سایر منو ها
شناسنامه سايت
دعوت به همكاري
لینکستان
گزيده ديگر سايت ها
دانش نامه مشرق
نقشه سايت
صفحه اصلي
مقالات
پايان نامه ها
خبرها
ارتباط با مدیریت
گزارش ها
كتاب ها
 
Home arrow  مقالات arrow توين‌بي و نظريه پيدايش و سقوط تمدن‌ها
توين‌بي و نظريه پيدايش و سقوط تمدن‌ها چاپ ارسال به دوست
تحقيق ها و پژوهشهاي تاريخي - تاريخ جهان
نویسنده سيد جمال موسوي   
01 عقرب 1387

توين‌بي و نظريه پيدايش و سقوط تمدن‌ها

 

آرنولد توين بي

نويسنده: سيد جمال موسوي*

 

چکيده

«توين‌بي» در اثر پرحجم دوازده جلدي خود به نام بررسي تاريخ، با توجه به احاطه‌ علمي و ژرف‌نگري‌اش، کوشيده تا مراحل شکل‌گيري، رشد، فروپاشي و سقوط تمدن‌ها را تحليل کند. اين نوشتار، به اختصار، به ديدگاه‌هاي وي در باب تکوين، رشد و فروپاشي تمدن‌ها مي‌پردازد. وي در اوايل جلد چهارم کتابش به برشمردن عوامل سقوط و تجزيه‌ تمدن‌ها اشاره مي‌كند و با رد ديگر روي‌کردها، ضمن ارائه شواهد، به بيان ديدگاه خود مي‌پردازد. از ديد وي تمدن‌ها با تهاجم به‌وجود مي‌آيند و با آن رشد و سقوط مي‌کنند.

واژه‌هاي كليدي:

توين‌بي، نظريه، پيدايش، سقوط، تمدن.

 

مقدمه

براي فهم بهتر آسيب‌شناسي تمدن از ديد توين‌بي، لازم است كه از ديدگاه‌هاي وي در مورد واحد مطالعه‌ تاريخ، تكوين، دلايل و انگيزه‌هاي ظهورتمدن نيز آگاهي داشته باشيم. از اين رو، ابتدا به اختصار به اين موارد نگاهي انداخته، آن‌گاه به زوال و انحطاط تمدن از ديد وي خواهيم پرداخت. توين‌بي در واقع نظريه‌پرداز فلسفه‌ تاريخ به شمار مي‌آيد و به شاخه‌اي ازتاريخي‌گري وابسته است كه تأكيد مي‌كند، روند تاريخ، تحت كنترل و هدايت قوانين عام و قواعد كلي قرار دارد و با شناخت آن آينده‌ تمدن‌ها را مي‌توان پيش‌بيني كرد. اين نوع ديد و نگرش را نزد افلاطون، هگل، كانت، ماركس و اشپنگلر مي‌توان يافت.[1] 

    آرنولد جوزف توين‌بي[2] در سال 1889 به دنيا آمد. تحصيلاتش را در رشته‌ي تاريخ يونان و روم در دانشگاه آكسفورد به انجام رساند و همان جا به تدريس پرداخت. در سال 1913 با دختر استادش، پرفسور گيلبرت ماري[3]، ازدواج كرد و از او صاحب دو پسر شد. درآغاز جنگ جهاني اول به خدمت دولت درآمد و در كنفرانس صلح پاريس، از اعضاي هيأت نمايندگي بريتانيا بود.     پس از جنگ در سال 1919 به استادي كرسي نوبنياد زبان و ادبيات و تاريخ بيزانس و يونان جديد در دانشگاه لندن منصوب شد. در آن زمان اين فكر غلبه داشت كه تدريس ملي‌گرايانه‌ تاريخ، آتش كين و عناد را دامن مي‌زند و مطالعه تاريخ به شيوه‌اي بين‌المللي و خالي از غرض بايد انجام گيرد. بدين منظور، در سال 1926 كرسي تازه‌اي در دانشگاه لندن به وجود آمد و توين‌بي استادي و مسئوليت آن را عهده‌دار شد. در اين مقام در فاصله‌ دو جنگ جهاني، نشريه‌ سالانه‌ بررسي امور بين‌المللي[4] را منتشر كرد كه يكي از مراجع بااهميت وقت بود.

     وي سرشناس‌ترين نماينده آن‌چه گاهي فلسفه تاريخ ناميده مي‌شود، به شمار مي‌رود و كوشيده به كشف قوانين حاكم بر بشر و تكامل تمدن‌ها بپردازد و اين كار را در متن نوعي بررسي تطبيقي جوامع مختلف انجام داده است[5].

     توين‌بي به‌خاطر تحصيلات و مطالعاتش در فرهنگ و تاريخ يونان و زبان و ادبيات لاتين و تجاربي كه در كنار كارهاي دولتي و سفرهايش به كشورهاي مختلف به دست آورده بود، تأليفات تأثير‌گذاري دارد كه عبارتند از: انديشه‌ تاريخي يونان (1924)،‌ تمدن و خصلت يوناني (1924)،‌ تمدن در بوته‌ آزمايش (1948)،‌ نگرش تاريخي به دين (1956)،‌ شرق و غرب (1958)،‌ تاريخ تمدن (1959) و مفاهيم تمدن و فرهنگ. اما اثر اصلي، بررسي تاريخ،[6] در دوازده جلد است كه واكنش‌هاي مختلفي را در بين مردم و محافل آكادميك به وجود آورد. سه جلد اول اين كتاب در سال 1934 منتشر شد. هدف عمده توين‌بي، بررسي كلي و فراگير روي‌دادها و گسترش دامنه دانش تاريخ بود. وي بر خلاف رسم معمول، ملت‌ها را پايه و اساس كار خود قرار نداد، بلكه واحد مطالعات تاريخي خود را تمدن‌ها قرار داد و به سراغ آنها رفت. 21تمدن را شماره كرد كه هفت‌تاي آنها هنوز برقرار است. موضوعي كه به‌ويژه در او اثر گذاشت، آهنگ مشخص امور بشر‌ يعني ‌دوره‌هاي رشد و فساد‌ بود. وي در فاصله انتشار جلد سوم تا مجلدات بعدي، به شرح و بسط تعابير و تفاسير و برداشت‌هاي خود از پديده‌هاي تاريخي پرداخت و با توجه به اهميت عقايد منتقدان، در انديشه‌هاي خود مرور كرد و تجديدنظرهايي به عمل آورد.[7] 

در  جلد‌هاي چهار،‌ پنج و شش كتابش كه اندكي پيش از شروع جنگ دوم جهاني منتشر شد نيز به همان سبك مجلدات قبلي مراحل تمدن را بررسي نمود. در سال 1947 شش جلد اول بررسي تاريخ را در يك جلد خلاصه و منتشر كرد. اين كار موجب شد كه خوانندگان بي‌شماري به‌ويژه در امريكا با نظريات وي آشنا شوند. چهار جلد آخر بررسي تاريخ در سال 1954 منتشر شد. در اين مجلدات پايه و آموزش‌هاي ديني وي به طور واضح‌تري خود را نشان داده ‌است و وي روزي را انتظار مي‌كشد كه دين جاي تمدن را بگيرد.

    بررسي تاريخ، واكنش‌هاي گوناگوني را در پي داشت. برخورد عقايد و آراي محافل علمي و دانشگاهي با بررسي تاريخ را مي‌توان به چند مرحله تقسيم كرد:

    الف) تحسين و اعجاب خوانندگان و محافل آكادميك و علمي و برپايي سمينارهاي متعدد؛

    ب)‌ مقاومت در برابرآراي وي و انتقادهاي تاريخ‌نويسان و جامعه‌شناسان.

از دهه سي به بعد بررسي تاريخ مورد انتقادهاي وسيع و كوبنده‌ بسياري از تاريخ‌نويسان حرفه‌اي مانند تايلور[8]،‌ تره‌ور راپر[9]،‌ پيتر گيل[10]و مانند ايشان قرار گرفت. تره‌ور راپر در مقاله‌اي، مطالب كتاب توين‌بي را خالي از حقيقت،‌ غيرمنطقي و ناشي از تراوش‌هاي فكري متحجر قلمداد كرده‌ است.[11] «پوپر» وي را به شباهت گفتار به «اشپنگلر» متهم كرده[12] و «جان برنال» وي را فاقد ديد علمي و ارائه‌دهنده‌ دلايل من درآوردي و آسماني مي‌داند[13]. «كاسمينسكي» روسي، نظريات وي را كاپيتاليستي خوانده و تاريخ‌نويسان غربي وي را ضد غرب مي‌دانند[14]. شهيد مطهري توين‌بي را تاريخ‌نگاري مي‌داند كه در تفسير تاريخ، به حكمت الهي نزديك مي‌شود.[15]

    اين انتقادات هم توين‌بي را به حيرت واداشت و هم باعث شد تجديد‌نظرهايي صورت دهد؛ زيرا از ديد وي يافتن حقيقت رخداد‌ها مهم بود نه تحميل عقايد. هرچند، دوازدهمين جلد اثرش با عنوان «بازانديشي‌ها»[16] علي‌رغم عنوان آرامش‌بخشي كه داشت، باز بحث و جدل‌هاي بسيار را موجب شد. وي در اين كتاب، آشكارااظهار مي‌دارد كه:

هدف از بحث و جدل، فراگيري است نه پيروزمندي. به عبارت ديگر يادگيري تنها راه پيروزي بر جهل و درك حقيقت است. [17] 

   توين‌بي در سال 1955 از دانشگاه بازنشسته شد و به نوشتن و سخن‌راني و سير و سياحت پرداخت. هدف او به تعبير خودش، ادامه‌ آموزش خود و ديدن جاهايي بود كه تاكنون در نقشه‌ها و كتاب‌ها ديده و خوانده بود. اما هنوز هم شاخ و برگ دادن به بررسي تاريخ و دفاع از آن، قسمت زيادی از وقتش را مي‌گرفت.‌ از آن‌جايي كه وی در پي حقيقت بود و نه تحميل عقايد، با تجديدنظر و موشكافي‌هاي دقيق در آرا و نظريات خود، در آنها ملاحظات و تغييراتي را مي‌آورد، به گونه‌اي كه در تبيين اديان مهم عالم به جاي نظريه‌ «دوراني»[18] كه قبلاً اظهار داشته بود به نظريه‌ «تطوري»[19] روي آورد.

جايگاه نظريه‌ خاص توين‌بي               

 چنان‌كه گفته شد، بررسي تاريخ مهم‌ترين كار توين‌بي به شمار مي‌آيد كه در واقع تاريخ جهان از آغاز تمدن بشر تا زمان معاصر است. وی در اين اثر، به چگونگي ظهور و تكوين،‌ رشد و انحطاط تمدن‌ها پرداخته و نظريه‌ خاص خود را ارائه كرده ‌است. نگاه وي با ديگر نظريه‌پردازان تاريخي مشابهتي ندارد. وي تاريخ را از جريان تمدن و تمدن را از روي‌داد‌هاي تاريخي نه جدا مي‌ديد و نه بررسي مي‌كرد. وي بر خلاف برخي از صاحب‌نظران، وجود اندام برای هيچ تمدني را مدعي نيست و نيروي محركه‌ تاريخ را هم نه نيروهاي اقتصادي بلكه نيروهاي معنوي مي‌داند.[20]وي به تمام تاريخ بسيار بازتر و گسترده‌تر از ديگران نگريسته و خود را در جامعه و تمدن و جغرافياي خاصي محدود و منحصر نمي‌كند. حوزه‌ مطالعه‌ وي تمام جهان و در طول زمان است. روش كار وي استقرايي به شمار مي‌آيد و با وجودي كه موارد مطالعه‌ وي كم و ناكافي مي‌نمايد، وي مدعي است كه مراحل معيني از نوعي الگوي رشد،‌ اضمحلال و فروپاشي، به ميزان چشم‌گير از شباهت ميان سرگذشت‌هاي جوامعي كه او به مطالعه و بررسي آنها پرداخته، به چشم مي‌خورد‌.[21]

 تمدن از ديد توين‌بي

به اعتقاد توين‌بي، تمدن، كلمه‌اي لاتيني‌نما و اختراع فرانسوي‌هاست كه در تمام زبآنهاي جديد با مفهوم نوع يا نمود خاصي از فرهنگ به كار مي‌رود.[22]وي اين تعريف «بگ باي» از تمدن را نزديك به واقع دانسته كه با توجه به ريشه‌ لغوي بيان شده و آن را نوعي فرهنگ موجود در شهرها مي‌داند؛ ولي آن را كافي و كامل نمي‌داند،‌ زيرا تمدن‌هايي نيز بدون وجود شهر بوده و مراحل تمدني را عملاً پيموده‌اند.[23] از نظر توين‌بي تمدن عبارت‌ست از: تلاش براي آفريدن جامعه‌اي كه كل بشر بتوانند با هم‌نوايي در كنار يك‌ديگر درون آن زندگي كنند.[24] به عبارت ديگر، وي تمدن را به معناي مرحله يا نوع خاصي از فرهنگ مي‌داند كه در عصر معيني موجوديت يافته‌ است. به بياني بهتر، وي تمدن را مترادف حالتي از جامعه مي‌داند كه در آن عده‌ قليلي از جمعيت، نه‌تنها در توليد مواد غذايي مشاركت ندارند، بلكه از هر نوع فعاليت اقتصادي ديگر‌‌‌ مانند تجارت و صنعت‌ ‌نيز آزادند و جامعه بار اين عده‌ قليل را به دوش مي‌كشد تا آنان بتوانند استمرار حيات جامعه را در عرصه‌ مادي و در سطح تمدن فراهم آورند. اين عده‌ قليل، در زمره‌ متخصصان غيراقتصادي‌، ‌نظاميان،‌ روحانيان و مديران امور هستند كه در غالب تمدن‌هاي شناخته شده‌ زندگي  شهرنشيني وجود داشته‌اند؛[25] هرچند وي اذعان مي‌كند كه وجود اقليتي درجامعه آزاد و فارغ از تلاش‌هاي اقتصادي، در واقع هويت و مشخصه‌ تمدن محسوب مي‌شود نه تعريف تمدن.[26]

وي در كل، تعريف تمدن را جنبه معنوي مي‌دهد و آن را جهد و اهتمامي در ايجاد وضع و زمينه‌اي در جامعه مي‌داند كه در آن همه‌ افراد، توانا مي‌شوند و هم‌چون اعضاي خانواده‌‌اي واحد، با يك‌ديگر هم‌اهنگ زندگاني مي‌كنند. اين مقصود و هدفي است كه تمان تمدن‌ها هشيارانه يا ناخودآگاه آن را در نظر داشته‌اند.[27]

وي در تمدن در بوته‌ آزمايش به صراحت مي‌گويد كه مرادش از تمدن، كوچك‌ترين واحد بررسي تاريخي است كه شخص هنگام كوشيدن در فهم تاريخ كشور خود‌، براي مثال انگلستان،‌ به آن مي‌رسد؛ زيرا از نظر توين‌بي، ملت‌ها يا ادوار و قرون واحدهاي منطقي و قابل فهم و درك در تحقيق و مطالعه‌ تاريخ‌ نيستند،‌ بلكه جامعه‌ها يا تمدن‌ها، واحدهاي مفهوم‌تر و معقول‌تر براي مطالعه‌ تاريخ هستند.[28]از سويي، چون تمدن براي فهم اجزاي آن يك كل به شمار مي‌آيد، مطالعه‌ كل مناسب‌تر و مفهوم‌تر است. براي مثال، اگر قرار باشد تاريخ كشور انگلستان را تحقيق كرد، ملاحظه مي‌شود كه به خودي خود يك تاريخ پيوسته،‌ مرتبط و مسلسل و مفهوم نيست و يك موجوديت مستقل ندارد و به نظر مي‌رسد كه جزيي از يك كل است. وقتي به جست‌جوي اين كل مي‌رويم، درمي‌يابيم كه آن كل علاوه بر جزء انگليس،‌ اجزاي ديگري نيز دارد،‌ مثل تاريخ فرانسه،‌ هلند،‌ آلمان و...  و ملاحظه خواهيم كرد كه اجزاي اين كل در دوره‌هاي مختلف زماني در معرض خطرهاي واحد و محركات واحد قرار گرفته‌اند، ولي هركدام يك نوع واكنش به آن نشان داده‌اند. توين‌بي در فرضيه‌ خود، اين كل را جامعه يا تمدن مي‌نامد كه در اين جا تمدن غربي مسيحيت مراد است كه داراي حد و حدودي در زمآنهاي گوناگون بوده‌ است. با توجه بيشتر در مي‌يابيم كه اين كل‌ خود جزيي از كل قديمي‌تر بوده و آن تمدني ديگر به نام تمدن يونان‌ ـ ‌روم و يا تمدن هلنيك است.

    به همين روش اگر جوامع و تمدن‌هاي موجود در جهان را بررسي كنيم، درمي‌يابيم كه آنان نيز بخشي از كل‌هاي ديگر و در نهايت همگي جزيي از تمدن بشر به گستردگي تمام جغرافياي كره‌ خاكي‌اند.

    از نظر توين‌بي، مطالعه‌ تاريخ به معناي وقوع يك سري حوادث در يك جغرافياي مشخص و محدود نيست، بلكه هدف از مطالعه‌ تاريخ،‌ مطالعه‌ انسان‌ها و جوامع  و نيروهاي فكري و ذهني است كه موفق به خلق تمدن و پيش‌رفت آن شده‌اند.

چگونگي تكوين تمدن

   دليل تكوين تمدن چيست يا چه چيزي تولد يك تمدن را موجب مي‌شود؟ در پاسخ چند نظر ارائه شده‌است: نظريه‌ نژادي،‌ نظريه‌ محيط زيست و نظريه‌ توين‌بي. براي مثال، در دنياي غرب، امروزه تفسيرهاي نژادي مرتبط با مقوله‌هاي اجتماعي رواج بسيار دارد،‌ به گونه‌اي كه تفاوت‌هاي نژادي ـ جسماني را امري تغييرناپذير مي‌شمارند و اين تفاوت‌ها را به ذهن و روان آدميان هم تعميم مي‌دهند؛[29] در حالي‌كه از نظر فرضيه‌هاي علمي، اين دو ارتباط چنداني با هم ندارند. در واقع اين نظريه، بيان‌گر نوعي تعصب و برتري نژادي است، ولي با مطالعه‌ تاريخ درمي‌يابيم كه نژادهاي مختلفي موفق به خلق تمدن شده‌اند، نه نژاد خاص. هنوز نمايندگان نژادهايي كه درخشان‌ترين سهم‌ها را در خلق تمدن داشته‌اند، زنده هستند. نژاد نورديك (Nordic)[30] در خلق تمدن‌هاي اينديك[31]،‌ هلني[32]،‌ غربي،‌ روسي  و تمدن مسيحي ارتدوكس، كوه‌نشينان قفقاز و كردستان،‌ مرزنشينان ارتفاعات افغانستان و هند،‌ نژاد زرد در ژاپن و چين،‌ اينكاها (Incas)[33] و ماياها (Mayan)[34] در امريكا، همگي بيان‌گر توانايي نژادهاي مختلف در ايجاد تمدن هستند.[35]

   نظريه محيط زيست تعصب فرضيه‌ نژادي را ندارد، ولي به همان اندازه آسيب‌پذير است. فرضيه نژادي، دليل طبيعي تفاوت انسانها را با تنوع جسماني توجيه مي‌كند، در حالي‌كه نظريه محيط زيست اين تفاوت را به گوناگوني اوضاع جوي و عوارض زمين و آب و هوا نسبت مي‌دهد كه جوامع بشري در آن‌جاها زيست مي‌كنند. نادرستي و غيرعلمي بودن اين فرضيه را هم با مطالعه و بررسي تاريخي مي‌توان ثابت كرد. در اين باره كافي است به مواردي اشاره كنيم كه محيط زيست به تنهايي عامل سازنده‌ تمدن نبوده ‌است. محيط زيست مناسب و وضعيت مطلوب، گاه در جايي مهد تمدني بوده و گاهي اصلاً موجب برپايي تمدني نشده ‌است. براي مثال، شباهت بسياري بين جلگه‌ رود نيل و بين‌النهرين كه خاستگاه تمدن‌هاي مصر و سومر بوده‌اند وجود داشته؛‌ ولي اگر اين موقعيت طبيعي، واقعاً علت ظهور اين تمدن‌ها بوده، چرا تمدن‌هاي هم‌زماني در دره‌ رود اردن و ريوگرانده[36] كه موقعيت مشابهي، داشته‌اند ظهور نكرده‌ و چرا تمدن فلات استوايي آند در امريكاي جنوبي در فلات كنيا در افريقا به آن شباهت دارد، بوجود نيامده ‌است.[37]

   بنابراين، بهترين و مناسب‌ترين محيط‌ها به خودي خود نمي‌توانند انسانها را به خلق تمدن قادر كنند. عامل اصلي نه نژاد و نه محيط،‌ بلكه روحيه‌اي است كه انسآنها در واكنش عليه تهاجمات به كار مي‌برند. توين‌بي با رد نظريه نژادي و محيط زيست،‌ معتقد است كه در حل مسأله‌اي كه صرفاً با روحيات انسان ارتباط دارد، به علوم مادي مثل بيولوژي[38] و ژئولوژي[39] نبايد متوسل شويم و مسأله‌ تكوين تمدن هم با روح آدمي مرتبط است. آن‌گاه به ارائه و بيان نظريه خود مي‌پردازد  كه بيان مي‌كند، مبارزه‌طلبي محيط و پاسخ جامعه به آن عامل تكوين تمدن،‌ رشد و مرگ آن ‌است و تمدن هم جنبه‌ طبيعي مي‌تواند داشته باشد‌ كه نمونه‌ آن پيدايش تمدن‌هاي كهن است و هم جنبه‌ انساني كه پيدايش جوامع و تمدن‌هايي در پاسخ به تهاجم تمدن‌هاي كهن‌تر را باعث شده ‌است.

    وي دليل ظهور تمدن‌هاي اوليه را پاسخي مي‌داند كه آدمي به تهاجمات و سختي‌های طبيعت داده‌ است. سختي‌ها و دگرگوني‌هاي محيط در واقع نوعي مبارزه‌طلبي به شمار مي‌آيد كه اگر به آن پاسخ درست و شايسته داده شود، زمينه‌هاي پيدايش تمدن به وجود مي‌آيد. وي معتقد است، در گذشته‌هاي دور، انسانها در سرزمين عربستان و شمال افريقا در محيط بسيار مناسبي زندگي مي‌كرده‌اند. اين وضعيت مطلوب كم‌كم نامساعد شده و انسآنها به آن واكنش‌هاي مختلف نشان داده‌اند، مثل مداراي با آن يا مهاجرت به مناطق ديگر. كساني كه مانده‌اند، به لحاظ اجتماعي و تمدني پيش‌رفتي حاصل نكرده‌اند، ولي كساني كه مهاجرت نموده‌اند و در سرزمين‌هاي جديد بر سختي‌هاي آن غالب گشته‌اند،‌ يعني توانسته‌اند پاسخي مناسب به آن بدهند و به خلق تمدني جديد موفق گردند. مثل خالقان تمدن مصر كه توانستند بر باتلاق‌ها و عصيان دره نيل غالب آيند، يا تمدن سومر كه بر مشكلات محيطي خود فايق آمدند.[40]

وي آن‌گاه به دليل پيدايش تمدن‌هاي متفرع از تمدن‌هاي كهن اشاره مي‌كند.[41] در اين جا نيز عامل تهاجم و مبارزه را دخيل مي‌داند، اما نه مبارزه با طبيعت را؛ بلكه پيدايش تمدن را در اين جا نتيجه‌ مبارزه با مشكلات ناشي از محيط زندگي و اوضاع اجتماعي مي‌داند. در توضيح مطلب مي‌آورد كه مشكلات زندگي و اوضاع اجتماعي در اين جا ظهور اقليت خلاقي را موجب مي‌گردد كه پاسخ درست و مناسب به آن مي‌دهند و همين اقليت، وظيفه هدايت ديگران را بر عهده مي‌گيرند. غالباً تمدن‌هاي جديد در پاسخ به تهاجمات تمدن‌هاي اوليه يعني عوامل انساني به وجود مي‌آيند.

دركل از نظر توين‌بي، ‌برخلاف ديدگاه عام كه معتقد است تمدن‌ها بيشتر در محيط‌هايي مي‌بالند كه موقعيت استثنايي و سهلي براي زندگي انسان فراهم مي‌آورند‌،‌[42]‌ وضعيت سخت محيطي يا مشكلات زندگي اجتماعي و پاسخ به آنها ظهور تمدن را باعث مي‌گردد. با بررسي تاريخي براي آن شواهدي هم مي‌توان پيدا نمود. پيدايش تمدن ماياها در منطقه جنگل‌هاي استوايي، تمدن  اينديك در سرزمين‌هاي عاري از باران سيلان و ناحيه‌ نيواينگلند در شمال ايالت متحده امريكا كه وضعيت سخت آن، مردمان مهاجر اروپايي را به تلاش و ايفاي نقش مهم،‌ در تاريخ امريكا واداشت، از جمله‌ اين نمونه‌هاست. ولي سرزمين نيوزيلند به دليل اوضاع زندگي سهل و مناسب، تا همين اواخر كه غربي‌ها به آن پاي گذاشتند،‌ سكنه‌ بومي آن به حالت وحشي زندگي مي‌كردند.[43]

با اين توضيحات، با سؤالي مواجه مي‌شويم كه چه حدي از مشكلات عامل بروز تمدن مي‌تواند باشد؟ آيا هرچه مشكلات سخت‌تر باشد، نتيجه بهتري خواهد داد يا برعكس؟

از پاسخ توين‌بي، درمي‌يابيم كه شدت مشكلات حدي دارد و تا درجه‌اي براي ظهور تمدن مي‌تواند محرك باشد و اگر ناكافي و يا بيش از حد باشد به نتيجه‌اي نخواهد رسيد. همانند عامل بيماري كه اگر ضعيف باشد، بيمار را به تكاپو نخواهد انداخت و اگر بسيار شديد باشد، به مرگ بيمار خواهد انجاميد. وي با بيان شواهدي تاريخي، در مقام توضيح مطلب برمي‌آيد. به عقيده وي، اگر مشكلات بيش از حد معين باشد، ممكن است به شكست كساني منتهي شود كه در مقام مبارزه با آن برآمده‌اند. براي مثال، عده‌ای از دزدان دريايي شمال اقيانوس اطلس كه به جزيره‌ ايسلند رفتند، به دليل توانايي و غلبه بر مشكلات آن‌جا،‌ توانستند جامعه‌اي تشكيل دهند، ولي گروهي از آنها كه به گروئلند رفته بودند، به سبب مشكلات بيش از حد و سختي محيط،‌ مغلوب شدند و شكست خوردند.[44]

 

سقوط تمدن‌ها

محور اصلي بحث پرداختن به موضوع سقوط تمدن‌ها و آگاهي از ديدگا‌ه‌هاي توين‌بي در اين زمينه است. وي به روش كلي خود در كتاب بررسي تاريخ تمدن به طرح اين پرسش مي‌پردازد: «چرا در گذشته، پاره‌اي از تمدن‌ها دچار فروپاشي شده‌اند؟» سپس به طرح برخي نظرياتي مي‌پردازد كه براي جواب به اين سؤال مطرح شده‌اند و دست آخر ديدگاه خود را بيان مي‌كند.

از 26 تمدني كه در كتاب خود برشمرده،[45] شانزده مورد آن از بين رفته‌اند و از ده تمدن باقي‌مانده فقط تمدن غربي از ديد وي وضعيت يك تمدن زنده و پويا را دارد. وي خود محكوم بودن تمدن به فروپاشي را نمي‌پذيرد.‌ ‌از اين رو، نظريه‌هاي جبرگرا را قبول ندارد و در پي ارائه‌ پاسخي متفاوت است. وي ابتدا توضيح مي‌دهد كه رشد تمدن ذاتاً همراه با مخاطره است و رهبري خلاق جامعه، ‌براي كشاندن توده‌هاي متزلزل جامعه، به مشق اجتماعي متوسل مي‌گردد[46]. در صورت شكست،‌‌ اين سازوكار عليه خود آنان به كار مي‌افتد و اين آغاز نزول است.

توين‌‌بي در بررسي تاريخ تمدن در مورد فروپاشي تمدن‌ها، پيش از بيان ديدگاه‌هاي خود، به طرح برخي روي‌كردها مي‌پردازد كه اسباب و علل سقوط تمدن‌ها را عواملي خارج از اختيار بشر مي‌دانند‌ و آنها را رد مي‌كند.

يكي از اين ديدگاه‌ها، پيري عالم هستي را دليل فروپاشي تمدن‌ها مي‌پندارد. براي مثال، درخلال تنزل و سقوط تمدن يوناني، عده‌اي معتقد بودند كه پيري عالم هستي دليل آن است. اين ديدگاه را در نگراني و دغدغه‌هاي دنياي معاصر از اتمام ذخاير طبيعي جهان يا عقيده‌اي كه كاينات را محكوم به فنا مي‌داند نيز مي‌توان مشاهده كرد. اما فيزيك‌دانهاي معاصر وعد‌ه‌ي پيري گيتي را به آينده‌ بسيار دور محول كرد‌ه‌اند و مفهوم آن اين است كه كهولت عالم در تمدن‌هاي گذشته و حال نمي‌تواند تأثيري داشته باشد.[47]

ديدگاه دوم از آن كساني مثل اشپنگلر است كه تمدن  و جامعه بشري را شبيه ارگانيسمي دانسته،‌ براي آن مراحل مختلف رشد مثل بلوغ،‌ جواني و پيري را در نظر مي‌گيرند. به عبارت ديگر، اين ديدگاه طول عمر، هر جامعه‌اي را از پيش تعيين شده مي‌داند. در اين ديدگاه، تمدن‌ها سرنوشت گياهان را دارند كه مي‌رويند، مي‌بالند و ‌پژمرده می‌شوند و هيچ دم مسيحايي در كالبد تمدني مرده حيات نمي‌تواند دوباره بدمد.[48] اين نظريه از ديد توين‌بي مردود است و تشبيه صحيحي نيست؛ زيرا جامعه را به هيچ معنا همانند موجود زنده نمي‌توان به شمار آورد كه اجزاي آن در انجام دادن نقش‌هاي خود هشيار و آگاه نيستند، ‌ولي افراد جامعه‌ انساني و تمدن، ويژگي‌ها و تأثيراتي متقابل بر هم دارند كه پيش‌بيني‌ ناپذير است.[49] به تعبير برخي، اشپنگلر سخن خود را از مجاز و تشبيه آغاز مي‌كند و آن‌گاه آن را پايه‌ برهان مي‌سازد.[50]

فرضيه سير ادواري تاريخ و منسوب دانستن آن به تأثير عالم افلاك ديگر نظريه مطروحه در اين باب است كه در تيمائوس افلاطون و اشعار ويرژيل، شاعر رومي ديده مي‌شود و اين نكته را بيان مي‌كند كه تمدن‌ها به دليل قانون ذاتي خود كه قانون كل كاينات است، در چرخه‌ دائم تكرار تولد و مرگ جاي‌گزين يك‌ديگر مي‌شوند.[51] اما توين‌بي اعتقاد ديگري دارد؛‌‌ وي اولاً اين تعميم را باور ندارد و ثانياً بر اين اعتقاد است كه ما محكوم تقدير از پيش تعيين شده نيستيم. تمدن‌هايي كه مرده‌اند،‌ مرده‌ سرنوشت خويش‌ نيستند. براي مثال، تمدن‌ زنده‌ غرب حتم‌ و بايدي ندارد كه فنا شود؛‌ اگر جرقه‌ خلاقيت را به صورت شعله درآورد،‌ هرگز گردش ستارگان نمي‌توانند تلاشش را با شكست مواجه سازند.[52]

توين‌بي پس از اين‌كه بي‌پايه بودن تفاسير جبرگرايي را نشان مي‌دهد، نظريه خود را مطرح مي‌كند. ابتدا دليل اصلي افول و سقوط تمدن‌ها را بيان مي‌كند كه همان از بين رفتن قوه‌ خلاقيت اقليت خلاق جامعه است و آن‌گاه به دلايلي مي‌پردازد كه به ناكامي خلاقيت مي‌انجامد.

وي دليل و كيفيت زوال و سقوط تمدن‌ها را در سه چيز خلاصه مي‌كند:

1. از بين رفتن قوه خلاقيت در اقليت خلاق و تبديل شدن به اقليت حاكم؛

2. پاسخ و واكنش اكثريت جامعه به روي‌داد مزبور كه عقب‌نشيني و فقدان هم‌كاري و اتحاد با اقليت حاكم است؛

3. فقدان وحدت اجتماعي در مجموع پيكره‌ اجتماع‌ كه نتيجه دو روي‌داد بالاست.

بايد گفت، نداشتن قدرت پاسخ‌گويي تمدن به هجوم‌هاي داخلي و زوال استقلال و اتكاي برخود، ‌‌علل و علامت افول و تجزيه‌ تمدن است.[53]

گفتيم كه وي رشد تمدن را ذاتاً همراه با مخاطره مي‌داند. به اين دليل كه رهبري خلاق جامعه از راه توسل به نوعي مشق و تمرين و تكرار و تقليد،‌‌ توده‌ها را به صحنه مي‌آورد. اين وضعيت و حالت مكانيكي تقليد، ممكن است به نوعي انحراف از معنويت در اقليت خلاق و رهبري  جامعه بينجامد و آنان را وادارد كه توده‌ها را در جهت منافع خود به بازي بگيرند. در اين حالت، اقليت خلاق جامعه به اقليت حاكم تبديل مي‌گردد و توده‌هاي مردم به جماعت معترضان تبديل شده يا به اصطلاح توين‌بي پرولتارياي[54] داخلي را تشكيل مي‌دهند. اينان از اقليت حاكم ناراضي و دور مي‌گردند و با آن به مبارزه‌ برمي‌خيزند و اين آغاز فراهم شدن زمينه‌هايي براي سقوط تمدن و جامعه است. در كنار شكل‌گيري پرولتارياي داخلي كه به معارضه‌ با اقليت خلاقه‌اي كه به طبقه حاكم تبديل شده‌اند،‌ پرولتارياي خارجي موجوديت خود را آشكار مي‌سازد كه عبارت است از مردمان سرزمين‌هاي همسايه و مجاور و مترصد فرصت كه‌ در جهت حذف تمدن و جامعه‌ در حال فروپاشي، حركت مي‌كنند و اين سقوط و نزول تمدن بحران‌زده را سرعت مي‌بخشند. اقليت خلاق تمدن بحران‌زده كه اينك،‌ اقليت حاكم شده است نيز ديگر توانايي اعمال قدرت  دوران بالندگي‌اش را بر همسايگان ندارد. اما به جاي استفاده از نفوذ اخلاقي و راه‌كار عقلاني،‌ سياست خشونت و سركوبي و توسل به زور را پيش مي‌گيرد. پرولتارياي خارجي نيز ناگزير به واكنش مي‌پردازد و پاسخ زور را با زور مي‌دهد [55].

اكنون در جست‌جوي پاسخي براي اين پرسش بايد بود كه چرا قوه‌ خلاقيت از بين مي‌رود ؟ توين‌بي در پاسخ به چند نكته اشاره مي‌كند:

1. تاوان خلاقيت[56]

به ركود و رخوتي گفته مي‌شود كه پس از يك عمل خلاق يا دوره‌اي از خلاقيت بر روح فرد يا جامعه‌ خلاق چيره مي‌شود و او را مستعد مي‌سازد تا استراحت كند يا از فعاليت دست بردارد. توين‌بي اين مطلب را تحت سه عنوان توضيح مي‌دهد:

الف) خويشتن‌پرستي ناپايدار: به باور توين‌بي، تاريخ نشان دهنده اين نكته است كه جامعه يا گروهي كه در يك آوردگاه پيروز شده‌اند، به ندرت پيش آمده كه در آوردگاه‌هاي بعدي هم سربلند و پيروز باشند؛ زيرا غالباً پس از پيروزي به تنبلي و استراحت روي آورده، پويايي خود را از دست مي‌دهند. وي براي نمونه، قوم يهود را شاهد مي‌آورد كه درعهد عتيق پيروز ميدان بودند، ولي در مبارزه‌ عهد جديد موفقيتي نداشتند. يا در زمان معاصر، ‌مردم ايالت‌هاي كاروليناي جنوبي و ويرجينيا كه در نيمه‌ اول قرن نوزدهم از ايالات پيش‌رو و مترقي ايالات متحده بودند، بعد از جنگ‌هاي داخلي در مقايسه با مردمان كاروليناي شمالي عقب افتادند.[57]

ب) پرستش نهاد بي‌دوام و كوتاه‌مدت: توين‌بي از جامعه‌ يونان ياد مي‌كند كه به دولت شهر آتن‌ ‌كه حكم مؤسسه را داشت‌، ‌همانند بت احترام مي‌كردند و در اين مورد راه افراط را پيش گرفتند و بعدها دامي براي خود آنان در مقابل روميان گرديد و سرانجام به سقوط آنان انجاميد. يا جامعه‌ مسيحيت ارتدوكس آينده‌ خود را با زنده‌كردن و پرستيدن روح حكومت استبدادي امپراتوري روم، به مخاطره انداخت و سيادت بي‌چون و چراي حكومت بر كليسا،‌ رشد اجتماع را در هم شكست.[58] نمونه‌هاي ديگر را  در مؤسساتي مثل سلطنت‌ها،‌ پارلمانها،‌ طبقات فرادست اعم از بروكرات و مذهبي مي‌توان مشاهده كرد كه سقوط يك جامعه را موجب گرديد‌ه‌اند.[59]

ج) پرستش فن بي‌دوام: توين‌بي معتقد است، جامعه‌اي كه در يك مورد در مراحل اوليه صنعت موفقيت يافته، در مرحله‌ بعدي، پيش‌رفتش كند مي‌شود و جوامع ديگر از آن پيشي مي‌گيرند. مطالعه‌ فن‌آوري جنگ نشان مي‌دهد كه مخترعان يك فن‌آوري جديد جنگي دچار غفلت و غرور مي‌شوند و‌‌ به همان چيزي كه به دست مي‌آورند، بسنده مي‌كنند و در صدد تكميل و به روز كردن ساخته‌ خود برنمي‌آيند و اين به دشمنان آنان فرصت مي‌دهد تا در ابداع و ابتكارات نو و روزآمد، از آنان پيشي بگيرند.[60]

2) ناتواناي در ساخت نهاد‌هاي نو و هم‌سو با نيروهاي جديد

  از ديد توين‌بي، در يك حالت ايده‌آل، هر نيروي اجتماعي جديدي كه از طرف اقليت خلاق براي فعاليت و سازندگي هزينه مي‌شود بايد مؤسسات مناسب و هم‌سو با خود به وجود بياورد تا به وسيله آنها كاركرد بهتر داشته و نتيجه بگيرد. اما در عمل، اقليت خلاق از همان مؤسسات كهنه كه براي منظور ديگري خلق شده‌اند، سود مي‌برد و با آنها به فعاليت مي‌پردازند. در حالي‌كه اين مؤسسات كهنه براي تحقق اهداف نيروهاي جديد جامعه، كارا  و مناسب نيستند و خود را با وضعيت جديد نمي‌توانند وفق دهند و در جهت تحقق اهداف نيروهاي جديد عمل كنند. در اين حالت اتفاقات ذيل ممكن است روي دهد:

ـ ‌باقي ماندن مؤسسات كهنه و كار با آنها كه نتيجه‌اش انحراف نيروهاي جديد از مسير خودشان است؛ زيرا در اين حالت، مؤسسات قديمي نقش هدايت نيروهاي جديد را بر عهده خواهند داشت. اگر اقليت خلاق اين مؤسسات و نهادهاي سابق را بتوانند با خود هم‌آهنگ سازند، جامعه به سوي پيش‌رفت نيل خواهد كرد. اما اگر در تطابق آنها با نيروهاي جديد شكست بخورند،‌ جامعه دچار انقلاب خواهد شد و توسعه آن بحراني و با خطري بزرگ روبه‌رو خواهد گشت. اگر هم سازش و تطابق به شكل كامل صورت نگيرد و به انقلاب هم نينجامد، در جامعه حالت ستم‌گري و شرارت پيش خواهد آمد. البته در اين حالات مي‌توان با شناخت آسيب‌ها، درصدد علاج آنها برآمد. توين‌بي براي تجسم تأثير تصادم نيروهاي جديد با مؤسسات كهن مثال‌هايي ذكر مي‌كند مانند تأثير صنعت و كارخانه بر مسأله بردگي در ايالات جنوبي امريكا،‌ تأثير صنعت در اموال خصوصي مثل ظهور كمونيسم و كاپيتاليسم يا تأثير مذهب در مقوله‌ طبقات اجتماعي مانند تمدن هندو.[61]

تا اين جا توين‌بي دلايلي را در بيان علل سقوط،‌ ذكر مي‌كند كه در آنها جوامع رو به انحطاط، حالت منفعل[62] دارند. وی در ادامه به نوعي ديگر از انحراف و سقوط فعال[63] اشاره مي‌كند و نمونه‌ بارز آن را ميليتاريسم يا نظامي‌گري مي‌داند. از نظر وي، نظامي‌گري به منزله نوعي خودكشي به شمار مي‌آيد كه جامعه‌ تحت حكومت و نظام ميليتاريستي براي خود انتخاب كرده‌ است. در اين حالت، روحيه‌ قهرماني و يا خواست دولت براي توسعه‌ اقتصادي، ارتقاي سياسي و يا آن‌چه وي آن را فضيلت‌هاي نظامي مي‌خواند، جامعه را وامي‌دارد تا بخش بزرگي از منابع و نيروهاي خود را براي کاربرد نظامي بسيج کند. به اعتقاد توين‌بي، مطالعه‌ تطبيقي فروريزي تمدن‌هاي شناخته شده نشان مي‌دهد که اضمحلال اجتماعي، فاجعه‌اي است که کليد رمز آن را بايد در نهاد جنگ جست‌جو کرد. نظامي‌گري و جنگ دائماً سهم بزرگي از فرآورده‌هاي صنعتي و دانش انساني را با ستاندن خراجي گزاف از زندگي و سعادت می‌بلعد. [64]

صرف‌نظر از تعريف ياد شده،‌ علل ديگري نيز در بدو امر به نظر مي‌آيند كه جزء اسباب سقوط و افول جوامع مي‌توانند به حساب آيند. مثل تنزل تكنيك و صنعت،‌‌ محدود شدن قلمرو جغرافيايي تمدن و مورد حمله يا تجاوز نظامي واقع شدن. اما توين‌بي،‌ همه‌ اينها را مردود مي‌شمارد. به اعتقاد او، تنزل تكنيك و صنعت، نتيجه‌ سقوط است نه علت آن. براي مثال متروك شدن جاده‌هاي روميان يا سيستم آبياري بين‌النهرين، از نتايج سقوط تمدن‌هاي اين دو منطقه است نه علت آن. مورد حمله و تجاوز واقع شدن نيز مردمان هر تمدني را مي‌تواند به تحرك وادارد،‌ تا بيشتر تلاش بكنند و حتي اگر تمدني در سير نزولي قرارگرفته باشد، مي‌تواند حياتي تازه ولو به طور موقت به آن بدهد.[65] 

نتيجه

از ديد توين‌بي، تمدن‌ها با تهاجم به وجود مي‌آيند،‌ با تهاجم رشد مي‌كنند و با تهاجم نابود مي‌شوند. اما تهاجم، تنها دليل نابودي نيست. او البته اين را نيز باور ندارد كه تمدن‌ها براساس دوره‌هاي ثابت و معين ظهور كنند،‌ رشد يابند و از بين بروند.[66] وي حتي پيش‌گويي در مورد تمدن‌هاي زنده را سخت مي‌داند. به نظر وي درست است كه قواعد و الگوهايي در تاريخ ديده مي‌شود، ولي بر اساس آنها نمي‌توان پيش‌گويي كرد؛‌ چون امور بشري واجد عنصر پيش‌گويي‌ناپذير،‌ يعني اراده‌ آزاد است.[67] از ديد وي مرگ و نابودي تمدن در اثر خودكشي است. اگر تمدني نتواند از عهده‌ حل تضادهايش برآيد و پاسخ هاي مناسب و روزآمد به آنها بدهد، محتوم به شكست است. ما موجودات انساني،‌ موهبت انتخاب داريم و نمي‌توانيم مسئوليت اعمال خود را به گردن خدا،‌ طبيعت يا سرنوشت بيندازيم.[68]سرنوشت ما در دست خود ماست. [69]نكته‌اي كه كلامي از قرآن را به ياد  مي‌آورد كه «خداوند سرنوشت قومي را تغيير نمي‌دهد مگر خود آن قوم بخواهد».[70]

پي‌نوشتها


* دانش آموخته كارشناس ارشد تاريخ اسلام.

[1]  - حسينعلي نوذري،  فلسفه‌ نظري تاريخ،‌ روش شناسي و تاريخنگاري،‌ ص 523، چاپ اول، نشر طرح نو، بی‌جا، 1379.

2-Arnold joseph Toynbee.

3- Gilbert Murray.

4- Surveys of  International Affair.

[5] - پل ادواردز، فلسفه تاريخ ( مجموعه مقالات ازدايره المعارف فلسفه)،‌ ترجمه: بهزاد سالكي،‌ نشر پژوهشگاه علوم انساني،‌ چاپ اول:‌ تهران: 1375،‌ ص 313.

[6] - A study of history.

[7] - آرنولد توين‌بي،‌ جنگ و تمدن،‌ ترجمه: خسرورضايي،‌ ص11،‌ چاپ اول، انتشارات علمي و فرهنگي،‌ ‌ تهران 1373.                             

[8] - A.J.P. Taylor.

[9] -  H.R.Trevor Roper.

[10] -Peter Gil.

[11] - مقاله «روز بازار» توين‌بي،‌ ترجمه: مسعود رجب‌نيا،‌ مجله دنياي سخن،‌ دوره دهم،‌ تيرماه 1338،‌ شماره 4.

[12] - کارل پوپر،‌ فقر تاريخيگري،‌ ترجمه: احمد آرام،‌ ص 134،‌ چاپ اول، انتشارات خوارزمي، آبان 1350.

[13] - ‌ علم در تاريخ،‌ ترجمه: اسد پيرانفر،‌ ص 52،‌ انتشارات امير کبير، تهران:1388قمری.

[14] - نک: عباس فرخ بخش، ارزيابي شتابزده در باره‌ي توين‌بي،‌ ص 4 -5 بی‌جا، بی‌تا.

[15] - ‌ فلسفه تاريخ،‌ ج 1،‌ ص242،‌ چاپ 6، انتشارات صدرا، بهار1374.

[16] - Reconsideration.

[17] - جنگ و تمدن،‌ ص 11.

[18] - Cyclical.

[19] - Progeressive.

[20] - ‌ جنگ و تمدن،‌ ص 9.

[21] - همان،‌ ص 316.

[22] - آرنولد توين‌بي،‌ تحقيقي در باب تاريخ،‌ ترجمه:‌ وحيد مازندراني،‌ چاپ دوم،‌ انتشارات توس، 2536 شاهنشاهي،‌ ص9.

[23] - همان،‌ ص 9.

[24] - آرنولد توين‌بي،بررسي تاريخ تمدن،‌ ترجمه: محمدحسين آريا، ص 48، چاپ اول، انتشارات امير کبير، تهران: 1376.

[25]  - همان،‌ ص 47.

[26] - تحقيقي در باب تاريخ، ص 10.

[27] - همان.

[28]  - پازارگادي، بهاءالدين؛ فلسفه  نوين تاريخ،‌ ص 30، چاپ اول، انتشارات نيلوفر،2536 شاهنشاهي.

[29] -  نك: به آثاري مثل رساله‌اي در نابرابريهاي نژادي انسان اثر آرتور گوبينو سياستمدار و شرق شناس فرانسوي(به نقل از ويل دورانت، درس‌های تاريخ، ترجمه: محسن خادم، چاپ دوم، نشر ققنوس، تهران: 1380).

[30] -  نورد‌يک به يكي از سه شاخه نژاد مردم  سفيدپوست قفقاز،‌ هندو‌اروپايي و نيز سفيدپوستان بلنداندام و موطلايي شمال اروپا،‌ به ويژه مردم اسكانديناوي گفته مي‌شود.

[31] - تمدن هندي.

[32] - تمدن يونان و روم.

[33] - سرخ پوستان امريكاي جنوبي كه تمدن پيش رفته‌اي داشتند و از پروي كنوني به مركزيت كوزكو در بوليوي امروزي، بر قسمت اعظم نواحي شمال غربي امريكاي جنوبي حكومت كردند و در سال 1533 به دست مهاجمان اسپانيايي بر افتادند.

[34] -  به بوميان امريكاي مركزي و ساكن غرب هندوراس،‌ گواتمالا و مكزيك گفته مي‌شود كه پيش از رسيدن كريستف كلمب به امريكا، در سده‌ هفتم و هشتم ميلادي،‌ تمدني عالي داشتند.

[35] بررسي تاريخ تمدن، ص 108 - 112.

[36] - از رودخانه‌هاي جنوب غرب ايالات متحده امريكا.

[37] - - توين‌بي، تمدن در بوته‌ آزمايش،‌ ترجمه: ابوطالب صارمی، ص 17، چاپ اول، انتشارات امير کبير، تهران: 1352.

[38] - زيست‌شناسي.

[39] - زمين‌شناسي.

[40] - فلسفه نوين تاريخ،‌ ص 48.

[41] - همان.

[42] - بررسي تاريخ تمدن،‌ ص 137.

[43] - فلسفه نوين تاريخ،‌ ص 137-141.

[44] - همان،‌ ص 59.

[45] - همان،‌‌ص 60.

[46] - مشق اجتماعي نوعي تكرار و تقليد از رهبري خلاق است.

[47] - همان،‌‌ص 190- 180.

[48] - سروش، عبدالكريم؛ فلسفه نظري تاريخ،‌ ‌‌ص 9، چاپ اول، انتشارات حکمت، اسفند1357.

[49] - بررسي تاريخ تمدن،‌‌ص 190.

[50] - فلسفه نظري تاريخ، ‌‌ص 19.

[51] - بررسي تاريخ تمدن،‌ ص 197- 195 .

[52] - همان.

[53] - فلسفه نظري تاريخ،‌ ص 19.

[54] -  در تاريخ روم قديم به توده عوام و پست گفته مي‌شد كه توين‌بي از آن به محرومان اجتماعي تعبير مي‌كند.(Proletariats)

[55]  - بررسي تاريخ تمدن،‌ ص 290.

[56] . Nemsis Crative

[57] - همان،‌‌ ص 214-213 .

[58] - همان،‌ ص 184.

[59] - همان،‌‌ ص 213، ص239_ 240.

[60] -همان،‌ص242_247 .

[61] - فلسفه نوين تاريخ،‌‌ ص 83-81.

[62] . Passive.

[63] . Active.

[64] - جنگ و تمدن،‌‌ ص 17، مقدمه16 .

[65]  - همان،‌ ص 77_78 .

[66] - - تمدن در بوته‌ آزمايش،‌ ص 16.

[67]  - آرنولد توين‌بي، مورخ و تاريخ،‌ ترجمه حسن كامشاد، ص 58، چاپ اول،‌‌ انتشارات خوارزمي،‌ تهران: خرداد 1370.

[68]تمدن در بوته‌ آزمايش،‌ ص 45.

[69]جنگ و تمدن،‌ مقدمه، ص 19.

[70]  - * ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم*سوره رعد، آ‌يه11 .


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما