سایر منو ها
شناسنامه سايت
دعوت به همكاري
لینکستان
گزيده ديگر سايت ها
دانش نامه مشرق
نقشه سايت
صفحه اصلي
مقالات
پايان نامه ها
خبرها
ارتباط با مدیریت
گزارش ها
كتاب ها
 
Home arrow  مقالات arrow آسيب شناسي تمدن از نظر پوپر
آسيب شناسي تمدن از نظر پوپر چاپ ارسال به دوست
تحقيق ها و پژوهشهاي تاريخي - تاريخ جهان
نویسنده جواد جعفري   
01 حمل 1388

آسيب شناسي تمدن از نظر پوپر

 

 

نويسنده: جواد جعفري

 

چكيده

اين نوشتار در دو بخش تنظيم شده است. بخش اول مفاهيم است كه اختصاص دارد به معناي فرهنگ و تمدن و بيان تفاوت آنها و همين‌طور معناي آسيب‌شناسي و اينكه مقصود بررسي علل و آفات تمدن است. بخش دوم اختصاص دارد به بررسي آسيب‌شناسي تمدن از ديدگاه پوپر. پوپر فيلسوف و انديشمند اتريشي در زمينه‌ي فلسفه علم و سياست صاحبنظر است به اين دليل به نظريات او در باب آسيب‌شناسي تمدن مي‌پردازيم. وي دشمن سرسخت انديشه توتاليتاريسم و جامعه بسته بوده و طرفدار جامعه باز و دموكراسي است. وي در دفاع از انديشه باز و انتقاد از فلسفه جوامع بسته در قالب مبارزه با انديشه تاريخيگري كتابهاي "فقر تاريخيگري" و "جامعه باز و دشمنان آن" را نگاشته كه داراي شهرت فراواني است.

وي در بررسي آسيب‌شناسي تمدن ضمن اشاره به تمدن غرب و تعريف و تمجيد آن اشاره‌اي دارد به اهداف تمدن كه عبارتند از انصاف، برابري، آزادي، آدميت و مروت. وي آفت و مشكل تمدن را در رهبران فكري بشر مي‌داند: يعني كساني‌ كه تئوري‌پردازان جوامع بسته محسوب مي‌شوند و منظور وي هراكلتيوس، افلاطون، ارسطو، هگل، ماركس و مانند آنها مي‌باشند.

جوامع بسته جوامعي هستند كه در آن روح اصالة جمع حاكم است و افراد در آن نقش چنداني ندارند و در تصميم‌گيريها نقشي ندارند و به‌طور كلي روح استبداد بر آنها حاكم است ولي جوامع باز در آن جاي آزادي افكار بشري است، جاي انتقاد، جاي ترقي و پيشرفت و...

مقدمه

يكي از مسائل و موضوعات مهم كه توجه انديشمندان و متفكران به‌خصوص تاريخنگاران را به خود جلب كرده است - چه مسلمان و چه غيرمسلمان- مسئله تمدن بشري و چگونگي ظهور، رشد و افول آن مي‌باشد.

از زيرمجموعه‌ةاي مباحث مربوط به تمدن بحث از آسيب‌شناسي تمدن است و اينكه يك تمدن به چه دليل و يا دلايلي افول كرده و بيمار مي‌شود و اينكه چه چيزي موجب افزايش اين روند مي‌شود. در اين نوشتار سعي مي‌كنيم به اين مقوله بپردازيم به همين منظور يكي از متفكران و انديشمندان قرن بيستم را برمي‌گزينيم و آن "كارل ريموند پوپر" متفكر و فيلسوف قرن بيستم است كه در زمينه‌هاي مختلف صاحبنظر مي‌باشد.

اما چرا پوپر؟ نظرات پوپر از دو جهت مهم و قابل بررسي است: اول اينكه وي فيلسوف علم است به‌طوري كه او را فيلسوف (علم) قرن ناميده‌اند. جهت دوم شهرت وي به دليل نوشتن دو كتاب معروف وي است با نامهاي "فقر تاريخيگري" و "جامعه باز و دشمنان آن"، در اين كتابهاست كه ما با فلسفه‌ي سياسي وي آشنا مي‌شويم كه آن هم ناشي از نظرات وي در مورد فلسفه‌ي علم مي‌باشد.

اين نوشتار كه اختصاص دارد به ديگاه پوپر در مورد آسيب‌شناسي تمدن به دو بخش تقسيم مي‌شود: فصل اول، مفاهيم و فصل دوم آسيب‌شناسي تمدن.

بخش اول. مفاهيم

در بحث از آسيب‌شناسي تمدن آنچه كه تقدم دارد آشنايي با مفاهيم اين موضوع است؛ و از آنجايي كه معناي دو واژه فرهنگ و تمدن نزديكي بسياري به هم دارند به آنها مي‌پردازيم.

در ابتدا ذكر اين نكته لازم است كه در تعريف واژه‌هاي علوم انساني من جمله معناي فرهنگ و تمدن، تعاريف واحدي وجود نداشته و عموماً در اين زمينه دچار اختلاف هستند. لذا به تعريف از واژه‌هاي فرهنگ و تمدن مي‌پردازيم كه آن هم جنبه‌ي تقريب به ذهن دارد.

1. فرهنگ

((واژه‌ي فرهنگ در فارسي از تركيب "فر" به معناي جلو، پيش و "هنگ" يعني بالاكشيدن و اعتلا بخشيدن است. در لاتين نيز (culture) به معناي "مراسم ديني" و "كشت و زرع" به كار رفته است.)).[1]

در معناي اصطلاحي همانگونه كه گفته شد دچار اختلاف بوده و تعاريف بسيار است. مانند:

- مجموعه‌اي از شناخت، باور، هنر، اخلاقيات، قانون، سنت و ظرفيتها و عادتهايي كه فرد به عنوان عضوي از جامعه كسب مي‌كند.(تي. اس. اليوت)[2]

- فرهنگ عبارت است از مجموعه‌اي كلي كه دانش، اعتقاد، هنر، قانون اخلاقي، رسوم و هرگونه قابليتها و عادات ديگري را دربرمي‌گيرد كه انسان به عنوان عضوي از جامعه آنها را فراچنگ خود مي‌آورد.(سايمون كلمن و هلن واتسون)[3]

بالاخره اينكه دكتر شريعتي نيز فرهنگ را اين‌گونه تعريف مي‌كند: ((وجه معنوي تمدن را فرهنگ مي‌گويند. پديده‌هاي معنوي، پديده‌هايي‌اند كه نيازهاي غير حياتي آدم را برآورده مي‌كنند. لباس پوشيدن، مادي است ولي مد و رنگ لباس جزء پديده‌هاي معنوي است.))[4]

بنابراين، در تعريف فرهنگ مي‌توان گفت: متفكران اين واژه را بر بُعد معنوي حيات بشري اطلاق كرده‌اند هرچند كه در تفسير و نحوه‌ي بيان حيات معنوي انسان اختلافات بسيار است.

2. تمدن

تمدن از واژه "civitas" به معني شهر و شهروندي و معادل "poleis" يوناني به معناي شهرنشيني است. همين طور به مفهوم خوگرفتن با اخلاق و آداب شهريان نيز آمده است، البته بايد گفت: رابطه بين شهر و تمدن رابطه جزء و كل است نه ظرف و مظروف.[5]معناي اصطلاحي آن متفاوت است مانند:

- مجموعه اعمال و ارايي است كه در هر جامعه افراد انساني از بزرگترها فرامي‌گيرند و به نسل جوان تحويل مي‌دهند.

- مجموعه اندوخته‌ها و ساخته‌هاي معنوي و مادي در طول تاريخ انسان.(ويل دورانت).[6]

بالاخره اينكه اگر بخواهيم مقايسه‌اي بين دو معناي فرهنگ و تمدن انجام دهيم "محمدعلي اسلامي ندوشن" در مورد تفاوت اين دو مي‌گويد: ((نخست آنكه تمدن بيشتر جنبه‌ي علمي و عيني دارد و فرهنگ بيشتر جنبه‌ي ذهني و معنوي. هنرها و فلسفه و حكمت و ادبيات و اعتقادها(مذهبي و غيرمذهبي) در قلمرو فرهنگ هستند، درحالي‌كه تمدن بيشتر ناظر به سطح حوائج مادي انسان در اجتماع است. دوم آنكه تمدن بيشتر جنبه‌ي اجتماعي دارد و فرهنگ بيشتر فردي. تمدن تامين كننده‌يپيشرفت انسان در هيئت اجتماع است و فرهنگ گذشته از اين جنبه، مي‌تواند ناظر به تكامل فردي باشد.))[7]

((تمدن و فرهنگ باهم مرتبط اند، ولي ملازمه ندارند. جوامع بسياري وجود دارد كه ممكن است فرهنگ در آنها به پايين‌ترين درجه تنزل كند. بنابراين، همانگونه كه متمدن بي‌فرهنگ وجود دارد بافرهنگ بي‌تمدن نيز وجود دارد.)).[8]

3. آسيب‌شناسي تمدن

آسيب در لغت فارسي به معاني مختلفي به كار رفته است. مانند: زخم، كوب، ضربه، خستگي، زيان، آفت، بلا، رنج و مشقت و امثال آن.[9]منظور از آسيب‌شناسي تمدن اين است كه يك تمدن چگونه بيمار مي‌شود و علل و عوامل آن چيست و چگونه روبهزوال و نابودي مي‌رود و از اين جهت كار ما مانند كار يك پزشك است كه براي معالجه‌ي يك بيمار به بررسي و معاينه وي مي‌پردازد تا آن را معالجه كند.

بخش دوم. آسيب‌شناسي تمدن از ديدگاه پوپر

1. مروري بر زندگينامه‌ي پوپر(1902- 1994م.)

كارل ريموند پوپر در 1902 در وين به دنيا آمد. خودش مي‌گويد: در 13 سالگي ماركسيست شدم و در 17 سالگي، ضد ماركسيست، اما تا 30 سالگي همچمنان سوسياليست بودم. كارل سرانجام به خاطر احترام به فرديت، انسانيت و ايماني كه به عدالت و مساوات داشت از سوسياليسم رويگردان شد. نخست در دبيرستانها به تدريس پرداخت و در همين ايام "منطق اكتشافات علمي" را كه در مورد فلسفه‌ي علوم بود نوشت. در زمان خظر هجوم هيتلر به اتريش جلاي وطن كرد و از سال 1937 تا 1945 در زلاندنو به تدريس فلسفه پرداخت.

او روزي كه در 1938 از خبر حمله‌ي آلمان نازي به اتريش مطلع شد، تصميم گرفت كتاب جامعه‌ي باز را بنويسد. در 1946 براي تدريس به انگلستان دعوت شد و در 1965 به پاس خدمات علمي به دريافت لقب "سر" از ملكه‌ي انگلستان مفتخر شد. پوپر تا 1969 كه بازنشسته شد در سمت استادي منطق و روش علمي مدرسه‌ي اقتصاد و علوم سياسي لندن درس مي‌گفت. ولي در خلال اين مدت گاه‌گاه در دانشگاههاي امريكا و اتريش و ژاپن و استراليا نيز به عنوان استاد ميهمان تدريس مي‌كرد.

وي داراي آثار و تاليفات بسياري مي‌باشد ولي عمده‌ي معروفيت او به دليل تئوريهاي او در فلسفه‌ ي علوم است به طوري كه نظريات سياسي خودش را هم از اينها گرفته است و سرپيترمدادر -برنده‌ي جايزه‌ي نوبل پزشكي- از او به عنوان بزرگترين فيلسوف علوم ياد مي‌كند.

براي پي بردن به ديدگاه پوپر درمورد آسيب‌شناسي تمدن به ناچار بايد ابتداءاً به انديشه‌هاي سياسي وي توجه كرد و اينكه ديدگاه وي درمورد حكومت و اشكال گوناگون آن چيست؟ اينكه كدام جامعه به سوي تمدنِ رو به پيشرفت مي‌رود وكدام جامعه رو به انحطاط و سقوط و علل و زمينه‌هاي اين شكوفايي تمدن و يا انحطاط آن در چيست؟

مروري بر زندگينامه وي نشان مي‌دهد كه وي در زندگي خود دو جنگ بزرگ جهاني را پشت سر گذاشته و همين طور با مسائل مختلف سياسي برخورد داشته، با ماركسيسم كاملاً آشنا شده و درنهايت خشونتهاي ناشي از جنگ را تجربه كرده است. بنابراين، وي دراراي انديشه و روحيه‌ي صلح طلبي بوده به طوري كه در مجموعه آثار وي پيداست. ((وي در زمان استيلاي دو نظام تمامتخواه فاشيستي هيتلر و ماركسيستي استالين به فكر تنظيم و نشر نقد اين نظامها يعني نظامهاي بسته و استبدادي و انديشه‌هاي حامي آن دفاع از جامعه‌ي باز و ليبراليسم افتاد.)).[10]  

وي ابتدا برآن شد انديشه‌ي تاريخ‌گرايي را كه پيوند محكمي با نظريه‌هاي حكومتهاي بسته دراد نقد كند و از اين رهگذر كتاب فقر تاريخ‌گرايي وي شكل گرفت كه اثري است در زمينه‌ي فلسفه‌ي سياسي. اما ابهاماتي كه برخي دوستان او در ملاحظات مربوط به جمهوري افلاطون او ديدند، پوپر را بر آن داشت كه اين بخش را بسط و تفصيل دهد و نتيجه‌ي آن، كتاب حجيم و مهم جامعه باز و دشمنان آن شد كه اثر مهمتر وي در زمينه‌ي فلسفه‌ي سياسي است.[11]

2. پوپر در برابر فلسفه‌ي تاريخيگري

اصولاً هدف از نوشتن كتابهاي "فقر تاريخيگري" و "جامعه‌ي باز و دشمنان آن" مقابله و مخالفت پوپر با چنين انديشه‌هايي است. ولي در كاربرد روشهاي نقدي و عقلي علم درمورد مشكلات جامعه‌ي باز به اينجا مي‌رسد كه برخي از موانع بازدارنده‌ي برخورد عقلي با مشكلات بازسازي اجتماعي - برطبق موازين دموكراتيك- را برطرف كند و اين كار با انتقاد از آن دسته فالسفه‌هاي اجتماعي انجام گرفته كه مسؤليت مخالفت گسترده با امكان اصلاحگري دموكراتيك به گردن آنهاست. قويترين اين فلسفه‌ها فلسفه‌اي است كه پوپر آن را فلسفه‌ي تاريخيگري يا اصالت تاريخ _historicism- مي‌نامد.[12]

اما اينكه منظور از اصالت تاريخ چيست در اين زمينه بحث فراوان است، لكن به طور خلاصه مي‌توان گفت: منظور ((اعتقاد به نقش قوانين تاريخي در پيشگويي آينده، اخذ نتايج و حكگم در قضاياي سياسي و اجتماعي از روي جريان تاريخي و اعتقاد به حضور دخالت قوانين ثابت تحول تاريخي است.و)).[13]

از نگاه تاريخ‌گرايان، تاريخ همچون موجود عظيم ذي‌حياتي است كه حركت مي‌كند و نقطه‌ي مبداء و مقصد و مسيري دارد و اگر قوانين حاكم بر حركت اين موجود كشف گردد مي‌توان آينده را پيش‌بيني كرد.[14]

به عنوان مثال از ما مي‌پرسند ايا واقعاً آنقدر خام و خوش بارويم كه معتقديم دموكراسي مي‌تواند پايدار بماند و ايا نمي‌بينيم كه دموكراسي نيز يكي ديگر از شكلهاي حكومت است كه در جريان تاريخ مي‌ايند و مي‌روند؟ و استدلال مي‌كنند كه دموكراسي براي جنگيدن با توتاليتاريسم(يعني يكه تازي، تماميت طلبي و نظام استبدادي همه گير) مجبور به تقليد از روشهاي آن است و بدين سان خود نازگير بايد كيفيت توتاليته پيدا كند و...[15]

اما پوپر در پاسخ  اين سؤال را مطرح مي‌كند كه آيا اساساً در توان هيچكدام از علوم اجتماعي هست كه به چنين پيشگوييهاي تاريخي يكجا و استثناناپذير بپردازد؟ پوپر پس از تحقيق به اين نتيجه مي‌رسد كه اين پيشگوييها بالكل از حيطه‌ي روش علمي بيرون است و آينده بشر وابسته به خود ماست ما به هيچ‌گونه "ضرورت تاريخي" قائم نيستيم و اينگونه فلسفه‌هاي اجتماعي همه از طغيان عليه تمدن پشتيباني مي‌كنند.[16] 

پوپر اصلي‌ترين قهرمانان تاريخ‌گرايي را افلاطون و هگل و ماركس مي‌دانست و ضمن نقد و نشان دادن خلل و رخنه‌هاي منطقي آراي ايشان سهم اين انديشه‌ها را در تكوين جوامع توتاليته و زورگو نشان داد و با نفي جبر تاريخي، اختيار آدمي را براي آفرينش جهاني نيكو براي كامراني و كامروايي تضمين كرد.[17]

3. پوپر، حكومت و دموكراسي

براي اينكه بتوانيم تصويري از تمدن را در انديشه و ذهن بدست آوريم در ابتدا بايد به آراء و انديشه‌هآي سياسي وي توجه كنيم و اينكه كدام حكومت و جامعه به سوي تمدن پيش مي‌رود و كدام يك به سوي طغيان عليه تمدن بشري.

پوپر اساساً جوامع را از حيث حكومت به دو دسته تقسيم مي‌كند: جوامعي كه امكان تغيير حاكم بدون توسل به خونريزي و خشونت مثلاً از طريق همه‌پرسي وجود دارد كه اينها داراي نظام دموكراتيك اند، و جوامعي كه جز از طريق خشونت و خونريزي نمي‌توان حكام را تغيير داد كه اينها داراي نظام استبدادي‌اند.[18]

اما درمورد انواع حكومتها و اينكه چه كسي بايد حكومت كند؟ وي حكومت و دموكراسي را برمي‌گزيند و اينكه مي‌گويد من ((مخالف كساني هستم كه به خشونت اعتقاد دارند؛ خاصه فاشيستها، درست همانسان با ماركسيستهاي انقلابي و نيز با نئوماركسيستها)).[19]

مهمترين دليل پوپر براي اعتقاد به دموكراسي "آزادي افكار" و وجود "سياست انتقادي" در جامعه است. وي در كتاب "فقر تاريخيگري" به اين نكته اشاره مي‌كند. وي هنگامي كه مي‌خواهد طرح يك نظريه‌ي ترقي علمي و صنعتي را بريزد، يكي از اصلي‌ترين عوامل آن را اينگونه برمي‌شمارد: ((ترقي به صورتي وسيع به عوامل سياسي بستگي دارد؛ به سازمانهاي سياسي كه ضامن آزادي فكر باشد: به دموكراسي.)).[20]

پوپر در تاييد انديشه باز اشاره‌اي مي‌كند بر ديكتاتوري كه حاكم بود بر كشور اتريش(زادگاهش) و مهاجرت وي به انگلستان؛ وي مي‌گويد: ((...در هواي آزاد انگلستان مي‌توانستم نفس بكشم. چنان بود كه گفتي پنجره را گشوده‌اند. نام "جامعه باز" زاده‌ي اين تجربه است.)).[21]

وي مي‌گويد: ((ضد روشنفكران فاشيست و انقلابي‌هاي ماركسيست در اين نكته همداستانند كه با مخالف نمي‌توان و نبايد بحث كرد و بحث انتقادي را رد مي‌كنند. اين معنايش اين است كه به قدرت رسيدن همانا و سركوبي همه‌ي مخالفان همان. معنايش رد جامعه‌ي باز، رد ازادي و پذيرش فلسفه خشونت است.)).[22]

بالاخره اينكه وي به بعضي بيماريهاي اجتماعي اشاره مي‌كند مانند بي‌عدالتي، سركوبي، فقر و درماندگي و اينكه اينها در همه‌ي نظامهاي اجتماعي وجود دارند. لكن مي‌گويد: ((در دموكراسي غربي ما، اينها از هر جامعه‌ي ديگري كه مي‌شناسيم كمتر است. نظمهاي اجتماعي دموكراتيك و غربي ما، هنوز بسيار ناكاملند و نياز به بهبود دارند لكن بهتر از همه‌ي آنهايي هستند كه تاكنون وجود داشته‌اند.)).[23]

4. پوپر و مشكل تمدن

پوپر در كتاب "جامعه باز و دشمنان آن" ضمن اشاره به اهداف تمدن مي‌گويد: ((تمدن ما هدفش مروت و آدميت و انصاف و برابري و آزادي است.))[24]اما اين تمدن با همچنان اهداف متعالي و بزرگي دچار مشكلات و چالشهايي است كه از همان آغاز شكل‌گيري با آنها مواجه شده است.

وي مي‌گويد: ((اين تمدن هنوز دوران شيرخوارگي را مي‌گذراند و به رغم اين همه دفعات كه به وسيله‌ي اين همه رهبران فكري نوع بشر به آن خيانت شده است، همچنان به رشد ادامه مي‌دهد. اين تمدن هنوز تكاني را كه در زايش بر آن وارد آمده به تمام پشت سر نگذاشته است. يعني انتقال يا گذر از جامعه‌ي قبيله‌اي يا "جامعه‌ي بسته" (همراه با تسليم در برابر نيروهاي جادويي و ساحرانه) به "جامعه باز" كه قواي آدمي را آزاد نقد مي‌كند.))[25]

وي مي‌گويد تكان ناشي از اين انتقال يكي از عواملي بوده كه برآمدن نهضتهاي ارتجاعي را ممكن ساخته است- نهضتهايي كه براي برانداختن تمدن و بازگشت به قبيله پرستي مي‌كوشيده اند و هنوز هم مي‌كوشند.[26]- كه مقصود وي توتاليتاريسم است-.

با دقت و تفحص در اين عبارات پوپر ما مي‌تواينم عوامل انحطاط و زوال يك تمدن را بدست آوريم. آنچه كه در گفتار پوپر قابل توجه است يكي اشاره‌ي وي به نقش رهبران فكري بشري است و خيانت آنها نسبت به تمدن بشري و تكان ناشي از آن و بعد دوم اشاره دارد به اين تكان كه ناشي از انتقال جامعه‌ي بسته به جامعه‌ي باز مي‌باشد. بنابراين، در اين مقوله به بررسي بيشتر اين موضوعات مي‌پردازيم:

4-1. نقش رهبران فكري بشر

پوپر در كتاب "جامعه باز و دشمنان آن" به اين رهبران اشاره مي‌كند، كساني كه به قول وي دشمنان جامعه باز هستند، كساني كه مباني فلسفي انديشه‌هاي جامعه بسته را پايه ريزي كرده اند و به نوعي مي‌توان گفت: تئوريسينهاي آن محسوب مي‌شوند و به قولي ديگر اينان دشمنان دموكراسي و طرفدار توتاليتاريسم هستند.

پوپر در يك ريشه‌يابي كه انجام مي‌دهد اين انديشه‌ها را از همان دوران يونان باشتان - كه به قولي دوران شيرخوارگي تمدن مي‌باشد[27]- و در انديشه‌هاي هراكليتوس، افلاطون و ارسطو و در زمانهاي بعد، هگل و ماركس مورد بررسي، تحليل و نقد قرار مي‌دهد؛ و بايد گفت كه نقطه‌ي مشترك اين انديشه‌ها همان تاريخيگري است كه پوپر سخت با آن مخالف است.

پوپر مي‌گويد: گرايش اصالت تاريخ (ونظريات مرتبط با آن) به پشتيباني از طغيان در برابر تمدن ممكن است ناشي از اين واقعيت باشد كه اصالت تاريخ خود بيشتر واكنشي است در برابر فشارهاي تمدن و اينكه تمدن از هركس مسؤليت شخصي مي‌خواهد.[28]

وي در ابتداي راه اشاره‌اي مي‌كند به نظريه‌ي قوم برگزيده كه اين تفكر ناشي مي‌شود از قبيله پرستي از آنجا كه دو صورت از مهمترين صور امروزي اصالت تاريخ در خصلتهاي عمده با اين تفكر شريكند. ((از يكسو، فلسفه تاريخ نژادپرستي يا فاشيسم و از سوي ديگر، فلسفه‌ي تاريخ ماركس. نژادپرستي، نژاد برگزيده را به عنوان ابزرا سرنوشت و وارث نهايي زمين به جاي قوم برگزيده مي‌نشاند و فلسفه تاريخ ماركس جاي قوم برگكزيده را به طبقه‌ي برگزيده مي‌سپارد كه ابزار ايجاد جامعه‌ي بي‌طبقه است.)).[29]

به اعتقاد پوپر اين دو نهضت همگي هگل را مبناي فلسفه‌ي سياسي خويش قرار مي‌دهند. چرا كه وي به احياي انديشه‌هاي نخستين دشمنان بزرگ جامعه‌ي باز، يعني هراكليتوس و افلاطون و ارسطو پرداخت.[30]وي مي‌گويدك ((همانگونه كه بانيان انقلاب كبير فرانسه انديشه‌ةاي جاودان نسل كبير (يونان) و دين مسيح، يعني ازادي و برابري و برادري آدميان را از نو كشف كردند، هگل نيز تصورات افلاطون را تكيه‌گاه طغيان هميشگي در برابر عقل و ازادي است مجدداً كشف كرد.)).[31]((فلسفه‌ي هگل به مثابه‌ي تولد دوباره‌ي قبيله پرستي است. وي "حلقه‌ي مفقوده" بين افلاطون و صورت امروزي توتاليتاريسم است. پيروان امروزي توتاليتاريسم اغلب آگاه نيستند كه انديشه‌هايشان به افلاطون باز مي‌گردد، اما بيشترشان به ديني كه به هگل دارند واقفند و همگي در فضاي بسته‌ي فلسفه هگل بار آمده‌اند و ياد گرفته‌اند كه دولت و تاريخ و قوم را بپرستند.)).[32]

4-2. "جامعه باز" و "جامعه بسته"

آنچه گذشت مروري بود بر انديشه‌هاي فكري رهبران بشر كه به قول پوپر به تمدن بشري خيانت كرده و به طغيان عليه تمدن پرداخته‌اند.[33]اما چيزي كه جاي بحث بيشتر دارد اينكه "جامعه باز" چيست و "جامعه بسته" چيست؟ و اينكه چگونه اين جامعه بسته كه ناشي از تئوريهاي رهبران فكري بشري است باعث افول تمدن مي‌شود؟

پوپر مي‌گويدك دو اصطلاح "جامعه باز" و "جامعه بسته" را نخستين بار هانري برگسون در كتاب "سرچشمه اخلاق و دين" به كار برده است. ويژگي جامعه بسته اعتقاد به تابوهاي جادويي است حال آنكه در جامعه‌ي باز آدميان ياد گرفته‌اند كه تا اندازه‌اي از تابوها انتقاد كنند و در تصميمهايي كه مي‌گيرند (البته پس از مذاكره و مباحثه) عقل و هوش خودشان را جهت قرار دهند.[34]

پوپر بنابر تعريفي كه خود ارائه مي‌دهد مي‌گويد: ((جامعه‌ي جادويي يا قبيله‌اي مبتني بر اصالت جمع را "جامعه بسته" خواهيم ناميد و جامعه‌اي را كه افراد در آن با تصميمهاي شخصي روبه‌رو باشند، جامعه‌ي باز.)).[35]

كاملترين صورت جامعه‌ي بسته را به حق مي‌توان با موجودي انداموار مقايسه كرد. جامعه‌ي بسته به يك رمه يا قبيله شباهت دارد از اين لحاظ كه واحد نيمه اندامواري است كه اعضايش با پيوندهاي نيمه زيستي باهم بستگي مي‌يابند، يعني با خويشاوندي، زندگي مشترك، تلاشهاي مشترك، خطرهاي مشترك، شاديهاي مشترك و غصه‌هاي مشترك و غيره.[36]

در يك جامعه باز، عده‌ي كثيري از اعضاي جامعه تلاش مي‌كنند تا از لحاظ اجتماعي بالا بروند و جاي ديگر اعضا را بگيرند. اين امر ممكن است، في المثل به آنگونه پديدارهاي مهم اجتماعي مانند پيكار و تنازع طبقاتي بينجامد. اما در يك موجود انداموار به چيزي مانند پيكار طبقاتي بر نمي‌خوريم. ياخته‌ها يا بافتهاي يك موجود انداموار كه گاهي گفته مي‌شود نظير افراد يك كشورند، ممكن است احياناً براي بدست آوردن غذا با يكديگر رقابت كنند؛ اما، عضوي مانند پا هيچگونه گرايش ذاتي به اين ندارد كه به مغز تبديل شود. در موجود انداموار هيچ چيز نظير يكي از مهمترين ويژگيهاي جامعه باز- يعني رقابت اعضا براي كسب پايگاه- وجود ندارد.[37]

پوپر جوامع غربي را به اين نام - جامعه باز- توصيف مي‌كند چرا كه جوامعي است كه براي تجديد نظر باز هستند و همين امر نقطه اصلي است. مي‌گويد: من فكر مي‌كنم كه جوامع غربي ما بهترين جوامعي هستند كه تا به حال به وجود آمده‌اند. البته جوامع كاملي نيستند بلكه آنان چونان سيستمي هستند كه براي تجديد نظر و اصلاح باز بوده و تشنه‌ي آن هستند و اين خود امتياز بزرگي است.[38]

از ديگاه پوپر ((علم و به صورت اخص ترقي علمي، نتيجه‌ي كوششهاي جدادجدا ولي رقابت ازاد انديشه است.)).[39]و چنين فضايي جز در فضاي جامعه باز بوجود نمي‌ايد، فضايي كه عقل و فكر نقّاد بشري در آن آزادانه بينديشد.

در نظر پوپر جوامع باز خيلي باثبات نيستند؛ درست به اين دليل كه در معرض بحث انتقادي قرار دارند، برخلاف دكتاتورها كه باثبات‌ترند و از آنها بيشتر "اتوپي"ها كه همواره به عنوان جامعه ايستا ياد مي‌شوند. بالاخره اينكه براي باز بودن جامعه مهمترين چيزي، آزادي عقيده، وجود گروه مخالف، بزرگترين روزنامه‌ها و متنفذترين مفسران تلويزيوني و راديوي است.[40]

فهرست منابع

1. جامعه باز و دشمنان آن، كارل پوپر، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، انتشارات خوارزمي، چاپ دوم، 1377ه.ش.

2. جست و جوي همچنان باقي(زندگينامه فكري و خودنوشت)، كارل ريموند پوپر، ترجمه سيامك عاقلي، تهرانف نشر گفتار، 1380ه.ش.

3. انقلاب يا اصلاح(گفتگو با هربرت ماكوزه)، كارل پوپر، ترجمه هوشنگ وزيري، تهران، انتشارات خوارزمي، چ1، 1351ه.ش. 

4. فقر تاريخيگري، كارل پوپر، ترجمه احمد آرام، تهران، انتشارات خوارزمي، 2، 1358ه.ش.

5. تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامي، محمدرضا كاشفي، مركز جهاني علوم اسلامي.

6. لغتنامه، علي اكبر دهخدا، تهران، 1325ه.ش.

 

پي‌نوشت مطالب


[1] . تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامي، محمدرضا كاشفي، ص7.

[2] . همان، ص8.

[3] .  همانجا.

[4] . همانجا.

[5] . همان، ص35.

[6] . همانجا.

[7] . نظريه برخورد تمدنها، هانتيگتون و منتقدانش، مجتبي اميري، ص38.

[8] . همانجا.

[9] . لغت نامه، دهخدا، ج2، ص112.

[10] . جست و جوي همچنان باقي، ص44.

[11] . همانجا.

[12] . اقتباس از جامعه‌ي باز و دشمنان آن، ص18.

[13] . نشريه‌ آبان، دوم شهريور سال 1380، ص3.

[14] . جست و جوي همچنان باقي، ص52.

[15] . جامعه باز و دشمنان آن، ص19.

[16] .  همانجا.

[17] . جست و جوي همچنان باقي، ص52.

[18] . همان، ص48.

[19] . انقلاب يا اصلاح، ص43.

[20] .فقر تاريخيگريري، ص161.

[21] . جامعه باز و دشمنان آن، ص5.

[22] . انقلاب يا اصلاح، ص43.

[23] . همان، ص6.

[24] . جامعه باز و دشمنان آن، ص17.

[25] . همانجا.

[26] . همان، ص18.

[27] . همان، ص17.

[28] . همان، ص23.

[29] . همان، ص32.

[30] . همان، ص688.

[31] . همانجا.

[32] . همان، ص689.

[33] . همان، ص17 و 18.

[34] . همان، ص144.

[35] . همان، ص379.

[36] . همان، ص380.

.[37] همانجا.

[38] . نشريه‌ي توسعه، تاريخ 18 مهرماه، 1377.

[39] . فقر تاريخيگريري، ص161.

[40] . انقلاب يا اصلاح، ص37 و 38.


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده دوست كدخدا(مهمان در تاریخ 23 حمل 1388
منتقد راست ميگويد  
پوپر همانگونه كه از اسم كتابش هم پيداست تشكل هاي تاريخي را كه تمدن يكي از آنها ست نمي پذيريد به همين خاطر فقر تاريخي گري را مي نويسد. 
پوپر جامعه شناس است و تمدن را بر نمي تابد  

نویسنده كدخدا(مهمان) در تاریخ 23 حمل 1388
با خسته نباشيد خدمت نويسنده محترم 
نويسنده محترم يا تمدن را به خوبي نمي شناسد يا اينكه پوپر را  
چرا كه اصولا پوپر قائل به موجوديت تمدن نيست تا آنرا آسيب شناسي كند  
ميگن اقا جان اول برادري تو ثابت كن بعد ادعاي ارث و ميراث كن  
بيا ثابت كن كه آقاي پوپر مفهوم تمدن را قبول دارد آنگونه كه ويل دورانت يا توين بي ميگويد يا ديگران اين عرصه بعد بگو كه آسيب آن چيست. 
لذا بايستي با نگاهي بازتر به مباحث نظر ي اين عرصه وارد شد. با سپاس
نام شما / ایمیل شما