توسط خليفه وزراء و بزرگان دراين روز به مردم. (25)
3ـ گراميداشت ولادت آل عباء:
آنها تولد حضرت رسول اکرم(ص)، امام علي(ع)، فاطمه(س) و حسنين(ع) را به عنوان اعياد و موسمهاي بزرگ جشن ميگرفتند و اموال بيشماري را در آن روزها انفاق ميکردند و به اظهار سرور وشادي ميپرداختند.
4ـ آموزش فقه اهلالبيت:
فاطميان فقهاي را منصوب کردند که فقه اهلالبيت(ع) را به مردم تعليم دهند، شهريه و حقوق اختصاصي ساليانهي را براي ٱنها مقرر ساختند. و به متعلمين و کسانيکه براي استماع حديث حضور به هم ميرساندند وجوه و مبالغ آبرومندي ميپرداختند. فاطميان با اينگونه اقدامات از تشيع تجليل به عمل آوردند و زمينه حرکت رو به جلوي اين مکتب را در مصر فراهم آورند، اين اقدامات باعث شد که مدهب اهلالبيت(ع) به عنوان مذهب مأنوس و شناخته شدهاي در ميان مردم مصر راه خود را طي کند.
فاطميان و حکومت آنها در مصر، ارجمندترين و تأثيرگذارترين حکومتها در اين منطقه ميباشد. اثري که اين حکومت شيعي مذهب در اين منطقه برجاي گذاشت، پيوسته باقي است. دانشگاه الازهر اثر پرباري و گرانسنگي است که هزارسال پيش توسط فاطميان روشنفکر و عدالت پيشه تأسيس شد و از آنزمان تا کنون تأثير فراوان و شگرفي بر جامعه مصر نهاده و مينهد.
نسب فاطميان:
در مورد نسب فاطميان ديدگاههاي متفاوت بيان شده است. در اين ميان نکتة که بسيار راهگشاه است توجه به اين مطلب است که عمدة اين نظريات با حمايت و ترويج مستقيم دستگاه خلافت عباسي صورت گرفته است. زيرا که دولت فاطميان خطري بس بزرگ و جدي براي حاکميت سياسي خلافت عباسي به شمار ميرفت. زيرا فاطميان اولين خلافت مستقلي است که در عرض خلافت عباسي شکل گرفت و از اطاعت خلافت عباسي سرباز زد. عباسيان براي نابودي اين رقيب سياسي جدي که توان مبارزه و رويارويي مستقيم با آن را نداشت، به جنگ تبليغاتي روي آورد. آنان به هر طريق که توانست بزرگان اهل سنت و حتي برخي از بزرگان شيعي را مجبور نمودند که حکم به رد نسبت فاطميان با اهلالبيت بدهند. صدور اين سند که با امضاي برخي از بزرگان شيعه و سني همراه بود تأثير مستقيم برتاريخنگاري آن دوره گذاشت و بسياري از مورخان تحت تأثير اين نوشتار سعي کردند که نسب فاطميان را از اهلالبيت جدا سازند. آنها در تاريخنگاري خود بر اين نکته تأکيد کردند که نام واقعي عبيدالله المهدي بنيانگذار دولت فاطمي سعيد و از نسل عبيدالله بن ميمون قداح است(26). مقريزي بطلان نسبت فاطميان به اهلالبيت و انتساب آنان را به يهود و مجوس رد نموده است و مينويسد(27): اگر منصف باشي، به خوبي درک ميکني که اين سخنان جعلي است، زيرا فرزندان علي در آن دوره به وفور يافت ميشدند و از مقام و منزلت والايي نيز در ميان شيعيان برخوردار بودند، پس به چه انگيزة شيعيان از آنها رويگردان شوند و ابن يهود و مجوس را در زمرة اهلالبيت قرار دهند، هيچکس بدين کار تن در ندهند و لو درنهايت پستي باشند. واضح است که عباسيان در زشت جلوهدادن چهرة فاطميان تلاش بسيار نموده است، تا نسبت آنها را به علويان رد نمايد، ولي حقيقت آن است که آنها از نسل اسماعيل فرزند امام جعفر صادق(ع)است. اما در خصوص آنچه برخي از مردم در باره نسب عبيدالله ادعا کردهاند، دليلي ديده نميشود و نيازي به بررسي اين موضوع نميباشد.(28)
5) شيعه و ايوبيان در مصر - دوره ريشهکني شيعه ـ
با مرگ العاضد لدين الله در سال 567ق. ايوبيان در مصر به حکومت رسيد. از اين پس مصر وارد مرحلة جديدي از تاريخ خود ميشود. عقيدة تشيع جاي خود را به تسنن داد، حکومت از فاطميان به ايوبيان رسيد، دانشگاه الازهر جاي خود را به مکتبخانههاي شافعي و مالکي داد. ايوبيان بر تودههاي شيعي سخت گرفت. صلاح الدين ايوبي شيعيان را به گناه ناکردة فاطميان مجازات نمود، او براي محو و نابودي کامل مذهب شيعه در اين منطقه دست به اقدامات زير زد: همه قضات شيعه را معزول و سمت قضات و داوري را به صدرالدين عبدالملک شافعي داد. مدرسههاي را براي فقهاي شافعي و مالکي بيناد نهاد، و مواجبي را براي طالبان آنها در نظر گرفت.(29) شخصاٌ به اهلبيت به دشمني پرداخت، روز عاشورا را که روز عزاي مردم مصر بود، روز جشن و پايکوبي اعلام کرد و در اين روز به پخش شيريني و نبات اختصاص داد...
خصومت و عداوت بياندازه او نسبت به اهل البيت و دوستان و محبان اهلالبيت جاي پرسشهاي فراوان دارد، از جمله اين که علت آنهمه عداوت و دشمني او چه بوده است؟ آيا اين تعصب و خصومت ريشه در عقيدهسني بودنش دارد و يا انگيزههاي سياسي در پس آن نهفته است؟
به نظر ميرسد که علاوه بر تعصب شديد مذهبي او که ناشي از دشمني شافعي و اشعري با مکتب تشيع داشت، انگيزههاي سياسي نيز در اين امر دخالت مستقيم داشته است. زيرا که شيعيان در آن دوره تاريخي داراي قدرت سياسي و اجتماعي قابل توجه در جامعه مصر به حساب ميآمدند. صلاح الدين ايوبي براي استقرار قدرت سياسي خويش در جامعه مصر سختگيري و حذف شيعيان از صحنه سياسي و اجتماعي را لازم و ضروري ميدانست. فرمان پيروي و اطاعت تمام مصريان از دو مذهب شافعي و مالکي وتقويت و تأسيس مدارس شافعي و مالکي از مهمترين اقدامات او در راستاي استيلا بر جامعه مصر بود.
سختگيريهاي فراوان ايوبيها نسبت به شيعيان منجر به انقلابهاي شيعي عليه او شد، تلاش شيعيان براي ترور و نابودي او يکي از اقدامات تلافيجويانه به شمار ميرفت تا بدين وسيله جلوي جنايتهاي بيشمار او بر شيعيان را بگيرد. از تأمل در درگيريهاي که بين صلاح الدين و شيعيان در مصر رخ داده است، اين نکته آشکار ميگردد که وي از تمامي وسايل و امکانات غيرشرعي و مخالف با قوانين و شرع اسلام براي نابودي و ريشهکني مخالفش بهره گرفته است. اينکه او براي مبارزه با پيروان فاطميان به روشهاي غيرانساني مانند: جدانمودن زنان از مردان، آتشزدن خانهها، سوزاندن فرزندان و اموال آنان و.... پناه ميبرد، دليل بر ناتوانياش در ريشهکني تشيع و اهلابيت از قلبهاي مصريان است.
6) بقاياي تشيع در مصر:
با چنان رفتارهاي قساوت بار و فجيع که ايوبيان نسبت به شيعيان در پيشگرفته بود و با آنهمه کشتوکشتارهاي بيرحمانهي که او عليه شيعيان انجام داده بود، اين سوال در ذهن به وجود ميآيد که سرنوشت نهايي شيعيان در اين منطقه به کجا کشيده شد؟ آيا شيعيان همانگونه که مخالفانشان ميخواستند کاملاً از بين رفتند؟ شيعيان با چنان وضعي که ذکرش رفت سه راه را در مقابل خويش يافتند؟
-
1. بايد تقيه نموده و در ظاهر از اهل سنت پيروي نمايند
-
2. به تصوف بپيوندند و مذهب آنها را گردن نهند
-
3. به جنوب مصر، شام، يمن، هند ... مهاجرت نمايند
باگذشت زمان مذاهب اربعه اهل سنت در سرزمين مصر سيطرة کامل يافت و به گونهاي از آن حمايت و تبليغ ميشد که گويي در اسلام مذهبي ديگري وجود نداشته و يافت نميشود. لذا شيعيان که در مصر ماندند و راه تقيه را در پيش گرفتند با گذشت زمان و نسلهاي بعد خفقان بر آنها به گونه حاکم بود که از تمامي ابزارها و وسايلي که ميتوانست آنها را در حفظ و انتقال عقايدشان به نسلهاي بعد ياري کند، محروم شدند. اين وضع در گروهاي شيعي که به تصوف پيوسته بودند و حتيکسانيکه به جنوب مصر نيز پناه برده بودند حاکم بود، تنها کسانيکه به شام و ساير مناطق اسلامي پناه برده بودند، موفق شدند که اعتقاداتشان را حفظ و آنرا آشکار سازند.
پينوشتها
1. مقريزي،نقيالدين ابوالعباس احمد بن علي، المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و آلاثار، بيروت،دار الصادر، ج1، ص 815.
2. ابن اثير،عزالدين، ابي الحسن علي بن الکرم، الکامل فيالتاريخ، دار صادر بيروت، 1399،ص 1696.
3. مقريزي، ج2، ص45.
4. مقريزي، ج4، ص 149.
5. همان، ج4، ص151.
6. مقريزي، ج4، ص151.
7. مقريزي، همان ج4، ص 152.
8. مقريزي، همان،ج2، ص102.
9. ابناثير، همان، ج7، ص18.
10. مقريزي، ج1، صص 271ـ272.
11. مقريزي، ج1، ص 270 و نيز همانج4، ص 154.
12. مقريزي، همان. بالا.
13. مقريزي همان، و ابن اثير، ج7، ص71.
14. مقريزي، ج2، ص 133، و ج 4، ص 154.
15. ابن اثير، ج 7، ص154.
16. مقريزي، ج1، ص270.
17. مقريزي، همان .
18. ابن اثير، حوادت سال 358.
19. مقريزي، ج4، ص 156 و ابن اثير، ص 358.
20. ابن اثير، حوادث سال 362.
21. مقريزي، ج1، ص270.
22. مقريزي، ص270.
23. همان، ج2، صص 292ـ289.
24. جودکي، تاريخ فاطميان، صص 66 تا 68
25. مقريزي، ج2، ص222 و 389.
26. محمد علي القطب، الفاطميون بين صحت النسب و تزوير تاريخ، بيروت، المکتبه العصريه، 2002م، ص21.
27. مقريزي، ج1، ص 21.
28. حجتالله جودکي، تاريخ فاطميان، تهران، سپهر، 1378، چ اول، ص22. ( ترجمة کتاب اخبار ملوک بني عبيد و سيرتهم ابي عبدالله محمد الصنهاجي است)
29. ابن اثير، ج11، ص137.
|