سایر منو ها
شناسنامه سايت
دعوت به همكاري
لینکستان
گزيده ديگر سايت ها
دانش نامه مشرق
نقشه سايت
صفحه اصلي
مقالات
پايان نامه ها
خبرها
ارتباط با مدیریت
گزارش ها
كتاب ها
 
Home arrow  مقالات arrow طالبان كي ها اند؟(4)
طالبان كي ها اند؟(4) چاپ ارسال به دوست
تحقيق ها و پژوهشهاي تاريخي - تاريخ افغانستان بعد از ورود مسلمانان
نویسنده داكتر سليمان راوش   
01 سنبله 1387

سليمان راوش 

طالبان کی‌ها‌اند؟(4)

(فصل چهارم كتاب "نام و ننگ": تولد دوبارهء خراسان کهن در هزارهء نو)

نويسنده: سليمان راوش

 

روانشاد حبیبی می نویسد:

« پیمانهای انگلیس و قبایل افغانی:

 اقرار نامهء حلیم زائی مهمند:

 ... احمد شیر و بهور گل و مکرم و رحیمداد و هفت نفر ملگان دیگر قوم حلیم زائی تعهد می کنند : که سالانه مبلغ دوصد روپیه خراج میدهند و اطاعت و نوکری سر کار برطانیا را خواهند کرد، و اگر در این راه قصوری بر ایشان ثابت شود مستوجب  سزا خواهند بود، دوستان سرکار را دوستان و دشمنان حکومت را دشمن خود خواهند پنداشت ، و این اقرار نامه  بغرض فوق داده شده . مورخهء 12 جولائی 1852 م » 1

----------------

1 - کتاب پیشین،عبدالحی حبیبی ، تاریخ تجزیهء شاهنشاهی افغانستان، ص 91

یک قبیله دیگر اوغانها بنام حسن خیل و آشوخیل که در درهء  های بین پشاور و کوهات  زندگی داشتند  مانند اجداد شان کک کوهزاد به راهگیری و غارتگری مشغول بودند . انگلیس ها از این راهگیری های شان به عذاب شده و سر انجام اقدام به مطیع کردن ایشان می نماید و پس از مغلوبیت ایشان این تعهد نامه را از ایشان می گیرند. شیرینی این تعهد نامه در آنست که خود به دزد بودن و غارتگر بودن خود اعتراف می نمایند.

« تعهد حسن خیل و آشوخیل دره کوهات  با

 سر جان لارنس چیف کمشنر  پنجاب

ملکان قبایل ...... به خدمت چیف کمشنر پنجاب:

چون ما حسب خواهش خود در اراضی حکومت انگریزی آمد ورفت داریم ، بنا بران مواد ذیل را قبولداریم :

اول: ما و ایندگان ما در ممالک انگریزی ابداً مرتکب حمله و غارت و دزدی نخواهیم شد، و بخوشی ورضای خود درآن ملک تجارت و کار و بار خواهیم کرد.

دوم: اشخاص سارق و بد رویه و مظنون را چه افریدی باشند و یا غیر آن، بغرض ارتکاب جرم از علاقهء خود به علاقهء انگریزی راه نمی دهیم ، و نه اموال مسروقه را می گذاریم، که ازحصهء ما بگذرانند.

سوم : اگر از سرزمین انگریزی اشخاص مجرم و قاتل به اراضی ما پناه آوردند، ما به ایشان پناه نمی دهیم، و بزودی از مساکن خود خارج میسازیم.

چهارم: بذریعهء  خط معرفی خود اشخاص بدکردار و مظنون را به سرزمین انریزی نمی فریستیم.

پنجم: اگر از طرف ما و یا یکی از باشندگان اراضی ما در شرایط مذکور عهد شکنی بظهور رسد، پس سرکار انگریزی  اختیار خواهد داشت، که اقدامات مناسبی را لازم دانند بکنند. بتاریخ 15 نوامبر 1853 امضاشد.

( صولت افغانی ص 606 )

اقرار نامه نمر  81 :

  ما گلرنگ و موسی خان و عالمشیر و فتح شیر و محمد امین و محمد خان وزیریان ملکان تمام قوم موال خیل جواکه از طرف خود اصالتاً و منجانب جرگهء ریش سفیدان و مشران قوم و کالتاً اظهار میداریم که چون ملک ما با ملک سرکار انگریزی متصل است، بنابران بر مواد ذیل بخوبی غور کرده برضا و رغبت خود با کپتان کوک دپتی کمشنر کوهات تعهد کردیم:

اول : هر نوع تاخت و غارت و جرائمی که از طرف قوم ما در اراضی انگریزی سابقاً واقع شده، بعد ازین بوقوع نخواهد پیوست.

دوم: اگر فردی از اقوام ما و یا سکنهء سرحد در ملک انگریزی مرتکب جرمی گردد و در آنجا گرفتار آید ، ما به رهایی وی اقدام نمی کنیم، و اگر همان مجرم از آنجا فرار نماید و به اراضی ما آید ، مال مسروقه را واپس کرده و به مجرم حسب دستور افغانی  جزا می دهیم ...

پنجم : اقرار میکنیم که اگر دپتی کمشنر کوهات از قوم جواکه امداد و اعانتی بخواهد پس ما به نوکری سرکار حاضر و مستعد خواهیم بود...»1 -----------------

1 - کتاب پیشین ، تجزیهء شاهنشاهی افغانستان ، ص 94

 مجموعاً پیمانهای انگلیس و قبایل افغانی را که جناب عبدالحی حبیبی درج نموده اند حدود بیست اقرار نامه است. که اگر اما همهء آن را  در این کتاب باز بنویسیم از اطالهء کلام جلوگیری نکرده ایم . به منظور جلو گیری از اطالهء کلام باید گفت که در همه  بیست اقرار نامه قبایل افغانی با انگلیس همه اعتراف به دزد بودن و جنایت پیشه گی های خود دارند و به نوع توبه نموده اند و اظهار بندگی و نوکری به انگلیس را اظهار کرده اند. بنا از هر این اقرار نامه سطری راه  که مبین بد کنشی این قبایل می باشد ، به نقل می گیریم و شر آن را از سر خود کم می کنیم. و اگر کسی خواسته باشد که مفصلاً این اقرار نامه آن را مطالعه نمایند ، شاد روان حبیبی با حوصلهء فراخ همه را در کتاب ارزشمند خویش که ما از آن نام بردیم به تفصیل نوشته اند ، و میتوانند به آنجا مراجعه نمایند..

 

« عهد نامه افریدیان گلاء درهء کوهات یکم دسمبر 1853 م

... سوم : اموالیکه زرغون خیل  وسنی خیل از سودا گران به غارت

 برده اند ، واپس می دهند  اما آنچه همدون خیل برده و تلف کرده اند باید معاف شود. و اگر زرغون خیلان اموالی را فروخته باشند، بسوگند موکد قیمت آنرا  خواهند پرداخت .

چهارم : اگر در آینده بین چبوترهء اجل  سمت پشاور و لوهری کوتل رهزنی و یا غارت  واقع گردد، بعد از صدور حکم دیپی کمشنر کوهات مع فهرست اموال  مسروقه در مدت 5 روز آنرا جمع کرده واپس میدهیم، و یا نقصان را تلافی میکنیم.

اقرار نامهء اقوام برولی و فیروز خیل، 3 دسمبر1853:

 برضا و رغبت خود اقرار می نمایم:

سوم: چون مردم عثمان خیل از قوم دولت زائی اند، و تا کنون نوکری اختیار نکرده  و باطاعت سرکار نیامده اند، اگر در آینده حاضر شوند ، پس در همین مبلغ دوهزار روپیه مذکوره، حصهء آنان نیز تعین می شود، و از سرکار مبلغ علیحده ای را نخواهند خواست.

هفتم : افراد اقوام ما در دره مابین حدود آدم خیل ارتکاب جرمی نخواهند کرد.

اقرار نامهء آفریدیان جواکه، مورخ 3 دسمبر 1853 :

ما ملکان:

سراج و قاسم و شاه ولی با قوم خود قاسم خیل و بابری و سکهراج و محب الله و محمد و بیراج، امرای قوم اسماعیل خیل.

و ملکان ترکی و سروین و خانگول و نامدار ملکان جمو.

و شیر باز و صاحبخان و یار خان و محمد مجیب ملکان پاندونسان

و ملکان غریبه و تمام قوم تپه افریدیان جواکه که بر سر حد مملکت انگریز زیست دارند، در مقام کوهات کوتل ، پیش کوک صاحب دیپتی کمشنر کوهات فراهم آمده، از طرف سرکار بیانات صاحب ممدوح را شنفته و برضا و رغبت خود اقرار نامهء ذیل را کردند:...

دوم : چنانچه سابقاً هم تعهد کرده بوده ایم ، در خاک انگریز به ارتکاب جرایم و دزدی و رهزنی نمی پردازیم...

اقرار نامهء قوم سپاه افریدی درهء کوهات

مورخ 6 دسمبر 1853 م:

ما احمدشاه ، ضابط خان، مراد خان، صفدر علی شاه و رستم علی و عبدالحسن و حیدر علی و شادی و امان خان و جواهرعلی و احمد شیر و غلام ملک : ملکان قوم سپاه سرحد ضلع کوهات پیش کپتان کوک صاحب دپتی کمشنر آمده بعد از مذاکره با سرکار انگریزی عهد و پیمان کردیم :

 اول : ... (د) اگرچه قبلاً هم اقرار زبانی کرده ایم ، که در خاک انگریز قتل و رهزنی و دزدی نمی کنیم ، اکنون بصورت تحریری اقرار مینمایم، که فردی از قوم ما در حدود انگریزجرمی را مرتکب  گردد ، ما همه جمعاً مسؤل آن میباشیم؛ و مال مسروق را واپس میدهیم، و بقاتل و رهزن برسم افغانان جرای نفی وطن و احراق مسکن میدهیم  و اگر مجرم در خاک انگریز گرفتار آید ، حکام انگریزی میتواند طوریکه مناسب دانند باو جرائی بدهند و ما درآن مداخله نخواهیم کرد.

اقرار نامهء قوم رانی خیل آفریدی. مورخ 2 دسمبر 1855

 ... دوم: در اینده بجان و مال رعایای انگلیسی خسارتی نمی راسانیم، اگر افراد اقوام دیگر از خاک انگلیس اموال مسروقه را بخاک ما آورده باشند و یا بیاورند، آنرا واپس میدهیم .

اقرار نامهء قوم اکاخیل، مورخ11 جنوری1856:

چون سر کار انگریزی ما را بپاداش جرایم سابقه محاصره کرد، لهذا ما از افعال بد سابقه پیشمان گشتیم، و مبلغ دوهزار و شش صد و هفتاد روپیه جرمانه دادیم، در آینده از ارتکاب جرایم پرهیز خواهیم کرد، و اگر یکی از شرکاء قومی ما در خاک انگریزی مرتکب جرمی شود ، او را گرفتار می سازیم، و اگر فرار نماید، جایداد او را ضبط کرده و بدون اجازت سر کار به خاک خود او را باز نمی گذاریم.

چهارم: اگر زنی از ما به خاک انگریزی  فرار نماید ، او را بذریعهء جرگه واپس میخواهیم  و وقتیکه به قبیله خود واپس آید به سرکار معافیت او را ضمانت می دهیم

شانزدهم : جرایم گذشته معاف است  و یرمغل ما تا وقتی پیش سر کار خواهد بود که جرمانه را تادیه کنیم.

اقرار نامه کوکی خیل افریدی، مورخ14 اگست 1857 : 

اول : آینده در خاک انگریزی جرمی را مرتکب نمی شویم.

دوم : کسی که دشمن انگریز باشد او را با خود بخاک انگریزی نمی آوریم.

سوم : اگر دزدی یا قاتل از قوم ما در خاک انگریزی گرفتار آید ، ما درآن دخلی نمی کنیم.

پنجم : اگرکسی  زنی منکوحه یا غیر منکوحه را گریختانده بخاک ما آورد، زن را به وی نمیدهیم، و مالیکه زن مذکوره با خود آورده واپس می دهیم .

نهم: چون بسی از افریدیان نوکر سرکارند، اگر یکی از ایشان با ما دعوی داشته باشند، پس بشمول ایشان جرگه ای تشکیل و مسله را فیصله مینمایم.

اقرار نامهء اقوام ضلع کوهات،مورخ 24 اگست 1858:

 تعهد میکنیم:

هیچ کس از ما در خاک انگریزی جرمی را مر تکب نمی شود.

ششم : اگر شخصی با زن بخاک ما فرار کرده بیاید ، و اموالی نیز باوی باشد ، پس ما اموال مسروقه را پس می دهیم، و زن منکوحه مذکور را سوگند میدهیم که با مرد مذکور نکاح شده است یا نه؟

پانزدهم: جرایم گذشته ما را سر کار بعد از تحویلی جرمانه پنج هزار و یکصد روپیه صرف نظر می کند، و بعد از این ما را مواخذه نمی نماید...

 

اقرار نامهء اقوام سیپای کموزئی، مورخ 24  اپریل 1861 م :

ما از طرف خود و قوم خود مواد ذیل را برضا و رغبت منظور کردیم:

اول در شش ماه سرما که ما در کجوری سکونت می کنیم، هیچ یک فرد با راجه خیل و اقوام دیگر که از آنجا می گذرند، بر رعایای انگلیسی حمله و یا ارتکاب جرم و دزدی نخواهیم کرد.

دوم: تا وقتی که راجه خیل به حکومت انگلیس سر اطاعت فرو نیاورند، ما ایشان را در سرزمین کجوری نمی گذاریم...

 

اقرار نامهء مداخیل و گیاه شاخ عثمان خیل تپه سلار و جندونان ماورای سندهه.مورخ 12 سبتمبر 1861 م :

اول: با سر کار انگلیس تعهد می کنیم ، که مهاجران هندوستان و متعلقین آنها و یا دیگر مخالفان سر کار را در میدان ستانه و امازئی و دیگر جایها اجازت سکونت نمیدهیم...

دوم : دوست سر کار انگلیس را دوست خود و دشمن را دشمن خود می شماریم، ...

اقرار تپهء منصور ماورای سندهه با سرکار انگلیس، مورخ دوم  اکتوبر 1861 م :

چون عثمان زائیان و شاخ گیاه بتاریخ 17 سبتمبر 1861 و جندونان تپه سالار بتاریخ 12 سبتمبر 1861 با سرکار انگلیس اقرار نامه را امضا و قبول کرده اند، مواد آن را میجر اوس معاون کمشنر هزاره بما قرائت نموده و مراتب آنرا فهمانید.

پس ما مردم تپهء منصور هم مواد اول و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم آنرا قبول نموده و پابند آن خواهیم بود، ولی مادهء دوم آنرا چنین پذیرفتیم که دشمن سر کار دشمن ما و دوست سر کار دوست ما خواهد بود...

اقرار نامهء شالم خیل مسعود وزیری ،مورخ 19 جون 1861:

ما ملکان شالم خیل وزیری مسعود پیرگل خان و صاحب خان و الله داد خان و قمردین خان و مهر دین خان و شادی خان و سید امین خان و عادی شاه خان و زین االعابدین خان و سر کمند خان و منا جان و خواجه میرو الله یار خان و سید میر خان اصالتاً و شیر علی خان و پیر دل خان و خداداد و حسین وکالتاً که با سر کار انگریز تمنای صلح و آشتی داریم به شرح ذیل عهد نمودیم:

اول: در آینده با سرکار انگریز روابط دوستانه قایم خواهیم داشت.

دوم : اگر یکی از افراد قوم مسعود شالم خیل مستقیماً یا بالواسطه بر خلاف سر کار انگریزی جرمی را مرتکب شود، ما تمام قوم مسؤل آن بوده و حکومت انگریز میتواند بسبب آن قوافل ما را ضبط نموده یا طوریکه مناسب داند تاوان آنرا از ما اخذ کند.

سوم : اگر یکی از افراد اقوام علی زئی و بهلول زئی مسعود در سرزمین انگریزی مرتکب جرمی شود، ما باو کومک نکرده و نمی گذاریم که اموال مسروقه را در سرزمین ما بگزارد...

پنجم : تعهد می کنیم که افراد ما فرداً و یا جمعاً بر حدود سر زمین انگلیس حمله مسلح نمی نمایم، اما در مسلهء سرقت بکلی مسؤلیت نخواهیم داشت، ولی کوشش خواهیم کرد که از آن هم جلو گیری کنیم... » 1

---------------------

1 - علامه عبدالحی حبیبی، تاریخ  تجزیهء شاهنشاهی افغان، به اهتمام خوشحال حبیبی و حبیب الله رفیع 1380هه 2001 م مرکز تحقیقات علامه حبیبی ، ص 91 - 106

 

آنچه را که ملاحظه کردیم ، گفته میتوانیم که که فردوسی  طوسی خراسانی حق داشته است که اوغان  را در زمان خویش ( بد نژاد) بگوید. و از طرف دیگر از مجموعه اقرار نامه های بسیار ننگین که اقوام کوناگون این طایفهء ( اوغان )  در برابر انگلیس به عمل آورده است ، هیچیک از قوم پشتون نیست و در جغرافیایی اقوام پشتون نشین کشور ما یعنی در قندهار، زابل ، بست، خوست، کنرهار، ننگرهار پکتیکا،  نورستان و یا نیمروز از این اقوام یعنی ( اوغانها)  نامبرده نشده است.

و علامه حبیبی هم نمی نویسد که { پیمانهای انگلیس و قبایل پشتون} بلکه عنوان میدهد که: [ پیمانهای انگلیس و قبایل افغان] و شاید این عنوان در در کتاب راپورت کمشنر پشاور به حواله "صولت افغانی" که از صفحه 600 آغاز می یابد چنین بوده باشد که این قلم نتوانست این منع را بدست آورد .

اما چیزی دیگری که درهمین امروز یعنی بتاریخ که این کتاب تحریر می یابد ،واقع است،  اینست که ، از تمام رسانه هایی گروهی داخل کشور و خارج ، از حملات انتحاری ، بم گذاریها، ویران نمودن مکاتب ، چور و چپاول شاهراه ها ،   و دزدی و غارت  به وسیله اشخاص و افرادی وقتی نام می برده می شود همه مربوط به گروه طالبان و از آن سوی خط دیورند می باشند، از اجنسی ها مختلف، و خوشبختانه عده اینها که بدبختانه به زبان پشتو هم صحبت می نمایند دستگیر شده و به آدم کشی ، آدم ربایی، قتل ، حملات انتحاری ، تخریب منازل و مکاتب و مجامع عام المنفعه و دیگر جنایات خویش هم اعتراف نموده اند. بازهم هیچیک از جنایکاران مربوط به قوم نجیب و شریف پشتون نبوده و هیچ کدام از دستگیر شدگان مربوط به مناطق جغرافیایی پشتونهای سرزمین ما نمی باشد و برعکس، بیشترین جنایات این افاغنه، علیه اقوام پشتون در مناطق پشتون نشین کشورما انجام مییابد.

این یکی از فاکت هایی مهم است که متواند این نکته را ثابت نماید که

 ( اوغانها) همیشه با اقوام پشتون کشورما در جنگ و ستیز و دشمنی بوده و گاهی هم که منافع ایشان ایجاب میکرده است بنا بر مشابهات زبان ، دین و برخی از سنت ها ، خود را پشتونها نامیده اند،و پشتون ها را فریکارانه اوغان ساخته و یاد نموده و می نمایند. تکرار باید گفت، ایشان(اوغانیه)  که در درازنای تاریخ به ویژه هنگامیکه انگلیس به وسیله شاه شجاع این طایفه را وارد کشور ما نموده و بعد آنکه، این طایفه توانست به کمک انگلیس ها به مقامات بالایی وحتی به شاهی برسند. سعی کردند که افغان ( = اوغان) را به معنی پشتون  ثبت نمایند. که این یک توطئه کاملاً تاریخی  و از سوی انگلیسها طرح  و تحقق یافته است.

 بررسیها و اشکار نمودن برخی از اقوام و قبایل اوغان که بنا بر روابط و ضوابط معین در سیر تاریخ ، خود را پشتون جا زده اند ، ایجاب پژوهش گسترده ای  را از سوی محقیقن علوم تبار شناسی می نماید.

 مثلاً لقب ( سردار) چنانکه از خلال بررسی های تاریخی بر می آید در بین اقوام پشتون سرزمین ما ، نه در جنوب و نه در شرق این کشور معمول نبوده است .  این لقب  در بین اقوام سند و پنجاب بسیار رواج داشته است، مخصوصاً بعد از سگها های سند و هند اقوام بلوچ به این لقب چنان که از مطالعه تاریخ و تاریخ ادبیات شان بر می آید ، مسمی بوده اند.

----------------------------------.

دوست عزیز من جناب صبورالله سیاه سنگ ، که در ادبیات حوزه هند مطالعه دارند،  بنا به خواهش من معلومات کوتاهی را در ارتباط به کلمهء سردار و موارد استعمال آن از سوی اشخاص و اقوام ، نوشته کرده برایم فرستادند بدین شرح :

«   سلام جناب راوش صاحب،

اميدوارم خوش و صحتمند باشيد. به پاسخ خواهش تان، تا جايي که انترنت، کاغذپاره ها و يادداشتهاي پراکنده خودم کمک کردند، نوشته زيرين به شما پيشکش ميشود. البته، بد نخواهد بود، يک کاپي اين نامه را به دوست عزيزم ايشر داس نيز بفرستم. بدون شک او چيزهايي به مراتب بهتر و بيشتر از اين خواهد داشت. اگر چنان باشد، آن را نيز به شما خواهم فرستاد.

 

با صميميت،

س س

 

متن اديت نشده

چند يادداشت در پيرامون واژه "سردار":

 

1) گرچه اين واژه در فرهنگها داراي ريشه پهلوي گفته شده و به معناهاي سالار، فرمانده سپاه، بزرگ (دسته يا گروه) آمده است، گمان نميرود چنين باشد.  زيرا "سردار" در متون پهلوي يا به کار نرفته يا من به آن برنخورده ام. بهتر خواهد بود اگر به ادبيات کهن زردشتي و هخامنشي نيز رو آوريم و کاربرد اين واژه را پيگيري کنيم.

 

البته اينهم هنوز روشن نيست که آيا "سردار" واژه يگانه است يا آميزه يي از "سر+دار" به معناي "دارنده سر"، مانند زميندار يا سرمايه دار.

 

2) به رويت اسناد تاريخي، واژه "سردار" مايه اجتماعي و بار برجسته فرماندهي دارد و بيشتر حال و هواي جايگاه بلند داشتن در ارتش و سپاه و گروه سازمانيافته را ميرساند.

 

3) "سردار" در دو زبان هندي و مراتهي (که در افغانستان به شيوه ساده تر "مراتي" گفته ميشود) نيز کاربرد همانند زبان فارسي دارد، ولي بيشتر با رنگ و رخ ويژه ارتشي. به اينگونه، "سردار" ميتواند با مفاهيم "سر ارتش" يا "سپهسالار" همخواني داشته باشد.

 

البته، يکي از ويژگيهاي "سردار" در هندوستان، داشتن "جاگير" است. به سخن ديگر، هر سردار، "جاگيردار" نيز است. (جاگير به پارچه زمين بخشيده شده از سوي فرمانرواي کشور به سردار گفته ميشود. جاگير ميتوانست مايه درآمد سردار باشد، ولي نميتواست مانند ساير زمينهاي مالکيت شخصي، پس از مرگش به خانواده اش ميراث بماند.)

 

4) در هشتاد سال ميان 1860 تا 1940، بيشترين فشار بريتانيا زير فرمان آوردن و سربازگيري از بخشهاي سکهـ نشين هند مانند اتراپرديش، هيماچل پرديش، هريانه، مهاراشترا، راجستهان، جمو و کشمير بود.

 

هنگام چيره شدن ارتش بريتانيا بر هند، تلفظ واژه "سردار" آهسته آهسته از فتح "س" به کسر "س" رفت. شايد اين دگرگوني دليل آواشناسانه داشته باشد، زيرا تلفظ دو هجاي نخست "سردار" با تلفظ واژه ساده "سر = Sir" انگليسي (به معناي آقا) و همچنان لقب اعزازي "سر = Sir" به معناي "بزرگمرد اشرافي" يکي است.

 

5) از نگاه تاريخي سران و بزرگان خانواده هاي سرشناس سکهـ "سردار" ناميده ميشدند. البته، بعدها با افزايش پسوند "جي" که نمايانگر ارج بيشتر است، همه مردان سکهـ "سردارجي" خوانده شدند.

 

باز هم در آغاز "سردار" هنگامي که پاي انديشه سکهـ باوري در ميان ميبود، کاربرد گسترده داشت؛ ولي رفته رفته اين واژه  از مرزهاي آييني و باوري نيز بيرون جهيد. امروز "سردار" يکسره جانشين واژه "آقا" يا Mister انگليسي براي سکهـ ها گرديده است.

 

6) مردم سدهناتي کشمير، بازماندگان احمد شاه دراني/ سدوزايي را سردار مينامند.

 

7) در دامنه هاي کوه هيماليا "سردار" به کساني که کوهنوردها را رهنمايي و کمک ميکنند، گفته ميشود.

 

8) در پاکستان و بخشهاي هممرز افغانستان_پاکستان واژه "سردار" برخلاف رونق ارتشي و هندي آن، کاربرد غيرنظامي، تباري و بيشتر قومي دارد. در اين جغرافيا، سردار را به معناهاي "بزرگ، مهتر، پيشوا، نيرومند و متنفذ" براي رهبران قومي ميان پتهانها (پشتونها)، بلوچها، سنديها و براهويها به کار ميبرند.

 

9) در افغانستان به دلايلي که به من روشن نيست، بارکزاييها و محمدزاييها را سردار ميگويند. به اين نامها توجه شود: سردار فتح محمد خان، سردار پاينده خان، سردار دوست محمد خان.

 

اينهم به جاي خود دلچسپ است که محمد داود، محمد هاشم و محمد نعيم همواره پيشوند سردار را با نامهاي شان داشته اند، ولي سردار محمد ظاهر شنيده نشده است.

 

10) گاه تنها فرزندان بي بي فاطمه را سيد و سردار ميگويند.»1

---------------

1- یادداشت ارسالی جناب صبورالله سیاه سنگ ، 23 می 2007

 

این قلم  با مطالعه تاریخ بلوچها بیشترین مورد استعمال این لقب را از سوی بلوچ ها یافتم. بهر حال این لقب ، چنانکه جناب سیاه سنگ هم متذکر شدند، بر علاوهء سکهـ ها مورد استعمال زیاد در جغرافیای قبایل مربوطه به سند ، پاکستان امروزی ، که اشتباهاً از ایشان پشتون نام برده می شود ، که در حقیقت همان ( اوغانها ) هستند، داشته و دارد. در رابطه به این سردار ها در تاریخ کشور ما باز هم باید یاد آور شدکه بایست تحقیق تبار شناسانه  به عمل آید که اینها ، ( کی ها ) و از ( کجا) بوده و چگونه وارد کشورما شده  و صاحب قدرت گردیده اند. ومهمتر از همه اینکه برخی ازین ها چگونه با اقوام پشتون خلط شدند. وجود استعمال بسیار این لقب از سوی مردمان آنسوی مرز دیورند نشان دهنده این واقعیت است که برخی سردار ها هم افاغنه ( = اوغانها)هستند که به وسیله انگلیس ها داخل کشور ما گردیده، و بعد هم خود را پشتون ساخته اند. چنانکه اعراب هم پس از هجوم و ایلغار به کشور  ، بعد از چند نسل خود را  به اقوام مربوط به سر زمین ما تبدیل نمودند، بدون اینکه کسی متوجه این زرنگی  شان شوند. مثلاً کسی از قوم هزاره خود را سید می گوید ، یا مثلاً پشتون ، یا تاجیک و یا ازبک و غیره .اکنون سوال اینست، که سید و سادات همان کسانی اند که خویشاوندی با خانواده محمد بن عبدالله پیغمبر اعراب داشته باشد، و ما میدانیم که محمد از قوم قریش و عرب بوده است . در عربستان در آن روزگار هزاره و یا پشتون و تاجیک نبوده است. پس این برادر هزار ء ما بگوید که : هزاره است یا عرب ؟، یا همین برادر پشتون ما بگوید که پشتون است یا عرب ؟ و... الخ. مثلاً جناب صبغت الله مجدی همیشه خود را افغان(اوغان) می گوید. نکته که باید روی آن اندیشید این است که محمد داود پس از آنکه کوتاه نموده به جایی رژیم شاهی رژیم جمهوری را اعلام و خود را رئیس جمهور اعلام میدارد. در نخستین اقدامات خویش لقب سرداری را از خود و اعضای مردینه خانواده خویش حذف اعلام میدارد. بر علاوه طی اعلامیهء جداگانه ی {پسوند نامهایی قومی و محلی را ، مانند محمد زایی، بارکزایی ، طوطاخیل ، اکا خیل ، مزاری و قنداری و شمالی و غیره را ملغی قرار میدهد.چرا؟ باید روی این مسله تحقیق به عمل آید که   آیا

 داود خان پی به ماهیت مثلاً واژه سردار برده بوده و یا چیزی دیگر است.

 بهر حال اوغان نه به مثابه قوم پشتون بلکه به مثابه همان طایفه ای که در تاریخ وجود داشته مربوط به حوزه سند یعنی بخشی از پاکستان امروز می باشد و هرکی باشند عرب نیست ، پس آقای مجدی و دیگران نباید بگویند که افغان ، یا پشتون یا تاجیک یا ازبک و یا هزاره و غیره.

پس چه بگویند ؟ عرب بهتر است بگوید عرب . و اگر می گویند که این یک ادعای نژاد گریانه است ، پس تمام سادات لطفاً خود را سید نگویند، یا مثلاً خواجه ها که مربوط می شوند به قوم و خویش ابوبکر ( عبدالله بن عثمان ابن عامر) و یا ایشانها که خود را از قوم و خیش عمر بن خطاب  بن نفیل بن عبدالعزی) معرفی میدارند

به همین گونه دیگران به ویژه اهل تشیعه ما که ده ها رقم سادات دارند. همین گونه میبایست که( اوغانها) خود را اوغان بگویند، نه پشتون.  منظور از کسانی است که اوغان هستند وریشه با اوغانهای افغانستان

 اوغانستان) که زمانی یکی از ولایات ایالت سند بوده دارند. گرچه که برای شان مشکل خواهد افتاد با آن تاریخ نا خوشایند و اعمال که امروز با لقب ( طالبان ) انجام داده و میدهند، خود را از ملت با شهامت پشتون جدا گردانند و به اصل نا مفتخر خویش ، خویشتن را یاد نمایند. ولی وظیفهء قوم دلیر پشتون است که خود را و هویت ملی و تاریخی خویش را نسبت به اوغانیه مشخص گرداند.و با صراحت خود را از طالبان جدا سازند.

  در رابطه به زبان قوم بزرگ کشور خراسان یعنی پشتون ها باید گفت که زبان رسمی این قوم در طول تاریخ دری بوده است

 زبان دری، زبان رسمی کشوری قوم پشتون

 در ماقبل التاریخ و تاریخ :

 

 اسطوره و تاریخ ادبیات  کشورما،  بیانگر این واقعیت می باشد که زبان مردمان این سرزمین درماقبل التاریخ و عصر تاریخی به هر قوم و قبیلهء که تعلق داشته اند در همهء زمانه ها، زبان واحد ی بوده. این شواهد را میتوان در آفرینش هایی اساطیری و تاریخ ادبیات خویش به روشنی دریافت. مثلاً پیش از اوستا و گاتا،  در تاریخ اسطوره یی خویش،  پیشدایان بلخی را داریم. مثلاً کیومرث ، که ما از او قبلاً مفصل یاد نمودیم. اما پرسش حاضر چنین مطرح می گردد که این کیومرث به کدام زبان حرف میزده است ؟ 

محمد بن اسحاق بن ندیم در الفهرست می نویسد:

 « گویند اولین کسی که بفارسی سخن گفت  کیومرث بود . » 1

--------------------

1 - محمد بن اسحاق بن ندیم، الفهرست، ترجمهء محمد رضا تجدد ابن علی بن زین العابدین مازندرانی، تهران انتشارات اساطیر 1381، ص 20

 به نظر می آید ، یا در ترجمه الفهرست سهو به عمل آمده است و یا این که  ابن  ندیم دچار اشتباه گردیده است.

زبان کیومرث  زبان بلخی بوده:

در بحث هایی گذشته گفته شد که کیومرث در بلخ بوده است ، عصر کیومرث به ماقبل التاریخ بر می گردد. طبق روایات اساطیری و هم چنان پژوهشهای تاریخی و تحقیقات مستشرقین معاصر مبین  آنست که ، پارسها از شرق ایران امروزی ، یعنی از باختر ( بلخ) بسوی غرب، یعنی ایران امروزی  مهاجرت نمودند. بیشتر محقیقن کوچ این قبایل را از بلخ بسوی غرب و شرق  مربوط به قبایل آریایی که ازجغرافیایی نامعلوم وارد کشور ما شده اند میدانند.  شادروان احمد علی کهزاد می نویسد: « همان طور که آریا ها از بخدی به جنوب هندوکش منتشر شده و شاخه به طرف شرق در خاک های هند پراگنده شد، بعد از 2000 ق م که آن را مبدأ حرکت و مهاجرت ها از بخدی می دانند، شاخه ها یا موج های هم مجرای رود خانه های هریرود و هیر مند و فراه رود را که از کوه پایه های آریانا به طرف غرب و جنوب غرب سیر می کنند، تعقیب نموده و به ماورای غربی دشت لوط حالیه پراگنده شدند. مهمترین قبایل آریایی که از آریانا به طرف غرب مهاجرت نمودند، قبایل " امادی" و "پارسوا" یعنی ماد ها و فارسی هااست که با عشایر متعلقه و حیوانات خود از کوه پایه های : مهد آریایی" یعنی آریانا به تجسس علفچر و چراگاه به طرف غرب رفتند» 1

----------------------

1 -  کتاب پیشین احمد علی کهزاد، تاریخ افغانستان، ج1،ص 162

واقعیت کوچ ماد ها و پارس ها از سرزمین ما " باختر "  را تقریباً همه تاریخنگاران و پژوهشگران آثار باستان تایید می دارند. در این صورت قبیله یی   پارسها در سرزمین بلخ  یا باختر نه بنام ( پارس) بلکه هچنان شهروندان باختر یا بلخ زندگی داشتند.  چنانکه میدانیم اساس تشکل قبیله  را مجموعه ای از چند خانواده  تشکیل می دهد، مجموعه ای چند خانواده دارای یک زبان و یک فرهنگ بدون آنکه روابط خونی مورد بحث باشد، میتواند به حیث یک قبیله در حدود یک جغرافیای معین تشکیل شده باشد. بناً خانواده هایی که از باختر بطرف غرب کوچیدند ، قبیلهء مشخص و با نام مشخص نبوده اند بلکه مجموعه ای از چند خانوادهء متحد و وهمسایه بوده اند، بعد ها است که همین خانواده  هاقبیلهء بنام پارس ها را تشکیل می دهند ، و بنام پارس یاد می شوند. که این نام چنانکه تاریخ شهادت می دهد از درون ماد ها به وجود می آمده است.پس از جدایی و استقلالیت در تاریخ دیده می شود که بین ماد ها و پارسها جنگهای  بسیاری رخ داده است. در نیتجه این جنگها سر انجام  پارسها پیروز می گردند و دولت پارسی تشکیل می یابد . این بحثی بسیار دامنه  داری است و یک مفصل از تاریخ که مارا به آن کاری نیست. مطلب ما اینست که وقتی که پارسها از باختر کوچ می نمایند ،  این کوچ بسیار بعد ها از زمان پیشدایان بلخی می باشد . بناً زبان کیومرث  را نمی توان پارسی گفت. چون هنوز قبیله و یا جغرافیایی بنام پارس وجود نداشته است . این زبان وقتی به وجود می آید که نخست سرزمین پارسها تشکیل می شود و پس از آن ، زبان خویش را نیز بنام قبیله و منطقه ی خود( پارسی) مسمی می گردانند. در این صورت زبان کیومرث و کیومرثیان زبان بلخی بوده است . این زبان را بعد ها اوستایی نام نهادند که ما دراین رابطه، زیر عنوان ( زبان اوستایی یا یک مشهور غلط) بحث نمودیم، و بعد ها این زبان، زبان دری یاد می گردد که تا هنوز وجه تسمیه  آن از سوی زبان شناسان ، متکی بر شواهد و اسناد آشکار نگردیده است. اما این قلم در جلد دوم بخش اول این کتاب به این موضوع پرداخته است.

بهر حال همانگونه که قبیله و خانواده ها از بلخ  به جنوب هندوکش حرکت نمودند  برخی از قبایل و یا به عبارت دیگر مجموعه ای از چند خانواده در اثر تنگی جای و یا فتن چراگاه بسوی شرق  یعنی بسوی سرزمین هند راه افتادند. بخشی بسیاری از این مردمان  در هر حصه ای که امکانات زندگی را می یافتند ، در همانجا مسکن گزین می گردیدند.    با استقرار خویش در هر منطقه اگر مناطق خالی از سکنه نبوده ، با مردمان بومی مناطق همرنگ میشدند و یا آنها را در خویش حل می نمودند. بدین معنی که یا زبان ، آیین و سایر سنت های محلی آنجا ها را فرامیگرفتند و یا خود زبان و آیین و سنت های خویش را بر مردمان آن مناطق حاکم می گردانیدند. به همین لحاظ است که تشخیص بعضی از رابطه هایی فرهنگی میان مردمان دشواریهایی را برای ریشه یابی وجوه هر یک از آنها خلق نموده است و کار تحقیق را مشکل گردانیده است.  مثلاً همین زبان پشتو معلوم نیست که شاخه ای از زبان باختری ( بلخی) است یا ویدی مربوط به حوزه هند . شاد روان کهزاد هم در تحقیقات خویش بر اثر عدم منابع موثق نتوانسته این مسله را معلوم بدارد. کهزاد می نویسد :

    « شبهه ای نیست که مبدأ زبان پشتو به هند و اروپائی و هند و آریائی تعلق می گیرد ولی بیشتر از این عجالتاً بصورت قطع فیصله نشده است که پشتو جزء خانواده هندی می آید یا جزء خانواده آریائی یا اصلاً شاخه مستقلی است میان زبانهای هند واروپائی و هند و آریائی. داکتر فردریک میولر نظریه داشت که پشتو جزء زبانهای آریائی است. داکتر ترومپ معتقد بود که پشتو جزء زبانهای آریائی نیست بلکه جزء خانواده هند و آریایی است » 1

----------------------

1- کتاب پیشین، احمد علی کهزاد ، تاریخ ادبیات افغانستان، قسمت اول از قدیم ترین زمانه تا ظهور اسلام ، ص 8

 

 شاد روان کهزاد بیشتر در استنادبر هرودوت تاریخنگار قبل از میلاد گزارش می دهد که قبیلهء پشتونها در اصل همان مردمان بخدی اند که پسانها کوچ نموده و در حوزه های مختلف جنوب و شرق کشور مسکن گزین شده اند. وی می نگارد: « پکتها هم یکی از قبایل معروف " ویدی" کتلهء باختری است که پیش از عصر مهاجرت در جامعهء آریایی در باختر می زیست .... اسم پکت ، پکتی، پکتها، در بخد و بخدی و پاکترا(شمال) و اپاکترا(شمالی) در صفحات شمال هندوکش و پاکت و پکتها و پشت و پشیخا و پشتونخوا در پیرامون دو طرفهء " سپین غر" سمت جنوب آریانا ، پارت و پارتیا حوزهء کشف رود واترک یعنی هیرکانیا یا ولایت پارتیای آریانا در پکتیس و پکتویس و پکتیکا در ارمنستان غربی همه جا اثر بخشیده و فقه اللغة همهء اینها را به هم پیوند می زند.» 1

---------------------

1 - کتاب پیشین،  احمد علی کهزاد ، تاریخ افغانستان، ج1 ص 90  .

ذکر این نکته لازم است که، کلمه ء پشتو و پشتون قدامت تاریخی ندارد.

جناب صدیق رهپو ( طرزی) که خود از اقوام پشتون است، راجع به کلمه پشتو تحقیق فشرده و پرمعنی دارد که خواندن آن آشکار کنندهء  برخی از واقعیت های مربوط به این واژه یا اسم می باشد. رهپو طرزی مینویسد:.

 

 

 واژه ی پشتو

اما، واژه ی «پشتو» یا «پختو» که «هندیان» آن را «پتان» تلفظ می نماید، برعکس واژه ی «افغان» تازه مورد استعمال قرار گرفته است. به صورت عموم «افغانان»ی که در شرق و جنوب شرق کشور زنده گی می کنند ــ به باور برخی نویسنده گان، این امر را بیش تر «روشنفکران» مربوط به قبیله ی « غلزایی» در آغاز دهه ی سی سده ی بیست عیسایی رواج داده اند و اکنون هم بر آن پای می فشارند ــ آن را مورد استفاده قرار می دهند.

در خط اسطوره های دینی، بار دیگر این باور مطرح می گردد که لقب «پتان» را «محمد»، پیامبر اسلام، به «قیص یا عبدالرشید» به اثر شجاعت و دلاوری اش «اعطا» نموده است. از آن جایی که الفبای عربی، فاقد حرف «پ» می باشد، اسطوره(!) بودن این امر روشن تر از خورشید است. { بجا می بود که جناب رهپو بجای اسطوره بودن، " ساختگی بودن" و یا دروغ بودن . می نوشت. س.ر}.

پروفیسر «تاکور» به این باور هست :از آن جایی که «افغانان» در «هند» در محلی به نام «پَتنَه» ساکن شدند، «هندیان» آنان را «پَتان» یاد می نمودند.

 در این راستا، آن «افغانان»ی را که در جایی به نام «روه» زنده گی می نمودند، هندیان آنان را «روهیله» می خواندند. به این گونه دیده می شود که واژه ی «پشتو» و «پشتون» از همین واژه ی «پتان» گرفته شده است.

نویسنده گان « افغان » تلاش دارند تا این واژه را به کلمه «پکتیکا» که «هرودت» مورخ معروف یونانی، در اثراش آن را به کار برده است،پیوند بزنند.

در اثر «هرودت» در صفحه ی 192 ،کتاب سوم، هنگام گفتگو درباره «داریوش » و مالیاتی که از ایالت های امپرارتوری اش به دست می آمد، در صفحه ی 93 اصل اثر،«پکتیکا» را در رده ی سیزده امین ایالت قرار داده چنین می نویسد،" سیزده ام :« پکتیکا»، همراه با «ارمنیا» و همسایه گانشان، تا «بحیره ی سیاه» مقدار 400 تا لنت.» همچنان در صفحه ی 229، کتاب چارم، صفحه ی 44 اصل کتاب، همین اثر می نویسد،" «داریوش» بخش زیاد «آسیا» را تصرف نمود. بعد اراده کرد تا بداند که دریای «سند» در کدام جای به بحر ــ «هند»، پس از «نیل» یگانه دریایی هست که در آن «تمساح» یافت می گردد ــ می پیوندد.

او برای رسیدن به این هدف، گروهی از مردانی را که به گفته ی آنان باور و اعتماد داشت، برای کشف فرستاد.

«سکی لاکس» باشنده ی «کاریاند» به سرکرده گی این گروه از «کسپاتیروس» در محله ی «پکتیکا» با سواری کشتی بر ساحل شرقی دریا سفر کردند تا به بحر رسیدند. بعد به سوی غرب، درکنار ساحل راندند و پس از سفر سی ماهه، آنان به جایی رسیدند که از آن جا شاه «مصر» دریانوردان «فنیقی» را، آن گونه که من پیش تر اشاره نموده ام، برای دریا نوردی به دور «لیبا» فرستاده بود. «داریوش» پس از آن که این دریانوردی پایان یافت، هندیان را زیر سیطره اش آورد و دست به دریانوردی به بحیره ی جنوب زد."

بسیاری دانشمندان و زبان شناسان مانند «مارگن اشترن» زبان شناس معروف اهل «ناروی»، نیز آن را زیر سوالیه برده و به این باور است که نی «یو» و نی «کت» یونانی، نام های سده ی پنجم پیش از عیسایی را در این سرزمین بیان می نمایند.

از سوی دیگر، جای شگفتی است که چرا این واژه در متن های بعدی ذکر نشده است.

«م.الفنستن» در اثراش به نام «گزارش سلطنت کابل و ملحقه ها ی اش در پارس، تاتاروهند : مقایسه  ی دیدگاهی از قوم افغان و تاریخی از سلطنت درانیان» ــ این اثر، به صورت نا درست به زبان پارسی به نام «افغانان» در«ایران» ترجمه شده است ــ که یکی از کتاب های مرجع در مورد «افغانستان» هست، هنگام بحث در مورد «خصوصیت یوسف زایان» جلد اول، صفحه ی 35، در حاشیه اش چنین می نویسد،"... این دلیل ها «هند» را پُر از همبود هایی از بازمانده گان «افغاون»ـ تلفظ همان زمان و آن گونه که «الفنستن» آن را شنیده و با واژه ی «اوغان» همانندی دارد ــ که حالا آن را «پتانان» می خوانند، نمود. "

واژه ی «افغان» مدت ها پیش تنها برای کسانی به کار می رفت که زبانشان «افغانی» یا به اعتبار امروز «پشتو» بود. بعد، سعی بر آن شد ــ به نظرم اشتباه بزرگی و آن هم در راستای تلاش برای «ساختن» چیزی به نام «وحدت ملی» با «فرمان» و «زور»، صورت گرفت ــ تا این واژه ٍ تمام قوم های دیگر ساکن «افغانستان» کنونی را در بر بگیرد.

این امر روشن است که شکل گیری «وحدت ملی» و«ملت سازی» و بعد «دولت ملی»، از یک جریان و روند بسیار طولانی و دراز و پر کژ ـ و ـ پیچ و همراه با دگرگونی های «نهادی» و پایان یافتن «سؤ تفاهم و بدگمانی» میان قومان گونه گونه در یک سرزمین پُر از قوم های مختلف، می گذرد. به باورم «شتابزده گی» برخی از «روشنفکران» در این راستا، راه به جایی نمی برد.(من در فرصت دیگری به این مقوله خواهم پرداخت.)

آن گونه که می دانیم، قدیم ترین اثر «پشتو» همانا «خیرالبیان» سده ی شانزده ع. تالیف پیر «روشان» است. او آن گاهی که درباره ی زبان «پشتو» حرف می زند، واژه ی «افغانی» را به کار برده و می گوید،" افغانی لفظ مشکل او لوست کویش نشه...". او در جای دیگری باز هم چنین می آورد،"...چون حروف در الفاظ افغانی و هندوی ثقیل می آیند..."

در دو هفته نامه ی «سراج الاخبار افغانیه» 1911 تا 1919 ، یکی از اولین نشریه ی های کشور، هر جایی که منظور از زبان «پشتو» بوده، آن را «افغانی» می خواندند. ( «س.ا.ا.» سال پنجم، شماره ی 15 ،ص.4 تا11، 1915).

به این گونه، می توان گفت که واژه ی «پشتو» از آغاز سده ی بیستم، به کار گرفته شده است.

تلاش برای تعمیم سازی واژه ی «افغان» برای همه ساکنان افغانستان، در خط برآورده ساختن هدف های سیاسی در دهه ی سوم سده ی بیست ام، صورت گرفت. هدف آن بود تا واژه ی «افغان»، تمام اقلیت های دیگر قومی را در «افغانستان» در بر بگیرد و واژه ی «پشتو»، تنها برای آنانی که به زبان «افغانی» یا «پشتو» حرف می زدند، به کار رود. به همین دلیل، زبان «پشتو» به وسیله «فرمان سلطنتی» که در سال 1936، صادر شد، رسمیت پیدا نمود.

بعد ها، تلاش برای «پشتو سازی» تمام امور حکومت، درس مکتب ها و حتا تدویر کورس های«پشتو» برای ماموران و دادن امتیاز های مالی برای فارغان این کورس ها، که در زمان صدارت «محمد داوؤد»،1953ـ1963، زیر اثر پذیری فضای بین المللی حضور اندیشه ی «برتری نژادی»، به اوج اش رسید، باخود درد سرهای زیادی را به همراه آورد که تا همین اکنون پس لرزه های اش سراسر کشور و حتا «گفتمان» اجتماعی مان را در چنگال اش می فشرد.

این امر را باید خاطر نشان نمود که در میان زبان های گونه گونی که در «افغانستان» مانند: «پشتو»، «ازبکی»، «ترکمنی»، «بلوچی» و «پشه یی» و دیگر و دیگر ــ عدد اش به باور زبانشناسن به 47 تا می رسد ــ، زبان ها یی که مردم، به آن ها سخن می زنند، زبان «پارسی» نقش «زبان میانجی» را بازی می نماید. »1                                                --------------------

1- صدیق رهپو طرزی ، افغانان اسطوره - واقعیت .

 

  بهر حال اگر از بسیار پیج و تاب خوردن در کوچه های تنگ و تاریک ماقبل التاریخ صرف نظر نمایم واقعیت این است که در ادبیات اساطیری و هم چنان در تاریخ ادبیات ما، زبان رسمی ( کشوری) قوم  که اکنون بنام پشتون مسمی اند، زبان باختری ( بلخی ) یعنی [ دری] بوده است اگر سرود اتشکدهء کرکوی سیستان را که مولف نامعلوم تاریخ سیستان این سرود دری را به نقل از شاهنامهء ابوالموید بلخی نقل کرده است  که:

«فرخت بادا روش

خُنیده گرشاسب هـوش

همی برست از جوش

 نــــــوش کن می نوش

دوســـت بداکوش

 بافرین نهاده گوش

همیشه نیکی کوش

 دی گدشت و دوش

شاها! خدایگانا

بآ فرین شاهی» 1

-----------------

1 - کتاب پیشین ، تاریخ سیستان، به تصحیح ملک الشعرا بهار ، ص 76

 به جایش حفظ و ستایش نمایم ، به شخصیت هایی در اسطوره و تاریخ بر میخوریم که همه بلخی{ بگفته شاد روان کهزاد "پخدی" } بوده و  به دری سخن می گفتند، این بخدیان هنگام کوچ خود به طرف شرق و جنوب بعد از گذشت قرنهای قرن یعنی در قرون پسین ( قرن (19 )پشتون شده است و مسلماً زبانشان نیز در نزدیکی با سندیان و اوغانیه تغیر یافته است.

 

پايان


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده مهمان(مهمان) در تاریخ 09 سنبله 1387
تمام اش غلط است

نویسنده Anonymous در تاریخ 25 اسد 1389
محترم آغای راوش  
 
هر قدر خوانم  
کمتر دانم 
ور نخوانم 
 
هیچ ندانم 
تکرار خوانم 
اگر بدانم 
 
آیا حقیقت را میدانم؟ 
اگر حقیقت است دستتان درد نکندکه چنین تحقیق برای ملیت های ملت من نموده اید .
نام شما / ایمیل شما