سایر منو ها
شناسنامه سايت
دعوت به همكاري
لینکستان
گزيده ديگر سايت ها
دانش نامه مشرق
نقشه سايت
صفحه اصلي
مقالات
پايان نامه ها
خبرها
ارتباط با مدیریت
گزارش ها
كتاب ها
 
Home arrow  مقالات arrow روابط پاکستان با دولت مجاهدین و طالبان
روابط پاکستان با دولت مجاهدین و طالبان چاپ ارسال به دوست
تحقيق ها و پژوهشهاي تاريخي - تاريخ معاصر افغانستان
نویسنده محمداكرام انديشمند   
01 سرطان 1388

طالبانروابط پاکستان با دولت مجاهدین و طالبان

(فصل نهم از كتاب ما و پاكستان)

نوشته: محمداكرام انديشمند

 نقش پاکستان در تأسیس نخستین دولت مجاهدین در کابل:

اولین دولت مجاهدین که قدرت را در کابل از دولت حزب دموکراتیک خلق تحویل گرفت، در"گورنرهاوس"پشاور تشکیل شد. در مذاکره و توافق احزاب هفتگانه ی مجاهدین در پاکستان، نواز شریف صدراعظم پاکستان و ژنرال جاوید ناصر رئیس آی.اس.آی سهم گرفتند. آنها در آخرین دور مذاکرات رهبران تنظیم های هفتگانه ی مجاهدین بر سر توافق و اعلان حکومت انتقالی بروز بیست و چهارم اپریل 1992 (4ثور 1371) در پشت درهای بسته مشارکت داشتند. نگارنده که با جمعی از خبرنگاران داخلی و خارجی و تعدادی از اعضای احزاب مجاهدین در یکی از سالون های "گورنر هاوس" منتظر اعلان توافق رهبران تنظیم ها بر سر تشکیل دولت مجاهدین بودم، صدراعظم پاکستان و رئیس آی.اس. آی را دیدم که رهبران تنظیم ها را تا عقب دروازه ی آن تالار همراهی کردند و سپس ساختمان را ترک نمودند. از میان رهبران احزاب مجاهدین تنها گلبدین حکمتیار غایب بود که بجای موصوف دوتن از نمایندگانش (قطب الدین هلال ومولوی سرفراز) در مذاکرات شرکت داشتند. حکمتیار در جنوب کابل که برای حمله به پایتخت، ضرب الاجل تعین کرده بود، نیروهای خود را فرماندهی می نمود. خبر توافق رهبران احزاب بر سر تشکیل حکومت انتقالی که قدرت را از دولت حزب دموکراتیک خلق در کابل تحویل میگرفتند، از سوی عبدرب الرسول سیاف رهبر تنظیم اتحاد اسلامی اعلان شد. او تشکیل حکومت انتقالی را برای شش ماه در دو دوره ی دوماهه و چهارماهه اعلان کرد که مورد توافق رهبران تنظیم ها قرار گرفته بود. ریاست این حکومت را در دوماه اول صبغت الله مجددی به عهده گرفت که در رأس یک هیأت پنجاه ویک نفری احزاب شامل درحکومت، قدرت را ازدولت حزب دموکراتیک خلق درکابل تسلیم می شد. ریاست دوره ی چهارماهه ی حکومت بدوش برهان الدین ربانی رهبرجمعیت اسلامی گذاشته شده بود که زعامت شورای رهبری رانیز به عهده داشت. برمبنای توافق رهبران احزاب هفتگانه ی مجاهدین مستقردرپشاوردرگورنرهاوس پشاورکرسی صدارت به حزب اسلامی حکمتیار و وزارت دفاع به جمعیت اسلامی تعلق گرفته بود که احمدشاه مسعود از سوی رهبرجمعیت به حیث وزیردفاع معرفی گردید.(1)

در حالی که تأسیس دولت مجاهدین در پشاور از تنظیم های مورد حمایت پاکستان و حضور صدراعظم آن کشور و رئیس استخبارات نظامی ارتش در مذاکرات، ظاهراً مبیین نقش اساسی پاکستان در شکل گیری این دولت بود، اما نکته ی مهم و قابل بررسی میزان و کم و کیف این نقش در تر کیب و ساختار دولت مذکور است. علی رغم مشارکت نواز شریف صدراعظم و ژنرال جاوید ناصر رئیس آی.اس.آی در مذاکرات تنظیم های مجاهدین بر سر توافق و اعلان دولت، نقش آنها در ساختار و ترکیب دولت مذکور بسیار ضعیف بود. این ضعف از عدم نقش دولت پاکستان و استخبارات نظامی ارتش آن کشور در سقوط دولت حزب دموکراتیک خلق برهبری نجیب الله ناشی می شد. دولت حزب مذکور در اقدام و همسویی مشترک احمد شاه مسعود با جناح پرچم و نیروهای ژنرال عبدالرشیددوستم در حالی سقوط کرد که استخبارات نظامی پاکستان(I.S.I) و دولت آن کشور نفوذ و تأثیری در فروپاشی دولت مذکور نداشتند. این در حالی بود که تلاش قبلی آی.اس.آی در جهت سرنگونی دولت حزب دموکراتیک خلق از طریق نظامی که در جنگ جلال آباد و کودتای شهنواز تنی و حزب اسلامی حکمتیار انعکاس یافت، به ناکامی انجامید. نه تنها که احمد شاه مسعود فرد مورد نظر و مهره ی پاکستان و آی.اس.آی در دولت آینده ی افغانستان نبود، بلکه اقتدار او و جمعیت اسلامی بر هبری برهان الدین ربانی از دیدگاه و سیاست پاکستان و آی.اس.آی غیر قابل پذیرش محسوب می شد. به قول امین صیقل استاد دانشگاه ملی آسترالیا:« تسلط جمعیت در حاکمیت پس از کمونیزم کابل برای پاکستان بسیار نامطلوب بود. پاکستان احتمالاً انتظار نداشت رهبران دولت اسلامی جدید، بویژه مسعود که همواره خود را مستقل از پاکستان نگهداشته و هرگز در مدت اشغال افغانستان توسط شوروی ازاین کشور دیدن نکرده بود- اهداف جاه طلبانه ی منطقه ای پاکستان را در اولویت قرار ندهند. گرچه در ابتدا در سطح سیاسی، اسلام آباد چاره ای جز پذیرفتن این واقعیت نداشت، دست I.S.I را باز گذاشته بود که هرکاری که لازم میداند برای تغیر توازن قدرت به نفع حکمتیار انجام دهد. به این دلیل بود که حمایت I.S.I از اقدامات نظامی حکمتیار علیه دولت ربانی ادامه یافت. »(2)

برای مسعود درحکومت مؤقت مجاهدین که همزمان با خروج قوای شوروی در شهر راولپندی ساخته شد، هیچ نقشی مد نظر گرفته نشده بود. و رهبر جمعیت در این حکومت فردشماره ششم احزاب هفتگانه ی پشاور بود که کرسی وزارت اعمار و مجدد را بدست آورد. اقدام احمد شاه مسعود به همکاری و مشارکت جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق و عبدالرشید دوستم از نظر پاکستان و آی.اس.آی، سرپیبچی و بغاوت اقلیت های قومی غیر پشتون علیه اکثریت قومی پشتونها شمرده می شد. در حالیکه استراتیژی پاکستان در حمایت از مجاهدین، مبتنی بر حاکمیت پشتون ها در افغانستان قرار داشت. هرچند احمد شاه مسعود تلاش های نامؤفقی را حتی در نخستین روزهای سقوط حکومت نجیب الله انجام داد تا ذهنیت و نظر پاکستان را در برابر خود و دولت مجاهدین تغیر دهد. او با ارسال نامه ای به غلام اسحاق خان رئیس جمهور پاکستان در دومین روز اعلان فروپاشی دولت حزب دموکراتیک خلق و تأسیس دولت مجاهدین از حمایت و همکاری پاکستان با جهاد و مجاهدین قدردانی کرد و خواهان همکاری آن کشور با دولت مجاهدین در کابل شد.

و اما پرسش اصلی این است که علی رغم عدم نقش پاکستان و به خصوص آی.اس.آی در سقوط دولت حزب دموکراتیک خلق و نارضایتی شان از ترکیب و ساختار قدرت در دولت مجاهدین، چگونه دولت مذکور تحت نظارت آنها در گورنر هاوس پشاور شکل گرفت؟ و چرا احمد شاه مسعود که بدون آگاهی و استیذان پاکستان و آی.اس.آی به همکاری و مشارکت جناح ها و نیروهای داخل دولت و حزب حاکم دموکراتیک خلق مؤفق به سقوط این دولت گردید، از رهبران احزاب هفتگانه در پاکستان خواست تا به تشکیل حکومت بپردازند و قدرت را درکابل تسلیم شوند؟

صرف نظر از تحلیل ها و ارزیابی های مختلفی که در پاسخ به پرسش های فوق ارائه می شود، پاسخ اصلی را باید در ضعف و ناگزیری هردو طرف یعنی پاکستان و احمد شاه مسعود جستجو کرد. احمد شاه مسعود چاره ای نداشت جز آنکه تشکیل حکومت را به رهبران تنظیم ها در پشاور محول کند. او به خوبی میدانست که هر گونه اقدام یک جانبه در تشکیل حکومت هر چند با مشارکت تمام حلقه ها و نیروهای متحد او در داخل دولت مخلوع و داخل کشور، به مخالفت و خصومت تنظیم های مجاهدین و پاکستان با متحدین منطقوی و بین المللی اش می انجامد. تشکیل دولت توسط رهبران تنظیم های مجاهدین برای احمد شاه مسعود از دو جهت با اهمیت تلقی می شد: نخست او از طریق ایجاد دولت تنظیم های جهادی که رهبری نیروی نظامی و امنیتی اش را خود بدوش داشت، در صدد کنترول و مهار نیروها و حلقه های داخل دولت مخلوع حزب دموکراتیک خلق بود که از متحدین وی محسوب می شدند. و ثانیاً از تشکیل دولت تنظیم های جهادی می خواست در جهت انزوا و تضعیف حزب اسلامی گلبدین حکمتیار استفاده کند. هرچند او در این محاسبه و ارزیابی به خطا رفت و بسیاری تنظیم های جهادی تشکیل دهنده ی دولت از همراهی و همکاری با وی در هردو عرصه خودداری ورزیدند. همچنان وی مؤفق به مهاروکنترول نیروهای عبدالرشید دوستم و بقایای حزب دموکراتیک خلق در داخل دولت نگردید.

اگر به ناتوانی دولت پاکستان و آی.اس.آی در سقوط دولت حزب دموکراتیک خلق به عنوان ضعف و ناکامی آنها نگاه شود، آنها این ضعف خود را از طریق اتخاذ سیاست دوگانه در رابطه با دولت مجاهدین و مشارکت در شکل گیری این دولت در گورنرهاوس پشاورپوشانیدند. تشکیل دولت مجاهدین درگورنرهاوس پشاورازتنظیم های هفتگانه ی موردحمایت پاکستان و ورود هیئت این دولت از آن کشور به کابل برغم عدم نقش دولت پاکستان و آی.اس.آی در سرنگونی حکومت نجیب الله، ظاهراً یک پیروزی برای پاکستان بود. اما ژنرالان و دولتمداران پاکستانی در پهلوی تظاهر به پیروزی در جنگ افغانستان و تظاهر به حمایت از دولت مجاهدین، عملاً در برابر این دولت ایستادند. استخبارات نظامی پاکستان نخست در عقب جنگ گلبدین حکمتیار و سپس پشت سر جنگ طالبان علیه دولت مذکور قرارگرفت. با وجود این، پاکستان نخستین کشوری بود که دولت مجاهدین را برسمیت شناخت. نواز شریف صدراعظم پاکستان در تماس و گفتگو با گلبدین حکمتیار که جنگ علیه کابل را در جنوب آن شهر فرماندهی میکرد به وساطت پرداخت و توافق او را به برقراری آتش بس غرض ورود هئیت دولت انتقالی مجاهدین از پشاور به کابل کسب کرد.

 

رئیس I.S.I در معیت رهبری دولت مجاهدین در مرز دیورند:

پس از تلاش نواز شریف صدراعظم پاکستان و شهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان استخبارات عربستان سعودی، گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی به برقراری آتش بس مؤقت در کابل موافقه کرد. جنگ میان او و نیروهای احمدشاه مسعود که هردو طرف، حمایت جناح های رقیب و متخاصم خلق و پرچم و قوت های ملیشایی رژیم مخلوع را با خود داشتند در سحرگاه 25 اپریل 1992 (پنجم ثور 1371) بر سر کنترول پایتخت آغاز شده بود. حکمتیار عصر آنروز در یک کنفرانس خبری با ژورنالیستان در پشاور که از طریق مخابره(بی سیم) سخن گفت از تصرف پایتخت و سقوط حکومت حزب دموکراتیک خلق خبر داد. در حالیکه روز قبل تنظیم های مجاهدین به شمول نمایندگان حکمتیار توافق خود را بر سر تشکیل حکومت انتقالی  مجاهدین اعلان کرده بودند. اما گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی در این کنفرانس خبری اظهار داشت که:« درمورد شورای قیادی و حکومت انتقالی که در پشاور ساخته شده باید بگویم که زمان آن شورای قیادی و اداره ی انتقالی سپری شده و فکر نمی کنم که آنها خود در اندیشه ی ورود به کابل باشند.»(3) 

نکته ی جالب و قابل تذکر این است که گلبدین حکمتیار هشت سال بعد در تهران وقتی حوادث و وقایع آن روز را نوشت، برخلاف اظهارات آن روز به خبر نگاران در مورد حکومت انتقالی مجاهدین گفت:« من در کنفرانس مطبوعاتی آنروز(5 ثور 1371)  گفتم: عجالتاً اقتدار به اتفاق تنظیم های جهادی به حکومت مؤقت سپرده می شود و درجریان شش ماه انتخابات برگزار میگردد. توافقاتی که دراین رابطه میان رهبران احزاب و نماینده ی حزب اسلامی صورت گرفته، مورد تایید ما بوده و نسبت به آن التزام می ورزیم.»(4)

رویهمرفته توافق حکمتیار با آتش بس در کابل راه را به ورود صبغت الله مجددی و هیئت همراهش باز کرد. مجددی صبحگاه  27 اپریل 1992(7 ثور 1371)با کاروان بزرگی از اعضای شورای انتقال قدرت و ده ها نفر اعضای احزاب اسلامی مجاهدین، پشاور را به مقصد کابل ترک کرد. در منطقه ی تورخم مرز افغانستان و پاکستان، ژنرال جاوید ناصر رئیس استخبارات نظامی ارتش پاکستان، صبغت الله مجددی و همراهانش را بدرقه نمود. در حالیکه کاروان صبغت الله مجددی رئیس حکومت انتقالی مجاهدین در چند صد متری مرز تورخم رسیده بود، چرخبال حامل ژنرال جاوید ناصر رئیس استخبارات نظامی پاکستان(I.S.I) به آن محل فرود آمد. ژنرال ناصر رئیس و اعضای حکومت انتقالی مجاهدین را تا داخل دروازه ی سرحدی تورخم در خاک افغانستان همراهی کرد.

اما چرا رئیس حکومت انتقالی مجاهدین را بجای یک مقام بلند رتبۀ دولت پاکستان، رئیس استخبارات ارتش آن کشور تا مرز همراهی نمود؟ شاید هدف ژنرال جاوید ناصر آن بود تا دنیا حرکت آن روز او را در تورخم با حرکت ژنرال بوریس گروموف قوماندان نیروهای شوروی که در فبروری 1988 (دلو 1367) در حیرتان انجام داد، بمقایسه بگیرد. و شاید رئیس آی.اس.ای خواست تا پیروزی سازمان خود را در جنگ افغانستان علیه شوروی و دولت مورد حمایت آن به نمایش بگذارد.

رویهمرفته استقبال و همراهی رئیس استخبارات نظامی پاکستان با رئیس حکومت انتقالی مجاهدین تا مرز دوکشور مبیین بی اعتنایی ژنرالان پاکستانی بدولت مجاهدین بود. از جانب دیگر، آی.اس.آی و رئیس آن علی رغم این بدرقه و استقبال از حکومتی که بنام حکومت مجاهدین قدرت را در کابل تحویل میگرفت، رضایت نداشت. به قول احمد رشید خبرنگار و نویسنده ی پاکستانی « پس از سال 1992 رئیس آی.اس.آی ژنرال "جاوید ناصر" که ازطرف نواز شریف منصوب شده و از طرفداران جهاد افغانستان بود، به حمایت از حکمتیار ادامه میداد و درعین حال سعی میکرد سایر رهبران جنگی را نیز تا حدی در نظر داشته باشد.»(5)

 

صدراعظم پاکستان در کابل:

دولت پاکستان به عنوان نخستین دولت خارجی، حکومت انتقالی مجاهدین را برسمیت شناخت. نواز شریف صدراعظم پاکستان پس از انتقال قدرت در کابل به عنوان اولین رهبر یک کشور خارجی و اولین زمام دار پاکستان در سال 1997 پس از تجاوز نظامی شوروی وارد پایتخت افغانستان شد. او درقصر ریاست جمهوری با صبغت الله مجددی دیدار کرد و سپس یک چک بانکی حاوی اعتبار ده ملیون دالر را به عنوان کمک بدولت مجاهدین به مجددی سپرد. هرچند که بعداً پاکستان حاضر نشد تا این پول را در اختیار کابل بگذارد.

پس از نواز شریف، صبغت الله مجددی نیز به پاکستان سفر رسمی انجام داد و پس از پایان یافتن دوره ی دوماهه ی انتقال قدرت که برهان الدین ربانی در ریاست شورای رهبری و ریاست دولت اسلامی قرار گرفت دوبار به پاکستان سفر کرد. ولیکن سیاست پاکستان از نخستین روز فروپاشی دولت حزب دموکراتیک خلق در مورد افغانستان سیاست دوگانه بود. در حالیکه کابل و اسلام آباد روابط ظاهری و سیاسی میان خود داشتند، اما در عمل، استخبارات نظامی پاکستان گلبدین حکمتیار را در جنگ علیه کابل یاری میرساند.

شکست حکمتیار در کابل و بیرون راندن او از دولت به عنوان فرد مورد نظر پاکستان بیش از بیش دولتمداران پاکستانی را نا راحت و عصبانی میساخت. موقف احمد شاه مسعود در دولت مجاهدین که برمبنای انزوا و طرد حکمتیار از قدرت استوار بود به نفع سیاست و موضع گیری اسلام آباد و به خصوص استخبارات نظامی پاکستان انجامید. در حالیکه شاید توافق مسعود با حکمتیار بجای جنگ و خصومت تا حد زیادی می توانست پاکستان را آرام کند و از دشمنی زمام داران و ژنرالان پاکستانی با دولت مجاهدین برهبری و محوریت رهبران جمعیت اسلامی بکاهد. علی رغم آن، حکومت مجاهدین برهبری جمعیت اسلامی که در محور قدرت آن احمد شاه مسعود قرار داشت برای پاکستان قابل پذیرش نبود.

پاکستانیها در آغاز تشکیل دولت مجاهدین که هر چند استخبارات نظامی ارتش آن کشور در عقب جنگ حکمتیار علیه کابل قرار داشت کوشیدند تا میان مسعود و حکمتیار میانجیگری کنند و آنها را به ایجاد دولت مشترک وادارند. ژنرال حمیدگل رئیس اسبق آی.اس.آی با اعجازالحق پسر ژنرال ضیاءالحق و شهزاده نایف از شهزادگان عربستان سعودی پس از تلاش زیاد، توافق حکمتیار و مسعود را در منطقه ی شینه در حومه ی جنوبی شهر کابل برای گفتگوی مستقیم کسب کردند. هرچند این نشست در می 1992 به توافقنامه ی صلح میان دوطرف انجامید اما در عمل جنگ میان طرفین ادامه یافت. تقاضای حکمتیار در این مذاکرات مبتنی بر تشکیل حکومت مشترک میان طرفین مورد تردید احمد شاه مسعود قرارگرفت. مسعود در این مورد بعداً گفت:

«حکمتیار در مذاکرات خاص و دونفری از من تقاضای تشکیل حکومت مشترک را نمود. استدلال او این بود که تنظیم ها و گروه های دیگر نقش و نیرویی در افغانستان ندارند. ما با تشکیل یک حکومت مشترک قوی می توانیم به ثبات د ایمی دست بیابیم. اما من تقاضای او را رد کردم و گفتم که در افغانستان تمام تنظیم ها در جهاد و مبارزه سهیم بوده اند و دولت را نمی توان از یک یا دو گروه تشکیل داد و دولت باید ممثل خواست تمام مردم و گروه های مختلف باشد. البته حکمتیار دراین خواسته اش نیز صداقت نداشت و فقط در صدد بهره برداری به نفع خود بود.»(6)

تردید تقاضای حکمتیار از سوی احمدشاه مسعود در مورد تشکیل حکومت مشترک که از آگاهی پاکستان و بویژه استخبارات نظامی ارتش آن کشور پنهان نمی ماند، اراده و تصمیم ژنرالان پاکستانی را در حمایت از جنگ حکمتیار تقویت کرد. علی رغم آنکه سقوط حاکمیت حزب دموکراتیک خلق بریاست نجیب الله توسط احمدشاه مسعود و تشکیل دولت مجاهدین برهبری برهان الدین ربانی برخلاف استراتیژی پاکستان به خصوص آی.اس.آی بود؛ اما احمدشاه مسعود از فرصت های مساعد ماه های نخستین عمر دولت اسلامی در مفاهمه و مذاکره ی جدی با پاکستان استفاده نکرد. هرچند برداشت ها و تحلیل هایی در داخل و بیرون دولت وجود داشت که هرگونه تماس و مفاهمه با اسلام آباد نمی توانست استراتیژی و اراده ی پاکستان را در اسقاط دولت مذکور و تشکیل دولتی برهبری گلبدین حکمتیار تغیر دهد. با وجود آن، یک گفتگوی دوجانبه، صریح و جدی با اسلام آباد و خاصتاً با ارتش پاکستان در ماه های نخستین حکومت مجاهدین مورد امتحان قرار نگرفت. احمد شاه مسعود وزیر دفاع دولت مجاهدین و شخصیت اصلی و قدرتمند این دولت در جولای 1992 در پاسخ بدعوت وزیردفاع پاکستان غرض سفر رسمی به آن کشور، ژنرال عبدالرحیم وردک رئیس ستاد مشترک ارتش افغانستان را فرستاد. در حالیکه این دعوت فرصت مساعد برای مذاکرات اساسی و گسترده از سوی احمدشاه مسعود با مقامات نظامی پاکستان محسوب می شد که گرداننده ی اصلی سیاست کشورشان در مورد افغانستان بودند. اما مسعود از سفر به پاکستان خود داری کرد. مسلم بود که ژنرال عبدالرحیم وردک نه صلاحیت چنین مذاکراتی را از جانب احمد شاه مسعود با پاکستانیها داشت و نه تمایل و علاقه ای که اطمینان پاکستان را در پذیرش دولت مجاهدین برهبری برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود جلب نماید.  

 

پاکستان و احمدشاه مسعود:

 احمد شاه مسعود یکی از پناهنده های جریان اسلامی در دوران جمهوریت محمدداود به پاکستان بود. او اولین بار در یک اردوگاه ارتش پاکستان با جمعی از اعضای جریان اسلامی افغانستان آموزش نظامی دید و نخستین شورش این جریان را علیه دولت محمدداود در پنجشیر با کمک پاکستان براه انداخت. مسعود در دوران جنگ با حکومت حزب دموکراتیک خلق و قوای شوری همچنان از کمک های مالی و تسلیحاتی که از طریق آی.اس.آی به احزاب و تنظیم های مجاهدین توزیع میگردید، بهره مند می شد. هرچند که کمیت و کیفیت این کمک ها برای او کمتر از سایر قوماندانان مجاهدین و بسیار پایین تر از حد نیاز و ضرورت او بود و حتی در بسا مواقع از این کمک ها نیز محروم میگردید. اما روابط احمدشاه مسعود با پاکستان پس از فروپاشی دولت حزب دموکراتیک خلق و تشکیل دولت مجاهدین که در رهبری نیروهای نظامی این دولت به عنوان وزیر دفاع قرار گرفت، بر بی اعتمادی و سوء ظن بنا یافت و بسوی خصومت  متقابل رفت. اگر احمد شاه مسعود در دهه ی هشتاد به کمک و حمایت پاکستان علیه حزب دموکراتیک خلق و قوای شوروی در جنگ بسر برد، اما او در دهه ی نود وارد یک جنگ غیر مستقیم با پاکستان شد. ستیزه جویی و خصومت احمد شاه مسعود با پاکستان و دشمنی پاکستان با او در سالهای دهه ی نود سیر صعودی پیمود و به نقطه ی غیر قابل برگشت رسید.

 مسلماً مناسبات خصمانه ی دولت مجاهدین و به خصوص احمد شاه مسعود با پاکستان  یکی از عمده ترین مسایل قابل بحث و بررسی در مناسبات افغانستان و پاکستان در دهه ی نود میلادی است.  چرا پاکستان از در مخاصمت با دولت مجاهدین پیش آمد وچرا احمد شاه مسعود در رهبری و محور مخالفت و مخاصمت با پاکستان قرار گرفت؟

خبر نگار روزنامه ی عربی الحیات چاپ لندن در دسمبر 1998 به احمدشاه مسعود گفت:«احساس میشود شما تصور بدی از پاکستان در ذهن دارید. سوال این است که اگر شما تصور می کنید که پاکستان خیر و صلح افغانستان را نمی خواهد و برای نابودی کشور شما تلاش می کند، پس چرا در دوران جهاد در برابر کمونیست ها از شما پشتیبانی کرد؟ مسعود در پاسخ به او گفت: بدین علت که قوای شوروی اگر خاک افغانستان را ترک نمیکردند، پاکستان را نیز اشغال میکردند. و حمایت پاکستان فقط به دلیل منافع خاص خود شان صورت گرفت.

وقتی خبرنگار الحیات از احمدشاه مسعود پرسید که در روزهای جهاد نیز چنین عقیده را داشتید، در پاسخ اظهار داشت: بلی. من نظرم را رو در رو به آنها گفتم. در آن ایام، یکسال قبل از ورود به کابل، سفری بسیار کوتاه به پاکستان داشتم. طی آن سفر، که در آخرین روزهای جهاد صورت گرفت، نشست چند ساعته با "اسلم بیک" رئیس وقت ستاد ارتش پاکستان برگزار کردم. دراین نشست به او گفتم که حاضرم دوست منحصر به فرد، برای پاکستان باشم و این دوستی، برای ما و پاکستان بسیار سود مند خواهد بود. ولی ازگفته های او فهمیدم مقصودش چیست. ازاین رو دوباره به او گفتم: به نفع ماست که با شما رابطه ی دوستی مستحکمی برقرار کنیم و منافع شما نیز دراین است که رابطه ی خوبی با ما داشته باشید و سعی نکنید عاملی ازطرف خودتان در دستگاه حکومت ما بگمارید، زیرا این امر مشکلات فراوانی برای شما ببار خواهد آورد. سعی کنید دل تمام ملت افغانستان را بدست آورید. . .  . »(7)

اما واقعاً مشکل احمدشاه مسعودبا پاکستان و مشکل ژنرالان و دولتمداران پاکستانی بامسعود چه بود؟ ریشه های این مشکل در کجا قرار داشت؟

احمدشاه مسعود یکی از چهره های شاخص در میان چهل تن از اعضای جریان و نهضت اسلامی بود که در سال 1975 در پاکستان آموزش نظامی دید تا در شورش مسلحانه ی این جریان علیه دولت محمدداود مشارکت کند. هرچند پاکستانیها بسوی او در سالهای اقامتش در پاکستان و حتی در دهه ی هشتاد به عنوان فردی نگاه نمیکردند که در دهه ی نود به چهره ی مقتدری تبدیل شود که قادر به سقوط دولت حزب دموکراتیک خلق گرددو دراین دهه دریک جنگ غیرمستقیم ومخاصمت فزاینده ی متقابل با پاکستان قرار بگیرد. اما از همان آغاز روابط میان مسعود و پاکستانیها با سوء ظن و بی اعتمادی شکل گرفت. نقطه ی شروع آن، برخورد متفاوت پاکستان با رهبران و فعالان جریان اسلامی پناهنده در آن کشور بود. پاکستانیها از همان آغاز گلبدین حکمتیار را به عنوان چهره ی اصلی و محوری جریان اسلامی افغانستان انتخاب کردند و تا آخر بروی موصوف سرمایه گزاری نمودند. این انتخاب و سیاست پاکستان در مورد جریان اسلامی، احمدشاه مسعود را بسوی بی اعتمادی و بدبینی با پاکستان برد و رقابت و بی اعتمادی میان او و حکمتیار را نیز تشدید کرد. بی اعتمادی و سوء ظن احمد شاه مسعود در برابر پاکستانیها و به ویژه کارگزاران سیاست افغانی پاکستان در آن سالها زمانی بیشتر شد که پس از شورش ناکام مسلحانه ی جریان اسلامی علیه دولت محمدداود، پولیس اقدام به دستگیری او کرد؛ اماموصوف ازبند پولیس  پاکستان در بالاحصار پشاورنجات یافت. این حادثه به نقطه ی آغاز خصومت مسعود با پاکستان مبدل شد. او این اقدام پولیبس را توطئه حکمتیار و آی.اس.آی در برابر خودش تلقی میکرد. گلبدین حکمتیار در می 2001 طی مصاحبه ای با روزنامه ی اوصاف چاپ اسلام آباد از دستگیری مسعود و دوتن از طرفدارانش سخن گفت که در آن به نقش حزب اسلامی و ژنرال نصیرالله بابراشاره میکند:« آنهاهردوی شان مخالف عملیات نظامی برضدحکومت آقای داود بودند. آنها به داود مخفیانه نامه فرستاده بودند. یکباربرای رفیق ماقاضی وقاد (قاضی محمد امین وقاد در آن وقت رهبری حزب اسلامی را بدوش داشت) آشکار شد که مسعود برای داود نامه نوشته است. قاضی وقادمسعود را با دو نفر رفقایش دستگیرکرد. واین دستگیری بارضایت وتمایل نصیرالله بابرانجام یافت. هردو  رفیق مسعودکشته شدند. اما مسعود خود به کراچی فرار کرد و از آنجا افغانستان رفت.»(8)

دومین مشکل میان احمد شاه مسعود و پاکستان در سالهای دهه ی هشتاد در دوران جهاد و جنگ علیه قوای شوروی و دولت حزب دموکراتیک ایجاد شد. این مشکل  ناشی از استقلالیت مسعود در جنگ و عملیات نظامی علیه نیروهای شوروی و دولت حزب دموکراتیک خلق بود. ارتش و استخبارات نظامی پاکستان برای بسیاری از فرماندهان داخل و تنظیم های جهادی در پشاور برنامه و پلان جنگ و یا پروژه های عملیات نظامی را طرح و ارائه میکردند. افسران آی.اس.آی اعطای کمک های مالی و تسلیحاتی را به اطاعت تنظیم ها و قوماندانان شان در داخل از مطالبات و پروژه های نظامی خود ارتباط میدادند. اما احمد شاه مسعود در میان فرماندهان داخل افغانستان مستقل ترین چهره ی بودکه جنگ و عملیات جنگی را بر مبنای برنامه و نقشه ی خود پیش میبرد. او در این مورد با افسران آی.اس.آی از طریق ارسال پیام ها و نامه ها و مذاکرات مستقیم و غیرمستقیم دردهه ی هشتاد درگیرمشاجره ی دایمی بود.  رئیس دفتر افغانستان در آی.اس.آی در حالیکه جنگ و عملیات نظامی بسیاری از قوماندانان مجاهدین را در افغانستان به طرح و پروژه ی استخبارات نظامی پاکستان ارتباط میدهد در مورد جنگ مسعود با قوای شوروی می نویسد:«حمله ی شورویها (حمله ی هفتم به پنجشیر در بهار 1984) در ارتباط به زمان، طاقت و بعد آن نزدمان شگفت آور بود. اگرچه ما در آی.اس.آی وقت کافی نداشتیم تا درمقابل این هوشدار کدام عکس العمل فوری را انسجام میدادیم ولی مسعود خودش قادر بود تا گردن خویش را از این تیغ برنده خطا دهد.»(9)

اماتصامیم وعملکرد مستقلانه ی احمدشاه مسعوددرجنگ وعملیات نظامی دردهه ی هشتاد برای آی. اس. آی منحیث مجری سیاست های پاکستان در مورد افغانستان نگران کننده و غیر قابل قبول بود. 

سومین مشکل ژنرالان و دولتمداران پاکستانی به هویت قومی احمدشاه مسعود بر می گشت. در حالیکه استراتیژی سیاستگزاران پاکستان درمورد افغانستان دردهه ی هشتاد مبتنی بر شکل گیری یک دولت مطیع و وابسته به برهبری و محوریت عناصر و چهره های خاصی ازقوم پشتون بود، انتساب مسعودبه گروه قومی تاجک درافغانستان مانع اصلی اقتدار او برمبنای این استراتیژی اسلام آبادمیگردید. ازدیدگاه سیاستمداران پاکستانی و به خصوص ارتش و استخبارات نظامی آن، صعود احمد شاه مسعود در پله های بالای اقتدارسیاسی ونظامی افغانستان باتوجه به جمعیت سی ملیونی پشتون در پاکستان که دو برابرنفوس پشتونها در افغانستان است، مغایر منافع و مصالح ملی پاکستان ارزیابی می شد. در طول دوران جهادافغانستان در دهه ی هشتاد بسیاری از افسران آی.اس.آی که در ارتباط به افغانستان کار میکردند، متعلق به پشتونهای پاکستان بودند. این افسران دردهه ی نودنیزنقش اصلی درسیاست افغانی پاکستان داشتند. از این رو آنها از همان آغاز سیاست پاکستان را در افغانستان بر مبنای مسایل قومی طرح کردند. 

چهارمین معضل لاینحل پاکستان با مسعود که در امتداد معضل های گفته شده ایجاد شد، با فروپاشی دولت حزب دموکراتیک خلق توسط احمد شاه مسعود بوقوع پیوست. سقوط حکومت نجیب الله از سوی مسعود که در همسویی جناح پرچم، نیروهای دوستم و حزب وحدت اسلامی برهبری عبدالعلی مزاری صورت گرفت و به مغلوبیت گلبدین حکمتیار در منازعه ی قدرت انجامید، استخبارات نظامی پاکستان را به شدت تکان داد.

احمد شاه مسعود مخالفت و مخاصمت فزاینده ی پاکستان را پس از تشکیل دولت مجاهدین در کابل در برابر این دولت در دهه ی نود میلادی بدو عامل اصلی ارتباط میدهد:«1- فراموش شدن افغانستان توسط غرب

2- تحول سیاست پاکستان در جهت ایفای نقش یک قدرت منطقوی.»

از دیدگاه مسعود، پاکستان دردهه ی نودمنحیث قدرت منطقوی درصدد تأمین نیازمندیهای امنیتی و توسعه ی قلمرو سیاسی و اقتصادی خویش بر آمد:« محور اصلی استراتیژی آنها را(زمام داران پاکستانی) ایجاد یک حکومت مزدور درافغانستان تشکیل میدهد. پاکستانیها بدین باور اند که ایجاد یک افغانستان تحت الحمایه، میتواند منافع ذیل را برای آنها در برداشته باشد:

1-      پیدا کردن عمق استراتیژیک.

2-      دسترسی به منابع دست نخورده ی افغانستان.

3-      استفاده از افغانستان به حیث یک پایگاه در جهت پخش نفوذ خویش در آسیای میانه.

4-      دسترسی به یک راه مواصلاتی به آسیای میانه.

5-      ازبین بردن معضله ی خط دیورند.»

احمدشاه مسعود به این باور بود که فروپاشی دولت نجیب الله در بهار 1992 بدون نقش استخبارات نظامی و دولت پاکستان، شکست استراتیژی پاکستان را به نمایش گذاشت و دولتمداران پاکستانی بجای اعتراف به اشتباهات خود دست به مداخله زدند:«سقوط رژیم کمونیست داکترنجیب الله در بهار 1371، برای استخبارات پاکستان مایه ی سرافگندگی گردید، چه آن سازمان روی گروه هایی در افغانستان سرمایه گذاری کرده بود که در فتح کابل دستاوردی نداشتند. از سوی دیگر حساسیت پاکستان وقتی در برابر حکومت نو بنیاد مجاهدین در کابل برانگیخته شد که مقدار معتنابهی اسلحه و تجهیزات جنگی از راکت های اسکاد روسی گرفته تا استنگر امریکایی در اختیار مجاهدین قرار گرفت. نظامیان پاکستان که نمی توانستند مردانه؛ به اشتباهات خود اعتراف نمایند، درپی تضعیف دولت مجاهدین برآمدند و از اختلافات موجود میان گروه های مجاهدین به بهره گیری آغاز نمودند. نخست گلبدین حکمتیار دوست دیرین خود را علیه دولت مجاهدین تحریک و تجهیز نمودند. وقتی ناتوانی حکمتیار در غلبه بردولت استاد ربانی آشکار گردید، پاکستان گروه افراطی دیگری را تحت نام طالبان ایجاد نمود.»

از دیدگاه احمدشاه مسعود موقف امریکایی ها در مورد سیاست افغانی پاکستان، توآم با اشتباه بود. امریکایی ها در دوران جهاد در قضیه ی افغانستان دنباله رو پاکستان شدند و پس از سقوط دولت نجیب الله به این اشتباه ادامه دادند:«بعد از سقوط رژیم نجیب الله و پیروزی مجاهدین، برای بار دوم این اشتباه ازسوی امریکا تکرار شد و پاکستان بدون کدام مزاحمت بین المللی، فرصت یافت تاسیاست های تجاوزکارانه ی خود را در افغانستان دنبال نماید. »(10)

در این تردیدی نیست که حادثه ی سقوط دولت نجیب الله در بهار 1992 بر خلاف استراتیژی و سیاست افغانی پاکستان بوقوع پیوست که برای دولتمداران پاکستانی و به خصوص برای ژنرالان آی.اس.آی غیر قابل تحمل بود. در حالیکه احمد شاه مسعود تا فروپاشی حکومت نجیب الله، چهره و شخصیت بحث بر انگیز و غیر قابل اعتماد برای ژنرالان و دولتمداران پاکستانی شمرده می شد، ناتوانی و ضعف او در کاهش خصومت و ستیزه جویی پاکستان در اوایل دولت مجاهدین که در فرماندهی نیروهای نظامی این دولت قرارداشت، دشمنی پاکستان را در برابر او و دولت مجاهدین به نقطه ی غیر قابل برگشت برد.  هر چند وی باری به این ضعف و اشتباه اشاره و اعتراف کرد:«یکی از اشتباهات عمده ی ما این بود که قبل از دستیابی به پایتخت و تشکیل دولت با هیچ یک از کشورهای خارجی و جامعه ی بین المللی به خصوص کشورهای اسلامی به تفاهم و مذاکره نپرداخته بودیم تا حمایت آنها را از دولت نوتشکیل مجاهدین جلب می کردیم. به خصوص من درمورد پاکستان فکر نمیکردم که آن کشور بعد ازتشکیل دولت اسلامی متشکل از احزاب مجاهدین در عقب حکمتیار قرار بگیرد.»(11)

احمدرشید نویسنده و تحلیلگر پاکستانی در مورد مخالفت احمد شاه مسعود با پاکستان و تشدید فزاینده ی این مخالفت در سالهای حکومت طالبان میگوید:«مخالفت احمدشاه مسعود با پاکستان به عنوان کشوری که نخست ازحکمتیار و سپس از طالبان حمایت کرده است، برای او تبدیل به یک عقده ی آزار دهنده ی روانی شده است. در طول دوره ی جهاد مسعود استدلال میکرد که اداره ی استراتیژیک جنگ باید به خود افغانها واگذار شود نه به آی.اس.آی پاکستان. اما پاکستانیها توزیع تمام امکانات تسلیحاتی را که امریکا تأمین میکرد، در اختیار خود گرفتند و بدین ترتیب خصومتی را برانگیختند که هنوز ادامه دارد. هنگامیکه کابل بدست تاجیکها و ازبکهای شمال سقوط کرد و نه توسط پشتونهای جنوب، اسلام آباد شگفت زده شد. احمد شاه مسعود همواره از ایجاد صلح عاجز بوده است. او نتوانست جناح های پشتون مخالف حکمتیار را متقاعد سازد که تنها راه ایجاد صلح، بوجود آوردن یک ائتلاف پشتون-تاجیک است. مسعود سیاستمداری بی کفایتی است و اگر چه درامور نظامی مهارت دارد، امادرایجادیک ائتلاف سیاسی بین احزاب وگروه های مختلف قومی توفیق نداشته است. البته مشکل اصلی مسعود آن است که او یک تاجیک است.»(12)

 ناساز گاری و خصومت پاکستان و دولت مجاهدین بگونه ی متقابل ادامه یافت. هرچند روابط احمدشاه مسعود با پاکستان از همان آغاز دارای ضعف ها و اشتباهاتی بود که دشمنی پاکستان را افزایش و گسترش بخشید، اما مسعود در سالهای حاکمیت طالبان که دخالت پاکستان بصورت آشکاری حالت تجاوز را گرفته بود، چاره ای جز دوام مقاومت نداشت. او در این مقاومت علی رغم هرگونه برداشت و تحلیل متفاوت در داخل و بیرون افغانستان حق به جانب بود. و نکته ی بسیار برازنده و شگفت آور در مقاومت و ایستادگی مسعود علیه پاکستان در دهه ی نود میلادی،  نهفته در اراده و توانایی او در تداوم این مقاومت علی رغم موانع و مشکلات داخلی و خارجی بود. مقاومت احمد شاه مسعود علیه دخالت و تجاوز غیر مستقیم پاکستان در دهه ی نود میلادی در حالی ادامه یافت که او بنا به هر دلیل و عاملی از حمایت هیچ کشور خارجی به خصوص تا سقوط کابل بدست طالبان برخوردار نبود. حمایت برخی کشور های خارجی چون ایران، هند و روسیه در سالهای حاکمیت طالبان از مقاومت مسعود با میزان دخالت پاکستان و حمایت متحدان منطقوی و بین المللی آن از این دخالت قابل مقایسه محسوب نمی شد. وقتی میتوان به اراده و توانایی احمدشاه مسعود در مقاومت و ایستادگی علیه دخالت پاکستان در دهه ی نود میلادی پی برد که موقعیت و قدرت دولت فعلی افغانستان برهبری حامد کرزی را در برابر دخالت مشابه پاکستان به ارزیابی گرفت. دولت افغانستان اکنون با حمایت نظامی و اقتصادی جامعه ی جهانی علیه طالبان و آن نیروهایی در جنگ است که احمد شاه مسعود با آنها می جنگید. جامعه ی جهانی تا کنون(بهار 2007) بیش از ده ملیارد دالر را پس از سقوط حکومت طالبان در افغانستان به مصرف رسانیده است. بیش از سی کشور جهان در حمایت از دولت افغانستان برهبری رئیس جمهورکرزی حضور نظامی دارند. بیش از سی هزار نیروی نظامی ناتو و کشورهای دیگر بدفاع از دولت افغانستان مصروف جنگ و عملیات نظامی اند. درحالیکه احمدشاه مسعودبدون حضور وحمایت نیروی خارجی وجامعه ی بین المللی ده سال در برابر دخالت و تجاوز غیر مستقیم پاکستان مقاومت کرد، آیا دولت فعلی افغانستان در صورت خروج نیروهای خارجی و قطع کمک های نظامی و مالی جامعه ی جهانی قادر خواهد تا ده روز به حیات خود در پایتخت و ولایات ادامه دهد؟

 

نقش پاکستان در جنگ و بی ثباتی دولت مجاهدین:

در حالیکه دولت نجیب الله در اپریل 1992بدون نقش پاکستان و استخبارات نظامی آن کشور سقوط کرد، اما بعداً جنگ و بی ثباتی دوران حکومت مجاهدین با نفوذ و دخالت پاکستان ادامه یافت. البته نکته ی بسیار مهم و قابل تذکر در مورد دخالت پاکستان به حیث عامل خارجی جنگ در دوران دولت مجاهدین که امر پوشیده و آشکار نبود، زمینه های مساعد داخلی در جهت این دخالت بود. افزون بر آنکه پاکستان و بویژه استخبارات نظامی ارتش آن کشور در طول دهه ی هشتاد با وابسته ساختن جهاد و مقاومت افغانستان، عوامل و زمینه های دخالت خود را در آینده مهیا و هموار ساخت، مشکلات فراوان دولت مجاهدین،  ضعف ها و اشتباهات رهبران آن دولت راهکشا و مایه ی استمرار این دخالت گردید.

صبغت الله مجددی به حیث رئیس حکومت انتقالی مجاهدین روز 28 اپریل 1992(8ثور 1371) در حالی قدرت را از حکومت سرنگون شده ی حزب دموکراتیک خلق تحویل گرفت که قدرت سیاسی و نظامی قبلاً در میان گروه ها و نیروهای مختلف در پایتخت و ولایات تقسیم شده بود. در واقع نه عبدالرحیم عاطف معاون نجیب الله رئیس دولت پیشین به عنوان تسلیم کننده ی قدرت صاحب حکومت و اقتدار بود و نه صبغت الله مجددی به عنوان تسلیم گیرنده ی قدرت می توانست صاحب اقتدار و صلاحیت در حاکمیت و دولت جدید گردد. احمدشاه مسعود به حیث وزیردفاع دولت مجاهدین که دولت حزب دموکراتیک خلق از سوی او سرنگون گردید از نیرو و توانایی کافی در تأمین ثبات و امنیت پایتخت برخوردار نبود. نظم و توانمندی مسعود در دوران جنگ با قوای شوروی و دولت حزب دموکراتیک خلق که در میان تمام فرماندهان و رهبران مجاهدین منحصر به فردمحسوب می شد، برای مناطق محدودی ازکشور و درشرایط ویژه ی آن دوران کارآیی و مؤثریت داشت. در حالیکه برای تشکیل دولت در کابل و اداره ی کشور در هردو عرصه ی امنیتی و اداری به گروه کثیری از مدیران متخصص و لشکر منظم و سازمان یافته ی نظامی و امنیتی نیاز بود. اما احمد شاه مسعود چنین گروه مدیران و لشکر منظم و کافی را برای اداره و تأمین امنیت و ثبات در دسترس نداشت. احزاب و تنظیم های مجاهدین در بیرون کشور عمدتاً در پشاور پاکستان که دولت اسلامی متشکل از اعضای آنها در 28 اپریل 1992 قدرت را در کابل تحویل گرفتند، نیز فاقد شرایط و ابزار مورد نیاز درعرصه ی دولتداری و اداره ی کشور بودند. بسیاری از افراد و عناصر احزاب و گروه های مجاهدین در کرسی اقتدار بجای خدمت و صداقت دست به سوء استفاده، غارتگری، اختلاس و چپاول زدند.

مشکل دولت مجاهدین که در آن جمعیت اسلامی برهبری برهان الدین ربانی و احمد شاه مسعود نقش رهبری کننده و محوری داشتند تنها با حزب اسلامی حکمتیار که در جنگ با دولت مذکور به سر میبرد، خلاصه نمی شد. تنظیم ها و احزاب شامل و شریک در دولت هر کدام هوا و هوس جداگانه داشتند. آنها رهبری دولت را بصورت صادقانه نمی پذیرفتند و حاضر نبودند تا در دفاع از دولت با نیروهای حکمتیار بجنگند. بقایای حزب دموکراتیک خلق به خصوص جناح پرچم و نیروهای ژنرال عبدالرشید دوستم در داخل دولت نیز اهداف و مطالبات خاص خود را داشتند. در حالیکه نیروهای دوستم ظاهراً یکی از فرقه های(فرقه ی 53) مربوط وزارت دفاع بود اما وزارت مذکور و دولت حتی در کابل هیچ گونه محدودیتی بر فعالیت و عملکرد آن نیروها نمی توانستند اِعمال کنند. گروه ها و نیروهای تشکیل دهنده ی دولت در عرصه ی مناسبات و دیدگاه های خارجی نیز موضع همآهنگ و واحد نداشتند. حتی دیدگاه و نظریات رئیس دولت اسلامی مجاهدین با احمدشاه مسعود وزیر دفاع دولت مذکور در مورد برخورد و مناسبات با پاکستان همسویی نداشت. 

بدین ترتیب دولت مجاهدین متشکل از گروه ها و نیروهای ناهمگون، نا عاقبت اندیش و متفاوت بود که در طول حیات این دولت پیوسته مواضع متضاد اتخاذ میکردند و در مقاطع مختلف موضع خود را از دوستی به دشمنی و از دشمنی به دوستی تغیر میدادند. مسلماً در چنین فضا و شرایط، مداخله برای پاکستان در جهت تضعیف و فروپاشی این دولت بسیار آسان و مساعد شمرده می شد. و پاکستان بدون هیچ ملاحظه و تردیدی به این دخالت از نخستین ایام تشکیل دولت مجاهدین دست یازید و پیوسته به میزان این دخالت افزود.

استخبارات نظامی پاکستان با ادامه ی کمک نظامی به گلبدین حکمتیار که کابل را پیوسته مورد هجوم و حملات راکت و توپخانه قرار داد، مانع تأمین امنیت و ثبات از سوی دولت مجاهدین گردید. انتخاب برهان الدین ربانی به عنوان رئیس دولت از سوی شورای حل و عقد در جنوری 1993 برای دوسال، جنگ حکمتیار و دخالت پاکستان را تشدید کرد. صرف نظر از اینکه شورای حل و عقد تا چه حد از مشروعیت برخوردار بود ، پاکستان با تشکیل جلسه ی اسلام آباد از رهبران تنظیم های مجاهدین و امضای معاهده ی اسلام آباد در واقع به فیصله ی شورای مذکور خط بطلان کشید. رهبران تنظیم های مجاهدین به شمول رئیس دولت مجاهدین و گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی که جبهات جنگ خود را در جنوب کابل علیه دولت مذکور فرماندهی میکرد بدعوت نوازشریف صدراعظم پاکستان در مارچ 1993 به اسلام آباد رفتند. آنها بوساطت و نظارت دولت پاکستان و ترکی الفیصل رئیس سازمان استخبارات عربستان سعودی میان خودبه مذاکره پرداختند تادر موردتأمین صلح به توافقاتی دست یابند. درنتیجه ی این مذاکرات، توافقنامه ی اسلام آباد میان رهبران تنظیم های مجاهدین امضاء شد. این توافق نامه را در واقع دولت پاکستان و استخبارات نظامی آن کشور به زبان انگلیسی تهیه کرده بود. رهبران تنظیم ها در پای متن این توافقنامه در حالی امضاء کردند که برخی آنها به زبان انگلیسی نمی فهمیدند. در این متن از تشکیل شورای حل و عقد و فیصله ی آن هیچ تذکری بعمل نیامده بود. بر مبنای توافقنامه ی اسلام آباد، گلبدین حکمتیار به حیث صدراعظم تعین گردید و انتخاب اعضای کابینه به جلسات بعدی رهبران احزاب محول شد. یکی از اهداف پاکستانیها و حکمتیار در مذاکرات و توافقنامه ی اسلام آباد، کنار زدن احمد شاه مسعود از چهارچوب حکومت مجاهدین و کابینه ی این حکومت بود. مسلم بود که گلبدین حکمتیار به حیث صدراعظم، احمد شاه مسعود را در کرسی وزارت دفاع ابقا نمیکرد و نه او را وارد کابینه میساخت. آنگونه که بعداً در مذاکرات جلال آباد بر سر انتصاب اعضای کابینه این اتفاق واقع شد.

پاکستان با مذاکرات و توافقات اسلام آباد بی اعتمادی و خصومت با احمدشاه مسعود را وارد مرحله ی جدید کرد. در حالیکه مسعود ظاهراً از توافقات اسلام آباد در جهت صلح استقبال بعمل آورد اما به شدت در برابر آن معترض بود. او این موافقتنامه را غیر عادلانه و فیصله ای توسط آی.اس.آی تلقی میکرد:« با تأسف در پاکستان جماعت اسلامی و آی.اس.آی حین مذاکره ی رهبران تنظیم ها شرایطی را آماده ساختند که فیصله به نفع حکمتیار صورت گرفت. در آنجا فیصله و معاهده ی غیر عادلانه انجام یافت. آن فیصله برای ختم جنگ و استقرار صلح نبود. فقط آی.اس.آی با استفاده از نفوذ و رسوخ خود حقوق مردم و تنظیم ها را به حکمتیار بخشید. »(13)

پس از توافقنامه ی اسلام آباد و مذاکرات رهبران احزاب مجاهدین در جلال آباد و تشکیل کابینه ی نو به صدارت گلبدین حکمتیار در می 1993 جنگ پایان نیافت. حکمتیار قرارگاه نظامی خود را در ولسوالی چهار آسیاب کابل به مقر صدارت مبدل کرد. احمد شاه مسعود در جبل السراج اقامت گزید و جنگ میان هر دوطرف ادامه یافت. در پاکستان، بی نظیر بوتو بجای نواز شریف به مقام صدارت رسید. هر چند او نواز شریف را متهم به عجله در ایجاد توافقنامه ی اسلام آباد کرد که موجب توقف جنگ در افغانستان نشد اما خود بجای گام گذاشتن در مسیر توقف جنگ در افغانستان، دخالت را تشدید کرد. او به دخالت استخبارات نظامی ارتش پاکستان در افغانستان هیچگونه مخالفت و اعتراضی انجام نداد. وی پس از ائتلاف میان حکمتیار و دوستم بنام شورای همآهنگی که موجب تشدید جنگ در پایتخت و برخی ولایات دیگر افغانستان شد و روابط کابل با اسلام آباد وارد دور جدیدی از تشنج و خصومت گردید، دولت مجاهدین به رهبری برهان الدین ربانی را غیرقانونی و نامشروع خواند.

استخبارات نظامی پاکستان درتشکیل شورای همآهنگی نقش مهمی داشت. افسران آی.اس.آی ائتلاف نظامی و سیاسی ژنرال عبدالرشید دوستم را با حکمتیار گام مهمی در تضعیف و سرنگونی حکومت برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود تلقی میکردند. تشکیل این ائتلاف که حزب وحدت برهبری عبدالعلی مزاری نیز در آن مشارکت داشت یک پیروزی آشکار برای سازمان استخبارات نظامی پاکستان شمرده می شد و به جبران ناکامی آن در حادثه ی سقوط دولت نجیب الله می انجامید.  احمد رشید نویسنده و پژوهشگر پاکستانی از کمک بیشتر نظامی آی.اس.آی به حکمتیار پس از تشکیل ائتلاف مذکور سخن میگوید:« در جنوری 1993(جدی 1372) همه گروه های اپوزیسیون دست بدست هم داده و حمله ی مشترکی را علیه ربانی تدارک دیدند. حکمتیار، ژنرال عبدالرشید دوستم و هزاراه های مرکزی افغانستان که بخشی از کابل را نیز در اختیار داشتند با هم متحد شدند. پاکستان به اتحاد جدید کمک کرد؛ زیرا حکمتیار هنوز دوست پاکستان به شمار میرفت. در آغاز همان سال حکمتیار مقدار زیادی راکت برای گلوله باران شهر کابل از پاکستان دریافت نمود.»(14)

پس از تشکیل شورای همآهنگی و تشدید جنگ در کابل، روابط میان دولت مجاهدین و پاکستان بیشتر از بیش در مسیر تشنج و خصومت قرار گرفت. رهبران دولت مجاهدین در کابل که دست پاکستان و استخبارات نظامی آن کشور را در عقب جنگ علیه خود می دیدند، بیشتر از پاکستانیها عصبانی و خشمگین بودند. نخستین مرحله ی تشنج و مخاصمت میان کابل و اسلام آباد زمانی آغاز شد که هنوز دو ماه از شروع جنگ شورای همآهنگی نگذشته بود.

 در اواخر فبروری 1993 (5 حوت 1372)سفارت پاکستان در کابل مورد حمله ی مظاهره چیان خشمگین قرار گرفت. این تظاهرات در اعتراض به قتل سه تن از اتباع افغانستان که متعلمین پاکستان را به گروگان گرفته بودند، صورت گرفت. گروگان گیران متعلمین پاکستانی را از مکتبی درپشاور به سفارت افغانستان در اسلام آباد انتقال دادند و خواستار رهایی محبوسین افغانی از زندانهای پاکستان و قطع مداخله ی آن کشور در افغانستان شدند. آنها در سفارت افغانستان مورد حمله ی کماندوهای پاکستانی قرار گرفتند و به قتل رسیدند. تظاهرات در کابل مصادف با روز ورود آصف علی شاه وزیر خارجه ی پاکستان به کابل بود که دروازه های سفارت خود را در پایتخت افغانستان شکسته و ویران یافت؛ در حالیکه موصوف برای مذاکره با رهبران دولت مجاهدین وارد کابل شده بود. وزیر خارجه ی پاکستان بعداً در اواخر جون 1993 اظهار داشت که با ختم معاهده ی اسلام آباد دولت افغانستان مشروعیت ندارد. این در حالی بود که هیچ یک از مقامات پاکستانی تشکیل ائتلاف شورای همآهنگی و جنگ آنرا در شروع سال 1993 به عنوان نقض توافقات اسلام آباد محکوم نکردند. در حالیکه این ائتلاف از سوی گلبدین حکمتیار و صبغت الله مجددی از امضاءکنندگان توافقنامۀ اسلام آباد صورت گرفت.

 

پاکستان و تحریک اسلامی طالبان:

ائتلاف شورای همآهنگی و گسترش جنگ در کابل و مناطق دیگر، مناسبات میان دولت مجاهدین و پاکستان را در مسیر دشمنی شدید قرار داد. حمله به سفارت پاکستان در کابل که از سوی اداره ی استخبارات دولت اسلامی افغانستان سازماندهی شده بود، اسلام آباد و ژنرالان آی.اس.آی را بیشتر از بیش در برابر رهبران دولت مجاهدین و به ویژه در مقابل احمدشاه مسعود بدبین و بدگمان ساخت. در حالیکه آنها عزم خود را به سقوط و سرنگونی دولت مذکور جزم کرده بودند، ایستادگی و مقاومت نیروهای کابل در برابر حملات مشترک قوت های حکمتیار و دوستم برای افسران آی.اس.آی غیر منتظره و شگفت آور بود.  ایجاد بن بست در اوضاع نظامی کابل حتی پس از اتحاد دوستم و حکمتیار نوعی از سردرگمی را در میان حلقات مختلف دولت پاکستان بوجود آورد. هنوز گلبدین حکمتیار فرد مورد نظر پاکستان به ویژه آی.اس.آی در مسند حاکمیت افغانستان شمرده می شد؛ اما ناتوانی حکمتیار در تصرف پایتخت و بیرون راندن نیروهای مسعود موجب ناراحتی و سرخوردگی آی.اس.آی گردیده بود. دولتمداران کابل به ویژه رئیس دولت و احمدشاه مسعود از وضعیت موجود در ایجاد تفاهم و مذاکره با پاکستان نتواستند استفاده کنند. سر گیچی و سیاست متناقض در داخل این دولت و میان رهبران اصلی آن به خصوص در برخورد و روابط با پاکستان ضعف و درماندگی آنها رامنعکس میساخت. در چنین فضای مبهم سیاسی وحالت بن بست نظامی، گروهی از نیروهای نظامی و جنگجو بنام تحریک اسلامی طالبان از جنوب افغانستان و از ولایت قندهار در تابستان 1994 سر برآوردند.

بسیاری از تحلیلگران داخلی و خارجی که به حمایت فزاینده ی پاکستان از طالبان پس از ظهور آنها در عرصه ی نظامی و سیاسی افغانستان نگاه میکنند، طالبان را زاییده ی سیاست افغانی پاکستان، ژنرالان پاکستانی و حلقه های مختلف سیاسی و مذهبی آن کشور میدانند. به خصوص آنها طالبان را ساخته و پرداخته ی ژنرال نصیرالله بابر وزیر داخله ی دوران صدارت بی نظیر بوتو میشمارند. بابر از ژنرالان ارتش پاکستان در دوران صدارت ذوالفقار علی بوتو پدر بی نظیر بوتو بود که حمایت و نظارت از پناهندگان جریان اسلامی افغانستان را در جمهوریت محمدداود بدوش داشت. او در آموزش نظامی تعدادی از اعضای نهضت اسلامی مخالف حکومت محمدداود به شمول گلبدین حکمتیار و احمدشاه مسعود و ایجاد شورش مسلحانه از سوی آنها علیه حکومت مذکور نقش عمده داشت. تشکیل گروه طالبان از سوی نصیرالله بابر به این دلیل بیشتر مطرح میگردد که طالبان بمثابه ی یک گروه جدید جنگجو و نظامی برای بار نخست غرض نجات کاروان پاکستانی تنظیم شده از سوی ژنرال بابر وزیرداخله ی پاکستان ظهور کردند. این کاروان متشکل از سی عراده موتر پاکستانی حامل ادویه و مواد تجارتی از سوی نصیرالله بابر سازمان داده شده بود تا مسیر تجارتی پاکستان با آسیای میانه مورد آزمایش قرار بگیرد:«در 29 اکتوبر 1994 کاروان به رانندگی 80 راننده ی غیرنظامی پاکستان از مقر"هشت پشتیبانی ملی" ارتش که در دهه ی 1980 به وسیله ی آی.اس.آی تأسیس شده بود، به مقصد کویته حرکت کرد. یک افسر محلی و مشهور آی.اس.آی که در کنسولگری پاکستان در هرات ایفای وظیفه میکرد نیز در کاروان حضور داشت. او را ملا بورجان و ترابی دو قوماندان جوان طالبان همراهی میکردند. کاروان در "تخته پل" واقع دربیست کیلو متری خارج قندهاردر نزدیکی فرودگاه توسط یک گروه از قوماندانان: امیرلالی، منصور اچکزی که کنترول فرودگاه را در اختیار داشت و استاد حلیم متوقف شد. . . .  . در سوم نومبر 1994 طالبان به گروگان گیران حمله کردند. قوماندانان با این تصور که این حمله ازسوی پاکستان صورت گرفته است، ازمحل گریختند. طالبان منصور را تا عمق صحرا تعقیب کرده و اورا با ده نفر نظامی اش به چنگ آوردند. آنان همه را به قتل رساندند و جسد منصور را در منظر عموم ا زلوله ی تانک آویختند.»(15)

طالبان قبل از رهایی کاروان پاکستانی سپین بولدک را در مرز میان پاکستان و قندهار به تصرف خود در آورده بودند. "انتونی دیویز" نویسنده و محقق آسترالیایی از قول دیپلوماتهای غربی می گوید:« دیپلوماتهای غربی در اسلام آباد و کویته حمایت توپخانه ای پاکستان از طالبان برای تسخیر سپین بولدک را تأیید کردند. سقوط ناباورانه ی سپین بولدک بر اساس موقعیت آن در مرز پاکستان، صاحب نظران نظامی را نسبت به حمایت پاکستان از این جریان قانع نمود. براساس اظهارات یک دیپلومات غربی؛ عملیاتی با چپنین طول و تفصیل بدون مساعدت شخص و یا جناح ثالثی غیر ممکن است. پس از تصرف سپین بولدک، حضور افسران آی.اس.آی و فرماندهان ارشد طالبان در کاروانهای پاکستانی به وضوح منعکس کننده ی درجه ی همآهنگی بین دوطرف بود.»(16)

اگر ایجاد و ظهور طالبان به عنوان یک گروه جدید نظامی – سیاسی از سوی پاکستان مورد توجه قرار بگیرد، چرا این گروه از همان آغاز مورد حمایت مالی و نظامی دولت مجاهدین در کابل قرار گرفت؟ در حالیکه دولت مذکور و به خصوص رهبران اصلی آن، برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود دست پاکستان را در عقب جنگ حکمتیار علیه خود می دیدند و آنها عملاً در ستیزه و جویی و مخاصمت متقابل با پاکستان قرار داشتند.

پشتیبانی طالبان از سوی پاکستان بی هیچ تردیدی به معنی آن بود تا توسط آنها دولت کابل را از پا درآورد. حمایت و همکاری رهبران دولت مجاهدین با طالبان از قندهار تا کابل بنا به هر انگیزه و دلیلی که صورت پذیرفت بیانگر سطحی نگری و اشتباهات آنها در مسایل مختلف سیاسی و نظامی داخل و در عرصه ی مناسبات بیرونی آنها با کشور پاکستان بود.

طالبان بعد از تصرف قندهار مورد تشویق و حمایت دولت اسلامی مجاهدین در کابل قرار گرفتند. بسیاری از هواپیماهای غیر فعال نظامی مستقر در فرودگاه قندهار با اعزام افراد فنی و مسلکی از فرودگاه بگرام فعال و آماده ی پرواز شدند. هیئاتی از کابل در چند نوبت با مقادر هنگفتی از پول نزد طالبان اعزام گردیدند. نیروهای طالبان با بمباران هوایی مواضع جنگجویان حزب اسلامی حکمتیار از سوی بم افگن های فرودگاه نظامی بگرام در حمایت از طالبان در فبروری 1995 به شهر غزنی مسلط شدند و سپس بسوی کابل پیش آمدند.

دولت پاکستان در اظهارات رسمی خویش پس از ظهور طالبان و قدرت یابی آنها، پیوسته ایجاد طالبان را از سوی آن دولت مورد تکذیب قرار داد. نجم الدین شیخ وزیرخارجه ی پاکستان در نوامبر 1996 در سازمان ملل متحد گفت:« پدیده ی طالبان واکنشی است نسبت به هرج و مرج درافغانستان. علت مؤفقیت آنها نه آیدئولوژی اعلام شده از طرف خود طالبان بوده و نه علایق مذهبی مردم، بلکه خستگی عمومی از جنگ است که مردم را آماده ساخته بود از هر نیرویی که وعده ی خلع سلاح دسته جات مسلح، استقرار صلح و ایجاد یک دولت صدیق را بدهد، استقبال کنند؛ صرف نظر از این که نظام قضایی آن تا چه حد خام اما مؤثر باشد.»(17)

صرف نظر از اینکه پاکستان در ایجاد طالبان تا چه حدی نقش و دخالت داشت و صرف نظر از اینکه طالبان در بسا موارد حرف شنو دولتمداران پاکستانی نبودند، صعود طالبان در میدان اقتدار نظامی و سیاسی از زمان ظهور شان تا دوران زوال محصول حمایت همه جانبه ی پاکستان از آنها بود. و به همین گونه ظهور دوباره ی طالبان پس از فروپاشی حاکمیت شان اکنون در عرصه ی نظامی به حمایت پاکستان از آنها بر میگردد. اما نکته ی مهم در مورد نقش پاکستان در حمایت از طالبان و مناسبات طالبان با پاکستان شامل پیچیدگی های متعددی می شود که گاهی طالبان در لابلای این پیچیدگی ها به عنوان یگ گروه سرکش و مستقل از سیاست و خواست های پاکستان تبارز کرده اند. احمد رشید نویسنده و پژوهشگر پاکستانی وابستگی طالبان را به پاکستان تنها منحصر به یک جناح قدرت در آن کشور نمیداند:« طالبان هرگز منحصراً وابسته به یک جناح قدرت در پاکستان نبودند، در حالی که در دهه ی هشتاد گلبدین حکمتیار و سایر رهبران مجاهدین افغان روابط انحصاری با آی.اس.آی و جماعت اسلامی داشتند و پیوندهای آنها با دیگر گروه های قدرتمند سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی بسیار ضعیف بود.

عمق بی سابقه ی تماسهای طالبان و حمایتی که از داخل پاکستان می شدند، آنها را قادر میساخت که گاهی از آی.اس.آی فرمانبرداری نکنند و از وزرای دولت یا مافیای حمل و نقل کمک بگیرند. در مواقع دیگر آنها می توانستند با دریافت کمک از دولتهای ایالتی در بلوچستان و ایالت مرزی شمالغرب، حتی بدولت فدرال نیز وقعی نگذارند. لذا امتیاز اصلی طالبان این بود که آنها هرگز وابسته به یک رابطه ی انحصاری با یک گروه قدرت پاکستان نبودند. آنها بیشتر از اغلب پاکستانیها به دستجات پرنفوذ و گروه های قدرت در مناطق مرزی این کشور دسترسی داشتند. پیوندهای طالبان با این گروه ها چیزی است که طبعیت حمایت پاکستان را از آنها روشن میسازد.»(18)

 

نقش پاکستان در حاکمیت طالبان:

اگرظهور طالبان در عرصه ی تحولات سیاسی و نظامی افغانستان ناشی از جنگ های تنظیمی مجاهدین، انارشی و بی نظمی در کشور و به خصوص در مناطق جنوب باشد، گسترش توانایی  نظامی آنها تا رسیدن به کرسی اقتدار در کابل، بدون تردید محصول دخالت و حمایت پاکستان بود. دخالت و حمایتی که تأیید ایالات متحده ی امریکا و همکاری عربستان سعودی و سایر متحدین اعراب و اروپایی امریکا و پاکستان را با خود داشت. "انتنی دیویز" نویسنده و پژوهشگر آسترالیایی گسترش نیروهای طالبان و اقتدار سریع آنها را در دوسال نخست ظهورشان یک پدیده ی برخاسته از مدارس پاکستان و یا قریه های افغانستان نمیداند. او می نویسد:« در مدت کوتاه تعداد طالبان به سرعت چندین برابر شد و از یک نیروی متشکل از کمتر از صد نفر به یک نیروی چند هزار نفری و نهایتاً در اواخر سال 1996 به نیروی حداقل با 30 الی 35 هزار سرباز با یک سیستم کارآمد و ساختار نظامی تبدیل شد. این نیرو مجهز بود به زرهپوش، توپخانه ی قوی، یک نیروی هوایی کوچک، یک شبکه ی ارتباطی قوی و یک سیستم اطلاعاتی. مهارتهای سازمانی و امکان لوجستیکی لازم برای گرد آوری، گسترش و نگهداری یک چنین ماشین جنگی یکپارچه ای در زمان شدت خصومتها، چیزی نیست که از مدرسه های پاکستان یا قریه های افغانستان برخاسته باشد. حمایت آشکار پاکستان، تأثیری اساسی در گسترش طالبان و تبدیل آنها به یک نیروی منطقه ای و سپس ملی داشت.»(19)

ظهور و اقتدار طالبان در دوران صدارت بی نظیر بوتو صورت گرفت. اما هیچ مقام و زمام دار پاکستانی صریحتر از بی نظیر نقش پاکستان و حامیان طالبان را در پشتیبانی از طالبان بیان نداشت. او در مصاحبه با نشریه ی لوموند گفت:« فکر روی کار آوردن طالبان ازانگلیس هابود، مدیریت آنرا امریکائیها کردند، هزینه ی آنرا سعودی ها پرداختند و من اسباب آنرافراهم آوردم و طرح را اجرا کردم.»(20)

طالبان پس از شکست در جنگ با نیروهای احمدشاه مسعود در مارچ 1995 در کابل بیش از بیش مورد توجه و حمایت پاکستان قرار گرفتند. شکست طالبان در کابل همزمان با فروپاشی کامل نیروهای ائتلاف شورای همآهنگی بود که برای اولین بار پایتخت افغانستان در کنترول نیروهای دولت مجاهدین به فرماندهی احمدشاه مسعود قرار گرفت. از سوی دیگر نیروهای طالبان در ولایات جنوب غرب نیز متحمل تلفات سنگینی شدند و کنترول ولایت های نیمروز و فراه را که قبلاً بدست آورده بودند از دست دادند. خطوط جبهه ی جنگ با طالبان در ولایت هلمند قرار گرفت و قندهار به عنوان پایگاه اصلی طالبان در معرض تهدید واقع شد. این تحولات برای پاکستان و به خصوص استخبارات نظامی آن کشور که خواستار سرنگونی دولت مجاهدین درکابل بود، قابل قبول محسوب نمی شد.

پاکستان برای تجدید دوباره ی قوای طالبان دست بکار شد:« هنگامیکه طالبان اقدام به دومین حمله ی خود به هرات کردند، آی.اس.آی کمک نظامی محدودی به آنها رسانید. این کمک مشتمل بود برمهمات برای مسلسل های سنگین و گلوله های توپ که طالبان با کمبود آن مواجه بودند و کمک به نیروی هوایی بی تجربه ی آنها که پس از تسخیر هرات حجم آن دو برابر شد. همچنان آی.اس.آی با قرار دادن صدها افسر و تکنسن افغانی الاصل ارتش که از سال 1992 به پاکستان پناه آورده بودند در اختیار طالبان کمک مؤثر به آنها نمود. برخی آنها به ژنرال شهنواز تنی( جناح خلق حزب دموکراتیک خلق) وابسته بودند.»(21)

علاوه از کمک تسلیحاتی پاکستان در تابستان 1995 به طالبان، جنگجویان بی شماری از مدارس پاکستانی با فتوای مولانا فضل الرحمن رهبر جماعت علمای پاکستان وارد صفوف طالبان شدند. آی.اس.آی تعدادی از افسران مسلکی را نیز وارد جبهات طالبان ساخت. در نتیجه، طالبان با شکستن هجوم نیروهای کابل و هرات در سپتمبر 1995 به سرعت فرودگاه شیندند و ولایت هرات را با ولایات نیمروز، فراه، بادغیس و غور تصرف کردند.

پاکستان و آی.اس.آی  علاوه از کمک های نظامی به طالبان برای مقابله با تهاجم قوای کابل و تصرف هرات و ولایات جنوب غرب، ژنرال عبدالرشید دوستم را آماده ی همکاری با طالبان ساخت. هوا پیماهای بم افگن دوستم در زمان سقوط هرات بدست طالبان به بمباران فرودگاه های شیندند، بگرام  و هرات پرداختند و عبدالرشید دوستم پس از تسلط طالبان به فرودگاه شیندند، تکنیسن های خود را از شبرغان و مزار شریف برای ترمیم هواپیماهای شیندند و هرات نزد طالبان اعزام کرد.   

سقوط هرات قدرت نظامی طالبان را بالا برد. طالبان از وسایل و امکانات نظامی هرات  در حملات بعدی خود برای تصرف ولایات شرقی و پایتخت استفاده کردند. سقوط هرات موجب خشم رهبران دولت در کابل شد. مقامات دولت مجاهدین و مطبوعات در کابل موجی از انتقاد و اعتراض خود را متوجه پاکستان ساختند. احمدشاه مسعود بیشتر از همه در برابر پاکستان خشمگین و معترض بود. عبدالرحیم غفورزی معین سیاسی وزارات خارجه ی افغانستان در اجلاس وزرای خارجه ی گروه تماس سازمان کنفرانس اسلامی در قضیه ی افغانستان، پاکستان را متهم بدخالت نظامی درجنگ هرات کرد. در کابل میان مردم احساسات ضد پاکستانی بوجود آمد که در نتیجه تعداد کثیری از مردم  در هفتم ستپمبر 1995 (17 سنبله ی 1374) به تظاهرات علیه پاکستان دست زدند و در جریان تظاهرات، سفارت پاکستان را به آتش کشانیدند.  این تظاهرات که با تشویق و حمایت دولت صورت گرفت، نیروهای پولیس و امنیتی مؤفق به مهار کردن مظاهره چیان و تأمین امنیت سفارت پاکستان نگردیدند. حمله بر سفارت پاکستان در این روز موجب قتل یکی از کارمندان سفارت و زخمی شدن اعضای سفارت به شمول سفیر آن کشور گردید.

پس از حادثه ی سفارت پاکستان در کابل، خصومت میان دولت پاکستان و دولت مجاهدین برهبری برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود به نقطه ی غیر قابل برگشت رسید. دولت پاکستان سفیر و برخی دیپلوماتهای افغانستان را که به جمعیت اسلامی تعلق و تمایل داشتند از پاکستان اخراج کرد و خواستار معذرت خواهی رسمی و پرداخت غرامت از سوی کابل گردید.

حادثه ی سفارت پاکستان در درون دولت اسلامی مجاهدین در کابل با دید و برداشت متفاوت بررسی می شد. عبدرب الرسول سیاف از متحدین دولت به شدت ازحادثه ی سفارت پاکستان ناراض و ناراحت بود. او دستگاه امنیتی دولت را مسؤل میپنداشت و حمله بر سفارت را یک عمل غیر منطقی و ناجوانمردانه تلقی میکرد و جداً خواستار ارسال نامه ی رسمی غرض عذرخواهی به پاکستان بود. رئیس دولت اسلامی نیز از این واقعه ناخشنود و ناراض بود. وی درتماس تیلفونی به رئیس جمهور پاکستان تأثر خود را اعلان کرد. و احمد شاه مسعود حادثه ی سفارت را انعکاسی از خشم مردم در برابر دخالت پاکستان می پنداشت و با معذرت خواهی دولت مخالفت میکرد. علی رغم این اختلاف نظر ها، کابل در نامه ی رسمی مراتب تأثر و تأسف خود را از حادثه ی سفارت اظهار داشت و باز سازی سفارت را بدوش گرفت. نامه ی مذکور هرچند تقاضای پاکستان را در معذرت خواهی برآورده نمیساخت اما اسلام آباد دیگر بدریافت چنان نامه ای اصرار نورزید. پاکستان بر عکس توجه و تلاش خود را در سرنگونی دولت اسلامی افغانستان با افزایش و گسترش میزان دخالت در عرصه های سیاسی و نظامی متمرکز کرد.

 

پاکستان در پی ایجاد ائتلاف میان طالبان و شورای همآهنگی:

پاکستان پس از سقوط هرات بدست طالبان که یک پیروزی عمده برای دولتمداران به خصوص برای استخبارات نظامی ارتش آن کشور در تضعیف و فروپاشی دولت مجاهدین در کابل محسوب می شد، وارد رقابت و ناهمسویی بیشتر با جمهوری اسلامی ایران بر سر افغانستان گردید. استقرار نیروهای طالبان در مرزهای شرقی ایران، زمام داران ایرانی را به شدت شگفت زده و نگران ساخت. دولتمداران جمهوری اسلامی ایران که تا آن وقت در حوادث افغانستان و جنگ های کابل سیاست روشن نداشتند و بیشتر به حیث یک دولت آیدئولوژیک و شیعه، سیاست انفعالی و تنگنظرانه ی مذهبی را تعقیب می نمودند، قدرت یابی طالبان را متناقض با منافع و حاکمیت خود ارزیابی کردند. آنهاکه حمایت همه جانبه ی پاکستان، کمک مالی عربستان سعودی و تایید امریکایی ها را در عقب طالبان می دیدند درصددحمایت ازدولت مجاهدین درکابل برآمدند. دولت ایران درجهت حمایت ازکابل تلاش کردتامیان اعضای ائتلاف شورای همآهنگی(حزب اسلامی حکمتیار، جنبش ملی اسلامی عبدالرشید دوستم و حزب وحدت برهبری عبدالعلی مزاری) و دولت اسلامی در کابل همآهنگی و اتحاد در مقابله با طالبان ایجاد کند. اما پاکستانیها در صدد آن بودند تا مساعی ایران را در ایجاد نزدیکی میان دولت کابل و اعضای ائتلاف شورای همآهنگی ناکام سازند و در عوض شورای همآهنگی را با طالبان در یک ائتلاف نظامی – سیاسی بکشانند. پاکستانیها مؤفق شدند تا تلاش ایرانیها را در این مورد به خصوص در ایجاد نزدیکی میان عبدالرشید دوستم و دولت مجاهدین در کابل خنثی نمایند. دولت پاکستان و به ویژه افسران آی.اس.آی  با یک دیپلوماسی ماهرانه و سیاست مؤفق، رهبران شورای همآهنگی را در هفتم فبروری 1995(دلو 1374) دراسلام آباد گردآوردند و باطالبان برسرمیز مذاکره نشاندند تادرجهت برانداختن دولت کابل به توافق مشترک نظامی و سیاسی برسند. پاکستانیهاکه از همسویی عبدالرشید دوستم بادولت مجاهدین و به خصوص با احمدشاه مسعود سخت نگرانی داشتند، ازدوستم در اسلام آباد به گرمی پذیرایی کردند. آی. اس. آی ازدوستم توقع داشت تا در جنگ طالبان با دولت کابل از طالبان حمایت بعمل بیاورد. مذاکرات و پذیرایی اسلام آباد و افسران آی.اس.آی برای دوستم چراغ سبزی در پذیرش حاکمیت جنبش ملی به شمال و مشارکت با طالبان در حکومت مرکزی از سوی پاکستان تلقی گردید. او تقاضای آی.اس.آی را پذیرفت و دراسلام آبادبه جانبداری ازطالبان سخن گفت:« هرگاه دولت کابل به هریک از گروه های مخالف ازجمله طالبان حمله کند، شورای همآهنگی وجنبش ملی اسلامی  افغانستان بدفاع از آن پرداخته درمقابل آن دست به حمله خواهندزد.»(22)

گلبدین حکمتیارکه درمذاکرات سران شورای همآهنگی در اسلام آبادمشارکت داشت، در مورد این مذاکرات با نقش پاکستان و عربستان سعودی می گوید:«به وساطت پاکستانیها مذاکراتی میان چهار گروه حزب اسلامی، حزب وحدت، جنبش ملی و طالبان در اسلام آباد آغاز گردید. سعودی و امریکا نیز به این مذاکرات ابراز علاقمندی میکردند. سفیر سعودی برای اظهار حسن نیت دعوتی به هیأت مذاکره کننده تدارک دید و به آنان گفت: ازتصمیم مشترک شما حمایت می کنیم، اگر برسر تشکیل حکومت به توافق برسید آنرا برسمیت می شناسیم. امریکایی ها نیز چراغ سبز نشان میدادند و اشاره هایی از این گونه داشتند.»(23)

حکمتیار که پس از ظهور طالبان در میدان نظامی افغانستان مورد بی مهری پاکستان و آی.اس.آی قرار گرفت با نا خشنودی به این مذاکرات رفته بود. پذیرایی گرم پاکستان از عبدالرشید دوستم و بی اعتنایی در برابر او هنوز به ناخشنودی موصوف افزود. برای پاکستان و آی.اس.آی، حکمتیار از اهمیتی برخوردار نبود. طالبان جای او را گرفته بودند و تلاش پاکستان این بود تا عبدالرشید دوستم را در همسویی باطالبان بکشانند و یا او رادر جنگ کابل با طالبان در حالت بیطرفی نگهبدارند. حکمتیار بعداً با وساطت ایران و در نتیجه ی سرخوردگی اش ازاجلاس شورای همآهنگی دراسلام آبادبه حیث صدراعظم با دولت کابل پیوست.

مؤفقیت دیپلوماسی پاکستان تنها به ناکام ساختن تلاش های تهران در جلب حمایت عبدالرشیددوستم از کابل محدود نمی شد. آی.اس.آی در بهار سال 1996 سایر رهبران تنظیم های جهادی را از پاکستان روانه ی قندهار ساخت و بعد از آن قندهار به عنوان مرکز توجه و تحولات آینده در افغانستان قرار گرفت. مولوی محمد نبی محمدی، مولوی محمد یونس خالص، پیر سید احمد گیلانی و در اخیر صبغت الله مجددی از رهبران تنظیم ها به قندهار رفتند و با طالبان وارد مذاکره شدند.

همچنان پاکستان در اپریل 1996 (15 حمل 1375) طالبان را در برگزاری اجلاس صدها تن از علمای دینی در قندهار همکاری کرد. در این اجلاس به ملاعمر رهبر طالبان لقب امیرالمؤمنین داده شد و جنگ طالبان تا سقوط کامل دولت مجاهدین و تسلط به تمام نقاط افغانستان مورد تأیید علمای دینی گرد آمده در این اجلاس قرار گرفت. احمد رشید نویسنده ی پاکستانی از حضور سفیر پاکستان و افسران استخبارات نظامی آن کشور در این جلسه سخن میگوید:«جلسات پشت درهای بسته برگزار شد. و درطول مدت برگزاری آن هیچ خارجی اجازه ی ورود به قندهار را نداشت. البته مقامات پاکستانی به شمول قاضی همایون سفیر پاکستان در کابل و چند افسر آی.اس.آی مثل کلینل امام سرکنسل پاکستان در هرات، برای نظارت و مشوره حضور داشتند.»(24)

دولت پاکستان و استخبارات نظامی آن که پس از سقوط هرات بدست طالبان در انتظار هرچه سریعتر سقوط کابل بودند، اما بر خلاف انتظار آنها احمدشاه مسعود تا یکسال دیگر در کابل به مقاومت علیه طالبان ادامه داد. مقاومت مسعود در کابل پاکستانیها را بیشتر از پیش به فکر ایجاد ائتلاف میان عبدالرشید دوستم و طالبان برد. وقتی مذاکرات سران شورای همآهنگی در اسلام آباد با طالبان به ائتلاف و اتحاد نظامی و سیاسی میان آنها نیانجامید، افسران آی.اس.آی از صبغت الله مجددی خواستند تا نزد طالبان به قندهار برود و آنها را در همسویی و ائتلاف با عبدالرشید دوستم ترغیب کند. طالبان از ائتلاف علنی با دوستم پرهیز میکردند و کمتر به حرف های پاکستانیها در این مورد گوش می نهادند. بسیاری از مقامات رهبری طالبان حاضر نبودند تا با دوستم که او را ملیشیای بازمانده از دوران تجاوز شوروی و حکومت حزب دموکراتیک خلق می پنداشتند، در همسویی و ائتلاف سیاسی- نظامی قرار بگیرند. صبغت الله مجددی در جون 1996 (سرطان 1375) به قندهار رفت تا طالبان را تشویق به اتحاد با دوستم کند. او در جمعی از افراد مهم طالبان که ملاعمر رهبر آنها نیز موجود بود به سخنرانی پرداخت و از آنها خواست با دوستم اتحاد کنند. وقتی یکی از فرماندهان طالبان ازمجددی پرسیدکه حضرت صاحب! تاسو دوستم مسلمان وایی،(حضرت صاحب! شما دوستم را مسلمان می گویید؟) او در پاسخ گفت:« ولی نه، . . چرا نی؛ به همین اندازه که شما نفر دارید، دوستم تانک و طیاره دارد. او یک قوت است. همین جنبش ملی ژنرال دوستم بود که با شما درجنگ با ربانی همکاری کرد. وقتی قوای ربانی بطرف هلمند پیشروی نمود مولوی احمدجان نماینده ی شما درپشاور نزد من آمد که به دوستم هدایت بدهید تا با طیاره های خود قوای ربانی را بمباران کند. من به دوستم گفتم و دوستم بگرام و شیندند را بمباران کرد که در نتیجه قوای ربانی شکست خورد و شما به پانزده ولایت مسلط شدید. حالا چطور شما با دوستم و جنبش با این همه قوتی که دارد دشمنی می کنید؟»(25)

هرچند تلاش پاکستانیهابه شکل گیری ائتلاف میان طالبان ودوستم و ایجاد حمله ی مشترک آنها علیه کابل نیانجامید، اما آی.اس.آی مؤفق شد تا دوستم را تحت نفوذ خود قرار داده از همسویی او با احمدشاه مسعود در جنگ علیه طالبان جلوگیری کند. پاکستان پس از این تلاش ها، مساعی خود را متوجه ولایات شرقی و شورای قوماندانان ننگرهار ساخت. تسلط طالبان به ولایات شرقی، محاصره ی کابل را تکمیل میکرد و پایتخت را به آسانی در معرض سقوط قرار میداد.

 

پاکستان و طالبان درکابل:

سقوط کابل در 27 سپتمبر 1996(6 میزان 1375) بدست طالبان یکی از مسایل قابل بحث در میان پژوهشگران و نویسندگان داخلی و خارجی محسوب می شود. نقش پاکستان به ویژه آی. اس.آی در بردن طالبان به کرسی اقتدار در کابل، دیدگاه و سیاست عربستان سعودی و ایالات متحده ی امریکا از حامیان و متحدان منطقوی و بین المللی پاکستان در حاکمیت طالبان و اراده ی طالبان در تصاحب قدرت سیاسی و تشکیل دولت در پایتخت محور های اصلی این بحث را میسازند.

برخی از تحلیلگران معتقد هستند که عربستان سعودی، ایالات متحده ی امریکا و سازمان ملل متحد طالبان را تا دروازه های کابل مورد پشتیبانی قرار میدادند. آنها از طالبان تعهد گرفته بودند تا با خود داری از ورود به شهر کابل، راه را برای تشکیل یک حکومت با قاعده ی وسیع هموار کنند. وحیده مژده نویسنده و پژوهشگر از کارمندان ارشدوزارت خارجه درحکومت طالبان می نویسد:« چند روز بعد از حاکم شدن طالبان برکابل، "سلمان العمری"سفیر وقت عربستان سعودی در افغانستان با ملا محمد حسن آخند معاون شورای سرپرست(که به تازگی طبق فرمان ملاعمر بوجود آمده بود) ملاقات نمود. این ملاقات درقصر گلخانه صورت گرفت. در ابتدا ملا محمدحسن آخند شمه ئی از جریانات نظامی را که سر انجام به افتادن کابل بدست طالبان منجر گردید شرح داد و کشته شدن ملا بورجان را یک ضایعه ی بزرگ خواند. سلمان العمری سخنانی را که مترجم برایش ترجمه میکرد به دقت شنید ولی لحظه به لحظه ناراحت تر می شد. بالآخره او سخن ملا حسن را قطع نموده و درحالیکه آثار  خشم در لحن کلامش هویدا بود گفت:

ملاحسن! آیا قرار ما و شما همین بود که شما به کابل داخل شوید؟ آیا قرار این بود که شما در کابل حکومت بسازید؟ آیا من و تو و ملا محمد ربانی و دیگران چه فیصله کرده بودیم؟ شما کاری را که نباید انجام میدادید، انجام دادید. اکنون مسؤلیت آینده ی کار بدوش خود شما است. ملاقات در همین جا پایان یافت.

چنین به نظر میرسد که طالبان قبل از ورود به کابل به بعضی از کشورها و سازمان ملل متحد اطمینان داده بودند که خود قصد تشکیل حکومت را ندارند بلکه اجازه میدهند در آنجا حکومتی با قاعده ی وسیع تشکیل گردد. این مسئله را یکی از طرفداران شاه سابق در گفتگو با نگارنده تأیید کرد. مولوی احسان الله احسان رئیس بانک مرکزی طالبان که در هنگام حمله ی اول به مزار شریف کشته شد ملاقات های زیادی در این رابطه با طرفدارن شاه سابق داشت. اینکه طالبان خود شان چنین تعهد مهمی را نقض کرده باشند جای تردید دارد. بدون شک دراین کار، تشویق و اطمینان پاکستان نقش اساسی داشت. مانند تحمیل هر تصمیم مهمی از طرف آی.اس.آی، هیئتی از علمای پاکستان که به عنوان استاد مورد احترام طالبان بودند، قبلاً با ملاعمر در قندهار دیدن نموده و وی را به تأسیس حکومت اسلامی تشویق نموده بود. حربه ی که بعدها نیز آی.اس.آی در مقاطع مهم، سعی در استفاده از آن نمود.

ملامحمدغوث اولین وزیرامورخارجه ی طالبان اندکی بعدازرسیدن طالبان به کابل درملاقات بامعاون سازمان کنفرانس اسلامی وقتی مسئله ی نقض تعهدهای قبلی بوسیله ی طالبان مطرح شد گفت: ماچگونه میتوانستیم حکومت رابه دیگران بسپاریم در حالیکه از زمان آغازتحریک طالبان تا فتح کابل چهارهزار طالب به شهادت رسیده اند؟»(26) 

انتشار اطلاعیه ی دفتر محمد ظاهر شاه از شهر روم پایتخت ایتالیا همزمان با تسلط طالبان به جلال آباد مبنی بر ورود شاه تا دوهفته ی آینده به افغانستان، اعلان شورای سرپرست و وزرای سرپرست بجای تشکیل حکومت از سوی طالبان در کابل، حاکی از آن بود که طالبان ازقبل تعهداتی را در مورد چگونگی تشکیل دولت به حامیان بیرونی خودداده بودند. اماعمل به آن تعهدات نه تنها به قول ملا محمدغوث برای طالبان مشکل بود بلکه برای پاکستانیها نیز غیر قابل پذیرش محسوب می شد. زیرا اگر طالبان برای رسیدن به پایتخت و تصاحب حاکمیت چهار هزار کشته دادند، پاکستانیها و حلقه های مختلف پاکستانی حامی طالبان نیز بهای سنگینی را در رساندن طالبان به پایتخت و کرسی اقتدار پرداختند. آی.اس.آی در تماس و زدو بند با شورای ننگرهار، راه را برای تسخیر آسان و بی درد سر جلال آباد و ولایات شرقی به طالبان هموار کرد. به قول احمد رشید نویسنده و خبرنگار پاکستانی:« پاکستان و عربستان طالبان را در طرح و اجرای نقشه ی تسلیم شدن و سرانجام فرار حاجی عبدالقدیر، رئیس شورای جلال آباد مساعدت نمودند. گفته می شود حاجی عبدالقدیر رشوه ی کلانی دریافت کرده بود؛ که به گزارش برخی منابع افغان مبلغ ده ملیون دالر بوده است. درعین حال، به او قول داده شده بود که داراییها و حساب بانکی اش در پاکستان مسدود نخواهد شد.»(27)

بسیاری از فرماندهان ننگرهار به خصوص رئیس شورا و قوماندانان مقتدر شورای ننگرهار پس از تماس و مذاکره با افسران آی.اس.آی شهر جلال آباد را یک روز قبل از سقوط جبهه ی حصارک ترک کردند و دروازه ی ورود طالبان را به شهر بازگذاشتند. سپس آی.اس.آی و پاکستان پروگرام تشکیل حکومت با قاعده ی وسیع را برهم زدند. عبدالرؤف باجوری از مجاهدین حزب اسلامی در این مورد به نگارنده گفت:«چهار روز پیش از ورود طالبان به شهرجلال آباد، تورن ژنرال سردارمحمد باجوری آخرین قوماندان قول اردوی ننگرهار در حکومت نجیب الله و دگرجنرال معراج الدین عمران که یک دوره قوماندان قول اردوی ننگرهار در حکومت حزب دموکراتیک خلق بود از پشاور به جلال آباد آمدند. امنیت آنها ازطرف انجنیر محمود یکی از قوماندانان مشهور مجاهدین در جلال آباد گرفته شده بود. آنها مخفیانه به حصارک رفتند و با طالبان مذاکره کردند. سردار باجوری که پسرکاکای من میباشد در بازگشت از حصارک گفت: چهار روز بعد طالبان وارد جلال آباد می شوند. قوماندانی آنها بدوش ملابورجان است. فیصله بعمل آمده که در حکومت آینده ظاهرشاه رئیس جمهور باشد. ملابورجان وزیردفاع و ژنرال شهنواز تنی لوی درستیز. وقتی طالبان داخل جلال آباد شدند ملا بورجان را از نزدیک دیدم. با او دونفر امریکایی همر اه بودند. یکی از آنها هنگام حمله ی طالبان به لغمان کشته شد. ملا بورجان از قتل او ناراحت بود و میگفت که لغمانیها خوب مردم نیستند مهمان ما را کشتند. روزهای بعد ملا بورجان نیز در داخل منطقه ی طالبان کشته شد. بعد از کشته شدن ملا بورجان، سردار باجوری و معراج الدین عمران دیگر جلال آباد نیامدند. وقتی سردار را در پشاور دیدم برایم گفت آن پلان را پاکستان برهم زد و ما جلال آباد رفته نمی توانیم.»(28)

در حالیکه درستی و نادرستی جزئیات  آنچی را که عبدالروف با جوری از قول ژنرال سردار پسر کاکایش نقل میکند نا مشخص میباشد، اما نکته ی مهم در نقل قول موصوف این است که پاکستان جلو ایجاد حکومت غیر طالبان را در کابل گرفت. هر چند طالبان بعداً نشان دادند که بیشتر یک گروه سرکش و درد سر ساز به اسلام آباد هستند تا یک گروه مطیع و تحت فرمان زمام داران پاکستانی. علی رغم آن، دولتمداران و ژنرالان پاکستانی وابستگی طالبان را به حیث یک گروه فاقد تحصیل و تخصص در عرصه های مختلف اداره و دولت و با تفکرات قبیلوی، امر الزامی و اجتناب ناپذیر می پنداشتند.

 

پاکستان و طالبان در مزارشریف:

پاکستان در حالیکه طالبان را تا رسیدن به قصر ریاست جمهوری در کابل همراهی و حمایت کرد، اما از به رسمیت شناختن حکومت طالبان بگونه ی رسمی و علنی اجتناب ورزید. اسلام آباد تسلط طالبان را به کابل گامی در جهت ایجاد صلح و امنیت خواند. پاکستانیها تشکیل حکومت طالبان را در کابل یک پیروزی بزرگ برای خود تلقی میکردند. گسترش قلمرو حاکمیت طالبان به سراسر کشور جهت کامل ساختن این پیروزی از اولویت های کار اسلام آباد در رابطه با افغانستان بود. ژنرال نصیرالله بابر وزیر داخله ی پاکستان همراه با معاون آی.اس.آی این ماموریت را بدوش گرفت. ژنرال بابر و ژنرالان استخبارات نظامی پاکستان تنها نیروهای عبدالرشید دوستم را مانع تحقق حاکمیت طالبان به سراسر کشور می پنداشتند. در حالیکه نصیرالله بابر تصرف پنجشیر و شکست قطعی احمدشاه مسعود را در ظرف سه روز پیش بینی کرد، کار خود را درجهت همآهنگی میان طالبان و دوستم متمرکز ساخت. او با سفرهای متعدد به کابل، مزار شریف و قندهار به میانجیگری میان طالبان و دوستم پرداخت. بابر در سفرهای خود به مزار شریف ملامحمد غوث سرپرست وزارت خارجه ی طالبان را همراه داشت، اما در مذاکرات با عبدالرشید دوستم، خود بجای ملا غوث صحبت میکرد و وعده ی کرسی و منصب به دوستم و جنبش ملی در حکومت طالبان میداد. حتی او سند توافق میان طالبان و دوستم را از قبل بزبان انگلیسی تهیه کرده بود. دریکی از سفرها و مذاکرات نصیرالله بابر که خبرنگار رادیو بی.بی.سی شاهد برخورد و عملکرد وزیرداخله ی پاکستان در مزار شریف بود، گفت:« من با تعدادی از خبرنگاران در عقب دروازه ی مذاکرات منتظر نتیجه ی آن بودم. ژنرال بابر به امضای ژنرال دوستم در پای سندی پافشاری داشت که به زبان انگلیسی تهیه شده بود. وقتی دوستم سند را امضاء نکرد، بابرخشم آگین از اتاق بیرون شد وبانگاه های آمرانه بسوی ژنرالان دوستم که همه در عقب دروازه و دهلیز ایستاده بودند گفت: دلته شه نیت نشته.(اینجا نیت خوب نیست)»(29)

هرچند عبدالرشید دوستم در دوسال گذشته بوساطت آی.اس.آی با طالبان مفاهمه و ارتباط داشت و هنگام سقوط هرات نیروی هوایی خود را در حمایت از طالبان وارد جنگ ساخت، اما بعداً دریافت که پاکستانیها و افسران آی.اس.آی او را فریب میدهند و از او بمثابه ی ابزاری در شرایط محدود استفاده میکنند. اعدام سریع نجیب الله آخرین رئیس دولت حزب دموکراتیک خلق در کابل بیشتر از بیش به بی اعتمادی و بی باوری دوستم در برابر پاکستان و طالبان افزوده بود .از همین جهت او تقاضای بابر را در امضای سند توافق با طالبان نپذیرفت و به قول ژنرال عبدالروف بیگی حین مذاکراتش با وزیر داخله ی پاکستان بی اعتمادی و بی باوری خودرادربرابر پاکستان بصورت گلایه ای ابراز داشت:

«ژنرال دوستم به بابر گفت شما هیچوقت از کمک های ما قدردانی نکردید. به خاطر اشغال هرات و شیندند ما به طالبان کمک هوایی کردیم. به ترمیم طیارات به قندهار تخنیکران را فرستادیم. از هیچکدام شما یاد آور نشدید. . .  . »(30)

عبدالرشید دوستم برخلاف مطالبه ی ژنرالان پاکستانی با احمد شاه مسعود در خنجان پیمان ائتلاف نظامی راعلیه طالبان به امضاء رسانید. مسعودپس از سقوط کابل بدست طالبان در نشست رهبران دولت مخلوع مجاهدین در جبل السراج، دولت پاکستان را متجاوز خواند که در پوشش طالبان، افغانستان را مورد تجاوز قرار داده است. او به تداوم مقاومت علیه طالبان و ایستادگی در برابر پاکستان تأکید کرد. مسعود در سالهای جنگ با طالبان چند بار آنها را در شمال کابل و ولایات پروان و کاپیسا به شکست مواجه ساخت و در طول این جنگ ها ده ها تن از جنگجویان پاکستانی را به اسارت گرفت و ده ها تن از پاکستانیها در میدان جنگ به قتل رسیدند.

پس از آنکه تلاش نصیرالله بابر و استخبارات نظامی پاکستان مبتنی بر همراهی دوستم با طالبان به نتیجه نرسید، آی. اس.آی در داخل جنبش ملی با ژنرال ملک وارد تماس و مذاکره شد. روابط ملک معاون جنبش ملی با دوستم برسر قتل برادرش رسول پهلوان که در جون 1996(جوزای 1375)در فاریاب کشته شد بسوی تیرگی و خصومت رفت. آی.اس.آی وطالبان پس از آن باملک درتماس شدند و توافق او را در جنگ علیه دوستم بدست آوردند. ملک پس از توافق با نماینده ی آی.اس.آی و طالبان در می 1997(ثور 1376)، به ولایت جوزجان پایگاه اصلی دوستم حمله برد. او نخست محمداسماعیل خان فرمانده مجاهدین هرات را که در جبهه ی بادغیس با نیروهای دوستم علیه طالبان می جنگید به اسارت گرفت و به طالبان تسلیم کرد. دوستم علی رغم اعزام نیروهای تقویتی از سوی احمد شاه مسعود به مزار شریف، در برابر تهاجم مشترک طالبان و ملک مقاومت نتوانست. او به ازبکستان فرار کرد و ولایت شمالی بدست طالبان و طرفداران ملک افتید.

پاکستان با فرار دوستم و سقوط مزارشریف، دولت طالبان را برسمیت شناخت. گوهر ایوب وزیر خارجه ی پاکستان با انتشار بیانیه ای در 25 می 1997 اعلان کرد که طالبان حکومتی با قاعده ی وسیع را در افغانستان تشکیل دادند. بنا براین اکنون بحران دراین کشور حل شده است. در بیانیه گفته شد که دولت پاکستان معتقد است که دولت جدید افغانستان(طالبان) تمام شرایط شناسایی را دارا است. این دولت بخش اعظم خاک کشور را در کنترول دارد و از تمام گروه های قومی نمایندگی می کند.

پس از اعلان شناسایی دولت طالبان توسط پاکستان،  عربستان سعودی و امارات متحده ی عربی که از تمویل کنندگاه طالبان بودند نیز حکومت طالبان را برسمیت شناختند. عزیزاحمد سفیر پاکستان درکابل با جمعی از دیپلوماتها و افسران آی.اس.آی بلافاصله به مزار شریف رفت تااز نزدیک شاهد وناظر تسلط طالبان درشمال افغانستان باشد و پیروزی پاکستان راجشن بگیرد. سفیر پاکستان و افسران آی.اس.آی که ازقبل با ملک در توافق قرار داشتند به طالبان اطمینان دادند که بی هیچ تشویشی بسوی شمال بروند و نیروهای خود را برای پیشروی بسوی شمال شرق و پنجشیر تقویت کنند. عزیزاحمد سفیر پاکستان در کابل که پس از سقوط حکومت طالبان سخنگوی وزارت خارجه ی پاکستان مقرر شد از اقارب نزدیک بیگم نسیم ولی همسر خان عبدالولی خان رهبر حزب عوامی ملی بود. او در سالهای اخیر حکومت حزب دموکراتیک خلق به رهبری نجیب الله سفارت پاکستان را در ترکیه به عهده داشت و در آنجا با شارژدافیر دولت نجیب الله در دهلی روابط نزدیک برقرار کرده بود. شارژدافیر افغانستان پس از توافق وزارت خارجه از کابل به تماس و رابطه ی نزدیک با عزیزاحمد پرداخت.(31)

اما در مزارشریف به سرعت اوضاع متحول گردید. در حالیکه هزاران نیروی طالب با جنگجویان پاکستانی از زمین و هوا واردمزار و شهرهای شمال کشورشدند و درحالیکه سفیرپاکستان با افسران بلند رتبه ی استخبارات نظامی آن در مزار حضور داشتند، جنگ شدیدی علیه طالبان در گرفت. طالبان بر خلاف توافقنامه ی که با ملک امضاء کرده بودند به جمع آوری اسلحه و برچیدن قدرت او از مناطق تحت کنترولش پرداختند. احمد شاه مسعود با استفاده از اوضاع، ملک را به مقاومت تشویق کرد و راه طالبان را در سالنگ جنوبی از عقب بست. او به سرعت به نیروهای آنها در شمال کابل حمله برد و نبرد سنگینی در سراسر شمال افغانستان و شمال کابل به جریان افتید. نخستین جنگ علیه طالبان و پاکستانیها در شهر مزار شریف توسط نیروهای حزب وحدت آغاز شد. سپس جنگجویان جنبش ملی و جمعیت اسلامی به طالبان حمله بردند. طالبان ضربه ی شدیدی خوردند. هزاران تن از نیروهای آنها کشته و اسیر شدند. صدها جنگجوی پاکستانی در میان کشته شدگان و اسیران بودند. احمد رشید نویسنده ی پاکستانی تعداد مقتولین پاکستانی را 250 تن و اسیران آنها را 550 نفر وانمود می کند. سفیر پاکستان و همراهانش پس از ساعاتی  اسارت در مزار شریف اجازه یافت وارد ازبکستان شود.

البته پاکستان علی رغم درگیری خود در افغانستان و حمایت گسترده از طالبان در اظهارات رسمی و دیپلوماتیک از بیطرفی سخن میگفت و گاهی در صدد میانجگیری در جنگ طالبان و مخالفان آنها می برآمد. نواز شریف صدراعظم پاکستان پس از شکست طالبان در مزارشریف و شناسایی رسمی دولت طالبان هیئتی را به ریاست رستم شاه مهمند در 28 اکتوبر 1997 (6عقرب 1376) به فیض آباد مرکز ولایت بدخشان اعزام کرد تا با رئیس دولت اسلامی که هنوز دولت مذکور در مجامع بین المللی به عنوان دولت رسمی مورد شناسایی قرار داشت، مذاکره کند. پس از سفر مهمند، برهان الدین ربانی رئیس دولت اسلامی مجاهدین نیز در دسمبر 1997 به پاکستان رفت و دریک کنفرانس مطبوعاتی خواستار روابط بهتر با پاکستان شد. رستم شاه مهمند سپس درآگست 1999 باردیگرپابه وساطت گذاشت تامیان طالبان و جبهه ی متحد مخالف طالبان صلح برقرار شود. وی با محمد یونس قانونی رئیس هیئت جبهه ی متحد مذاکره نمود اما قانونی گفت چون پاکستان در جنگ بیطرف نیست، هیئت پاکستانی نمی تواند به حیث میانجی عمل کند.

 

پاکستان و تجدید قوای طالبان پس از شکست درشمال:

هرچند شکست طالبان و پاکستان در مزار شریف مایه ی سرافگندگی پاکستان بود اما پاکستانیها دوباره به اکمال و تقویت طالبان پرداختند. گوهر ایوب وزیر خارجه ی پاکستان (پسر مارشال ایوب خان از پشتونهای پاکستان که مارشال مذکور در اواخیر دهه ی پنجاه و اوایل دهه ی شصت باکودتای نظامی قدرت رادرپاکستان بدست گرفت) روز های پس از شکست طالبان در شمال حین باز دید از کشورهای آسیای میانه از سیاست پاکستان در حمایت از طالبان دفاع کرد و گفت که طالبان علی رغم شکست درشمال دوباره به آن مناطق وسراسرافغانستان مسلط میشوند. اوطالبان رانماینده ی اکثریت پشتونهادر افغانستان خواند وسایرگروه ها رامؤظف به اطاعت ازطالبان کرد. وزیر خارجه ی پاکستان به سایرهمسایگان افغانستان وکشورهای منطقه هوشدارگونه گفت که پاکستان بهتر از هر کشور دیگر افغانستان را می شناسد.(32)

پاکستان از روابط نزدیک میان مخالفین طالبان به خصوص از مناسبات احمدشاه مسعود با هندوستان به شدت احساس نگرانی میکرد. هرچند کمک های دریافتی احمدشاه مسعود و جبهه ی مخالف طالبان از هند، ایران، کشورهای آسیای میانه و روسیه با کمک های پاکستان و عربستان سعودی به طالبان قابل مقایسه نبود، اما برای پاکستان مسعود و جبهه ی مخالف طالبان که مورد حمایت هند، دشمن سنتی پاکستان قرار داشت غیر قابل تحمل می نمود. معهذا پاکستانیها در پی آن شدند تا به هر قیمتی طالبان را در افغانستان حاکم بسازند و تمام مقاومت ها را علیه طالبان در افغانستان بشکنانند.

حلقه های و گروه های مختلف در پاکستان از استخبارات نظامی ارتش تا گروه های مذهبی وحکومت های ایالتی به تقویت دوباره ی طالبان آغاز کردند:« بعد از حمله ی طالبان به مزار شریف نشستی بین رهبران جماعت علمای پاکستان برهبری مولانا فضل الرحمن و مسئولین 12 مدرسه درشمال غرب پاکستان برگزار گردید تا برای تقویت ارتش طالبان تدبیری سنجیده شود. دراین نشست مشترک، مسؤلین مدارس پذیرفتند که مدرسه ها را به مدت یکماه تعطیل کنند، آنان پس از تعطیلی مدارس حدود هشت هزار طلاب را به افغانستان اعزام کردند. کمک های که طالبان از مدارس دیوبندی پاکستان دریافت می کنند به حدی است که جدای از حمایت های دولت و آژانس های اطلاعاتی پاکستان آنان می توانند به طور کامل به این کمک ها متکی باشند.»(33)

علاوه از مولانا فضل الرحمن و سمیع الحق از رهبران گروه های اسلامی پاکستان، سازمان استخبارات نظامی ارتش(I.S.I)، گروه های مختلف کشمیری،سازمان القاعده ی اسامه بن لادن و دولت عربستان سعودی در احیای مجدد نیرو و قدرت نظامی طالبان سهم گرفتند. صدها نفر داوطلب جنگجوی عرب و عجم سازمان القاعده از مسیر پاکستان و ولایت سیستان و بلوچستان ایران وارد جبهات جنگ در کنار طالبان گردیدند. شهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان جاسوسی عربستان سعودی در تابستان 1998 به قندهار رفت و پس از مذاکره با رهبران طالبان صدها وسیله ی نقلیه با مقادر هنگفت پول را در اختیار طالبان گذاشت:« درهمین زمان(اپریل 1998) طالبان از عربستان سعودی و پاکستان درخواست کمک کردند تا آنانرا در حمله ی دیگر برای تسخیرشمال یاری رسانند. شاهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان اطلاعات عربستان سعودی در اوسط ژوئن (اوایل سرطان) از قندهار دیدن کرد. پس از این دیدار سعودی ها چهارصد عراده تویوتای دوکابینیت و نیز کمک های نقدی در اختیار طالبان قرار دادند. آی.اس.آی پاکستان یک بودجه ی دو ملیارد روپیه ای(پنج ملیون دالری) برای تأمین نیازهای لجستیکی طالبان اختصاص داد. مقامات آی.اس.آی مرتب به قندهار سفر میکردند تا طالبان را در تدارک حمله ی شان یاری رسانند. درعین حال هزاران داو طلب افغان و پاکستانی از اردوگاه های مهاجرین و مدارس پاکستانی به صفوف طالبان پیوستند.»(34)

دولت پاکستان نه تنها به تقویت نیروهای طالبان کمک میکرد، بلکه حقوق ماهوار کارمندان ادارات طالبان را بمثابه ی یک ایالت پاکستانی از بودجه ی خود میپرداخت:« در 28 جون 1998 بخش اعتبار پولی وزارت دارایی پاکستان 300 ملیون روپیه(شش ملیون دالر) برای پرداخت حقوق کارمندان اداری طالبان در کابل، اختصاص داد. این اعتبار به وزارت امور خارجه اختیار میداد که در طول شش ماه بعدی برای پرداخت حقوق زمام داران افغانستان ماهانه 50 ملیون تخصیص دهد. وزارت امور خارجه ملزم بود این مبلغ را در بودجه ی خود وسایر وزارت خانه ها طوری پنهان کند که در ثبت رسمی بودجه ی 9-1998 آشکار نشود و ازچشمان کنجکاو کمک کنندگان بین المللی پاکستان که برای نجات اقتصادی بحران زده ی کشور خواهان قطع کامل کمک های دولتی بودند، بدور بماند. در سال مالی 8-1997 پاکستان حدود سی ملیون دالر کمک در اختیار طالبان قرار داد. پاکستان برای خود طالبان نیز زمینه ی خرید سلاح و مهمات را از اوکراین و اروپای شرقی فراهم کرد.»(35)

پس از احیای مجدد نیروی طالبان توسط پاکستان و متحدان منطقوی اش، طالبان در تابستان 1998 به بسیاری از ولایات و مناطق شمال کشور به شمول تالقان مرکز ولایت تخار دست یافتند. آنها تمام نیروهای مخالفین خود به استثنای احمدشاه مسعود را  درهم شکستند. طالبان در جولای 1998 حین تصرف شهر مزار شریف 9 تن از دیپلوماتهای ایرانی را تیرباران کردند. ایالات متحده ی امریکا علی رغم آنکه در روزهای کشتار دیپلوماتهای ایرانی، مناطقی را در ولایت خوست و ننگرهار به عنوان پایگاه های اسامه بن لادن به موشک بست، به جمهوری اسلامی ایران هوشدار داد که تمامیت ارضی افغانستان را محترم شمارد و از هرگونه حمله و تجاوزی بپرهیزد. ایران هزاران نیروی خود را پس از قتل دیپلومات هایش در مرز با افغانستان جابجا کرده بود.

 

پاکستان وطالبان در آخرین سالهای جنگ با احمدشاه مسعود:

در حالیکه برای پاکستانیها شکست کامل احمدشاه مسعود در افغانستان اهمیت داشت، اما مسعود پس از تسلط مجدد طالبان در تابستان 1998 به مزار شریف همچنان در میدان مقاومت علیه طالبان و پاکستان ایستاده بود. علی رغم آنکه احمدشاه مسعود پس از سقوط ولایات شمالی و مرکزی کشور بدست طالبان و فرار بسیاری از فرماندهان این مناطق در وضعیت دشوار قرار گرفت، از استمرار مقاومت و جنگ با طالبان و دخالت پاکستان سخن گفت. او از مجاهدین و مردم در داخل خواست تا علیه طالبان و نیروهای خارجی همراه آنها مقاومت کنند. همزمان نامه ای را عنوانی دولت و ملت ایالات متحده ی امریکا نگاشت و در آن، دخالت صریح و مستقیم پاکستان را در جنگ افغانستان توضیح نمود. در بخشی از این نامه که در اکتوبر 1998 به واشنگتن فرستاده شد، می آید:« ما در لحظات حساس تاریخ افغانستان و جهان قرار داریم. افغانستان به مرحله ی جدید مبارزه و مقاومت برای بقای خود به حیث یک ملت آزاد پا گذاشته است. . .  .  دست آوردهای زشت طالبان بدون کمک و دخالت مستقیم حلقه های حکومتی وغیرحکومتی پاکستان بدست آمده نمی توانست. 28 هزارتبعه ی پاکستان به شمول شبه نظامیان و مشاوران نظامی پاکستان، طالبان را در بخشهای مختلف همکاری میکنند. . .  .  درحال حاضر مابیش از پنجصد اسیر پاکستانی را در اسارت خود داریم. مردم افغانستان سلطه ی اختناق آمیز طالبان را نخواهند پذیرفت و مقاومت در افغانستان خاتمه نخواهد یافت.»(36)

اما ایالات متحده ی امریکا به مسعود و حرف های او اعتنایی نشان نمیداد. هرچند امریکایی ها به خصوص کارمندان سی.آی.ای با موصوف بر سر بازخرید موشک های استنگر و تبادله ی اطلاعات در مورد اسامه بن لادن تماس ها و روابطی برقرار کرده بودند، ولی در جنگ با حکومت طالبان از وی جانبداری نمیکردند. به نوشته ی مؤلف جنگ اشباح:«بسیاری از مامورین وزارت خارجه ی امریکا و قصر سفید از حوادث دهه ی نود و خشونت علیه افراد ملکی درکابل بعد از سقوط رژیم کمونیستی یاد میکردند که در آن وقت احمد شاه مسعود به حیث وزیر دفاع ایفای وظیفه میکرد. آنها اتهام وارد میکردند که او از قاچاق مواد مخدر پول بدست می آورد. به عقیده ی آنها او ارزش رفاقت با امریکا را نداشت.»(37)

احمدشاه مسعود پس از سقوط ولایات شمال به محور مقاومت علیه طالبان و پاکستان مبدل شد. او تالقان را در اکتوبر 1998 از تصرف طالبان دوباره بیرون کرد و جبهات جدید جنگ را در مناطق کوهستانی و لایات شمال ایجاد نمود. در اپریل 1999 ولایت بامیان به مدت کوتاهی از تسلط طالبان بیرون شد اما بعداً طالبان دوباره به آن ولایت مسلط گردیدند.

طالبان پس از سلطه ی مجدد به بامیان، به جبهات احمدشاه مسعود در شمال کابل و مناطق شمالی هجوم بردند. نیروهای طالبان از 28 جولای 1999(6 اسد1378) تا 4 آگست همین سال خود را به دهانه ی پنجشیر رساندند. در حالیکه امیرخان متقی وزیر اطلاعات و کلتور در کابینه ی طالبان در این روز خبرنگارن خارجی را غرض مشاهده ی شکست مسعود به گلبهار آورده بود و از سقوط قریب الوقوع پنجشیر به آنها مژده میداد، در فردای آنروز (5 آگست) احمد شاه مسعود در یک حمله ی ناگهانی نیروهای طالبان را در هم شکست و مناطق شمالی را دوباره از طالبان پس گرفت. در این جنگ بار دیگر طالبان و جنگجویان پاکستانی ضربه ی سختی دیدند. صدها نفر از جنگجویان پاکستانی کشته و اسیر گردیدند. در میان مقتولین پاکستانی  اجساد جمعی از افسران پاکستان در میدان جنگ باقی مانده بود. کرنیل حیدر و کرنیل ثناءالله از سوات صوبه سرحد، کرنیل سلیم از کوهات، کرنیل علیم شاه از ملتان پنجاب، میجر علیم و میجر اکبر علی از ایالت سند، میجر اعجاز الله از پشاور و کرنیل سجاد از مزار بلوچستان از افسران مقتول پاکستانی بودند.(38)

پس از این شکست بار دیگر مولوی فضل الرحمن و مولوی سمیع الحق فتوای جهاد را در پاکستان علیه احمد شاه مسعود صادر کردند. آنها از طالبان پاکستانی خواستند تا در جنگ علیه مسعود که از کافران کمک دریافت می کند در کنار حکومت طالبان قرار بگیرند. مطبوعات پاکستان در 13 آگست 1999 نوشتند که پنج هزار طلاب مدارس دینی پاکستان در سه روز گذشته غرض شرکت در جنگ علیه مسعود وارد افغانستان شدند.

پاکستان در اوایل ظهور طالبان و سقوط کابل بدست آنها کمتر به اعزام نیروی نظامی و داوطلب جنگی میپرداخت. چون طالبان نیروی جنگی خود را از ولایات جنوب  تکمیل میکردند. اما تلفات شدید طالبان در جنگ های شمالی و شمال افغانستان آنها را دچار کمبود  نیروی بشری ساخت. مردم در ولایات جنوب  افغانستان کمتر حاضر می شدند تا داوطلبانه به صفوف طالبان بپیوندند. از این رو پاکستان کار اعزام نیروی بشری جنگ طالبان را بدوش گرفت و آی.اس.آی با اعزام نظامیان معدود خود برای فرماندهی، انجام کارفنی و مشوره، اعزام هزاران داوطلب جنگی مدارس دینی پاکستان، گروه های افراطی کشمیر و آماده سازی زمینه ی ورود صدها داوطلب جنگجوی القاعده کمبود لشکر و نیروی رزمی طالبان را در تمام جبهات جنگ جبران کرد. پاکستان در سه سال اخیر حکومت طالبان بصورت پادگانها و قشله های لشکر جنگی طالبان در آمده بود. هر وقت که طالبان بسوی شمال شهر کابل و شمال افغانستان لشکرکشی میکردند و یا در خطوط جنگ دچار کمبود نیروی بشری میگردیدند، ملاهای پاکستانی فتوای جهاد صادر میکردند، دروازه های مدارس خود را می بستند و هزاران داو طلب جنگ را بسوی افغانستان سرازیر میکردند. دولت پاکستان در اظهارات رسمی از بیطرفی در جنگ افغانستان صحبت میکرد و جنگجویان پاکستانی را در لشکر طالب افرادی میخواند که بصورت خودسر و مخفیانه وارد افغانستان شدند.

پاکستان پس از شکست طالبان در شمال کابل به تقویت نیروی طالبان پرداخت. با ورود هزاران داوطلب جنگی از پاکستان، طالبان و نیروهای خارجی حامی آنها علیه جبهات احمدشاه مسعود دست به عملیات نظامی زدند. آنها در شمالی سیاست زمین سوخته را در پیش گرفتند. با هرگامی که در یک تعرض جنگی پیش مینهادند، در عقب خود خانه ها را ویران میکردند، ساکنانش را کوچ میدادند ، تاکستانها شانرا آتش میزدند و کاریز هایشانرا خشک میکردند.

طالبان پس از یکماه جنگ خونین شهر تالقان را در اواخر آگست 1999 به تصرف خود در آوردند. "انتنی دیویز" نویسنده و پژوهشگر آسترالیایی تعداد نیروهای خارجی را در جنگ تالقان شش هزار نفر وانمود می کند. او میگوید که در این میان چهار تا پنجصد نفر آنان افسران و نظامیان ارتش پاکستان بودند. این افسران پاکستانی در تصرف تالقان و بکار انداختن توپخانه و تانک های طالبان نقش عمده داشتند.(39)

یکی از مسئولین نیروهای مقاومت ضد طالبان قوت های شرکت کننده ی ارتش پاکستان را در جنگ تالقان مربوط به فرقه یا لشکر G9 یا فرقه ی "چرات" متشکل از دو کندک وانمود کرد. لشکر G9 یک لشکر محاربات کوهی پاکستان محسوب میشود که در منطقه ی چرات واقع در ایالت سرحد شمال غربی پاکستان مستقراست.(40)

پس از سقوط تالقان، پاکستان به تقویت بیشتر نیروها و افراد خود در جبهات طالبان پرداخت. زیراپاکستانیها خود رادریک قدمی پیروزی کامل درجنگ بامسعود وجبهه ی مخالف طالبان می پنداشتند. تسخیر پنجشیر و بدخشان این پیروزی را کامل میساخت. اما قبل از آنکه این پیروزی تکمیل شود، صفحه ی تحولات در افغانستان با حادثه ی 9 سپتمبر 2001 در خواجه بهاءالدین تخار و حادثه ی 11 سپتمبر در نیویارک و واشنگتن ورق خورد. 

 

نقش پاکستان در حادثه ی نهم سپتمبر 2001:

احمدشاه مسعود در نهم سپتمبر 2001(18 سنبلۀ 1381) در خواجه بهاءالدین ولایت تخار با حمله ی انتحاری افراد مربوط به سازمان القاعده به شهادت رسید. مسلماً شکست و نابودی مسعود برای دولت پاکستان و آی.اس.آی یکی از اهداف عمده ی آنها را در افغانستان تشکیل میداد. اما پرسش مهم این است که آیا دولت پاکستان و یا گروه ها و حلقه های سیاسی و نظامی پاکستانی به خصوص آی.اس.آی در قتل احمدشاه مسعود دست داشتند؟

پاسخ دقیق و درست به این پرسش بسیار دشوار است. نه تنها پاسخ این پرسش را در پژوهش های گسترده و عمیق باید جستجو کرد بلکه بخش اصلی پاسخ در این مورد به اعتراف و افشای عناصر سازمان استخباراتی ارتش پاکستان و رهبران طالبان و القاعده ارتباط می گیرد. در حالیکه وقوع چنین چیزی دست کم در سالهای بسیار دور آتیه هم چندان محتمل به نظر نمیرسد.

و اما بحث در مورد قرائن و شواهد دخالت حلقه ها و محافل سیاسی و نظامی پاکستان در حادثه ی نهم سپتمبر 2001  خواجه بهاءالدین یک امر محتملی است که زوایای تاریک این حادثه را اندکی روشن میکند. یکی از نکات پرسش برانگیز در مورد دخالت پاکستان در حادثه ی حمله ی انتحاری به جان احمد شاه مسعود، موجودیت ویزای یکساله ی "ملتی پل" سفارت پاکستان در پاسپورت های انتحار کنندگان عرب بود. ویزای ملتی پل پاکستان در پاسپورت های محمد کریم توزانی و محمدقاسم بقالی توسط خلیل الرحمن سکرتر اول سفارت پاکستان درلندن صادر شده بود. سکرتر اول سفارت پاکستان با دستور چه مقامی به عرب های مذکور ویزای کثیرالورود یکساله را به پاکستان صادرکرد؟ هنوز به این پرسش پاسخی ارائه نشده است. هیچکس سکرتر موصوف را در این موضوع مورد بازپرس قرار نداد.

یکی از نکات پرسش برانگیز دیگر در دست داشتن حلقات پاکستانی در حادثه ی ترور احمدشاه مسعود به انتقال کامره ی فیلم برداری انتحار کنندگان عرب از اسلام آباد به کویته و از آنجا به قندهار پس از ورود آنها به این شهر(قندهار) بر میگردد. آیا کامره ی فیلم برداری که در میان آن مواد منفجره جابجا شده بود، بدون آگاهی استخبارات پاکستان به خصوص استخبارات ارتش آن کشور از پایتخت پاکستان به کویته و از آنجا به قندهار انتقال یافت؟

اسامه در قندهار یک دفتر فرهنگی برای طالبان بنام مکتب الاعلام ایجاد کرده بود که مجلاتی را به زبان عربی و انگلیسی منتشر میکرد. یکی از کارمندان این دفتر می گوید:« معمولاً ماهانه یکبار وسایل مورد ضرورت مکتب العلام مانند وسایل کمپیوتر، رنگ وکاغذوسایر لوازم دفتر از طریق سفارت طالبان دراسلام آبادخریداری و بوسیله ی طیاره ی سازمان ملل متحد به قندهار حمل می شد. اما این بار در رسیدن وسایل تأخیر رخ داد و ما به مشکل مواجه گردیدیم. از اسلام آباد علت تأخیر را جویاشدیم. در جواب گفتند که ما وسایل مورد نیاز را تهیه کردیم و لی نظر به مشکلات ترانسپورتی آنرا به کویته فرستادیم تا از طریق زمین به قندهار ارسال گردد.

چند روز سپری شد تا اینکه دریک روز عصر پنجشنبه تعدادی کارتن به دفتر ما آورده شد. چون فردا نیز جمعه و تعطیل بود، جعبه ها را بدون این که بازکنیم در اتاقی نهادم و در را قفل کردم. شب هنگام مهمان یکی از رهبران القاعده بنام ابوحفص صغیر (موریتانیایی) بودم. تازه سفره ی غذا هموار شده بود که شخص دیگری با قیافه و سرو وضع افغانها به جمع ما پیوست. در جریان احوال پرسی متوجه شدم که او نیز عرب است. وی بزبان عربی به ابو حفص گفت که وسایل به قندهار رسیده، اما جزئیات آنرا دقیقاً نمی دانم. ابوحفص گفت که یک کارتن مربوط این شخص است، فردا برای دریافت آن خواهد آمد. فردا مرد مذکور همراه با ابوهانی و دونفر دیگر آمدند و ازمیان جعبه ها یک جعبه را که با چسپ زردرنگی به دقت بسته بندی شده بود جدا کرده بازنمودند. از میان اسفنج های نو داخل کارتن، یک کمره ی ویدیویی کهنه و رنگ و رو رفته نمایان شد. من نتوانستم تعجب خود را از دیدن کمره ی کهنه در میان کارتن و اسفنج های محافظتی جدید آن پنهان کنم و همین موضوع سبب دستپاچگی آنها شد. فوراً کمره را برداشته و دفتر ما را ترک کردند. . . . »(41)

قبل از آنکه تروریستان عرب القاعده حمله ی انتحاری را انجام بدهند، هزاران نفر ار جنگجویان پاکستانی و عرب به جبهات تخار انتقال یافته بودند. بخش اعظم نیروهای خارجی و پاکستانی از جبهات شمال کابل و سایر مناطق به تخار آورده شدند. وقتی احمد شاه مسعود در اوایل آگست 2001 (15 سنبله ی 1380) عملیات تهاجمی را علیه مواضع طالبان در خواجه ی غار براه انداخت، نه تنها به هیچ پیروزی و پیشروی دست نیافت بلکه به مقاومت و آتش شدید لشکر انبوه و بیشماری روبرو شد که تا آن زمان در این جبهات سابقه نداشت. درجریان عملیات صدای چهل شبکه ی پاکستانی و عرب شنیده شد که به زبان عربی و اردو صحبت میکردند. نکته ی قابل تأمل در جابجایی این هزاران نیروی خارجی این بود که بسیاری از این نیروها بصورت مخفیانه و شب هنگام و حتی پنهان از دید جنگجویان داخلی طالبان در نقاط مختلف خطوط اول جنگ استقرار یافتند. در میان هزارن جنگجوی مدارس پاکستانی و گروه های کشمیری که در خطوط جبهات تخار جابجا شدند، ده ها تن از افسران و نظامیان ارتش پاکستان و آی.اس.آی نیز قرار داشت. این نظامیان پس از تهاجم امریکا بر طالبان که موجب فروپاشی حکومت آنها گردید، در پرواز های شبانه ی هواپیماهای پاکستانی از فرودگاه ولایت قندز به پاکستان منتقل گردیدند. تمام نیروهای خارجی انتقال یافته به جبهات تخار در انتظار بسر مبردند. مسلم بود که این نیروها برای دفاع از جبهات تخار گرد نیامده بودند. شمار و آرایش نیروهای حکایت از آن داشت که آنها منتظر انجام یک حمله ی وسیع تعرضی در جبهات جنگ هستند. حمله ی انتحاری به جان احمدشاه مسعود نشان داد که نیروهای مذکور در انتظار وقوع این حادثه بسر میبردند. اما پرسش مهم این است که آیا آی.اس.آی و حلقه های دیگر پاکستانی، بدون مشارکت و اطلاع در برنامه ی ترور احمدشاه مسعود، جنگجویان پاکستانی و نظامیان آن کشور را به جبهات تخار اعزام کردند؟ آیا اعزام هزاران جنگجوی پاکستانی و کشمیری و ده ها نظامی ارتش پاکستان و استخبارات نظامی آن به جبهات جنگ در تخار و انتظار آنها برای انجام عملیات نظامی بیانگر دخالت و مشارکت مسؤلان و دست اندرکاران پاکستانی مرتبط به جنگ افغانستان در حادثه ی نهم سپتمبر 2001 خواجه بهاءالدین نبود؟

 

نگاهی به چگونگی مناسبات میان طالبان و پاکستان:

دراین تردیدی وجود ندارد که طالبان از آغاز ظهور تا کرسی قدرت و تا زوال و فروپاشی مورد حمایت پاکستان قرار داشتند. اما نکته ی اصلی و مورد بحث دراین امر چگونگی کم و کیف این روابط و مناسبات است. آیا واقعاً طالبان یک گروه دست نشانده ومطیع اهداف و خواست های پاکستان بودند؟ و آیا اکنون نیز طالبان یک گروه تحت فرمان دولتمداران پاکستانی و استخبارات نظامی آن کشور هستند؟

زمانیکه کاروان پاکستانی در 29 اکتوبر 1994 به هدایت ژنرال نصیرالله بابر ازکویته بسوی قندهار حرکت کرد، ملا بورجان و ملاترابی از فرماندهان طالبان با کار وان همراه بودند. وقتی کاروان در بیست کیلومتری شهر قندهار از سوی قوماندانان تنظیم های جهادی قندهار متوقف گردید، نیروهای طالبان به نجات کاروان پرداختند و راه را برای حرکت کاروان باز کردند. وقتیکه ژنرال بابر وزیر داخله ی پاکستان پس از تصرف کابل بدست طالبان به مزار شریف رفت تا توافق عبدالرشیددوستم را در اتحاد با طالبان جلب کند، ملامحمدغوث وزیر خارجه ی طالبان بدون هیچ طرح و نظری تنها بدنبال بابر در رفت و آمد بود. ژنرال بابر در وزارت داخله ی پاکستان دفتری را گشود تا کمک لوژستیکی و مالی را به طالبان از بودجه ی وزارت خانه های دولت پاکستان تأمین کند:« ژنرال بابر وزیر داخله ی پاکستان در زمینه های غیر نظامی از طالبان حمایت میکرد. او در وزارت داخله دفتری برای توسعه ی تجارت افغانستان باز کرد که وظیفه ی آن درظاهرهمآهنگ نمودن کلیه فعالیت هایی بودکه تسهیلات لازم رابرای مسیر تجارتی آسیای میانه فراهم کند. امادرحقیقت این دفترمؤظف بودکمک های لجستیکی را برای طالبان ازمحل بودجه وزارتخانه های دولت و نه منابع سری فراهم کند.

بابر به شرکت مخابرات پاکستان دستور داد در درون شبکه ی سراسری پاکستان یک شبکه ی تیلفونی برای طالبان راه اندازی کند. با انجام این طرح، از هر نقطه ی پاکستان می شد با استفاده از کد 081 (کدکویته) با قندهار مانند داخل پاکستان تماس برقرار کرد. گروه های شبه نظامی مرزی با نظارت مستقیم بابر به طالبان کمک کردند تا برای فرماندهان شان شبکه ی داخلی بی سیم بوجود بیاورند.»(42)

تنها نصیرالله بابر در کرسی وزارت داخله ی پاکستان حامی و پشتیبان طالبان نبود. استخبارات نظامی ارتش پاکستان (I.S.I) نیز در پشت سر طالبان قرار داشت. افسران و ژنرالان آی.اس.آی در جریان جنگ و اقتدار طالبان نقش بیشتر از نصیرالله بابر را در حمایت و تقویت طالبان ایفا کردند. به همین گونه طالبان از همان آغاز مورد حمایت کامل برخی از گروه های مذهبی و سیاسی، حلقه ها و عناصر حکومتی و غیر حکومتی تا مافیای قاچاق و تجارت مواد مخدر پاکستان قرار گرفتند. اما نکته ی مهم علی رغم وابستگی طالبان به مراجع مختلف پاکستان و گستردگی میزان حمایت این مراجع به بی اعتنایی و سرکشی آنها از حامیان پاکستانی شان بر میگردد. این سرکشی پیوسته در سالهای حاکمیت طالبان افزایش یافت. احمد رشید خبرنگار و تحلیلگر پاکستانی بی اعتنایی و بغاوت طالبان را در سالهای حکومت آنها در برابر پاکستان ناشی از اختلاف و هم پاشیدگی ساختار قدرت در پاکستان دانست و پاکستان رانه ارباب طالبان بل قربانی آنها ارزیابی وپیش بینی کرد:«ارتباط گسترده ی طالبان با مؤسسات دولتی، احزاب سیاسی، گروه های مذهبی، شبکه ی مدارس، مافیای مواد مخدر و تجار و بازرگانان زمانی برقرار شد که ساختار قدرت در پاکستان دچار اختلاف و از هم پاشیدگی گردید. طالبان با استفاده از این ارتباط وسیع توانستند بین حامیان شان رقابت بوجود بیاورند و حتی نفوذ شان را در پاکستان گسترش دهند. آنها با پشت گرمی وزارتخانه ها و مافیای حمل و نقل، هرازگاهی در برابر خواسته های آی.اس.آی مقاومت میکنند وگاهی باجلب حمایت حکومت های ایالتی بلوچستان وایالت سرحد، ازدستورات حکومت مرکزی سرباز می زنند. با توفیقات روز افزون جنبش طالبان برابهام این امرکه چه کسی نقش رهبری را دارد و چه کسی پیرو است، افزوده شد. اکنون پاکستان پیش از آنکه ارباب طالبان باشد خود یک قربانی است.»(43) 

اینکه انگیزه های طالبان در سرکشی  از دولت پاکستان و آی.اس.آی به ایجاد رقابت در داخل حلقه های مختلف پاکستان از سوی آنها بر میگشت یا به استقلالیت و یا به تفکرات قبیلوی وتشتت افکارسیاسی آنها، جای تأمل وبحث فراوان دارد. طالبان نه تنها در دوران اقتدار وحاکمیت شان بعضی اوقات دست رد به سینه ی ژنرالان ودولتمداران پاکستانی میزدند وحرف آنها راناشنیده میگرفتند، بلکه گاهی با ولی نعمتان عربستان سعودی خود با سرکشی و تحقیر برخورد میکردند. باری ملاحسن وزیر خارجه ی طالبان با خشونت و خشم به سلمان العمری سفیر عربستان سعودی درکابل که با لحن تندخواستارحل مشکل اسامه بن لادن شد، گفت:«مابه شمابه این دلیل احترام میگذاریم که قبله ی ما در سرزمین مقدس عربستان قرار دارد و گرنه غیرت و مردانگی شما از قبل معلوم است.»(44)

ملاعمر رهبر طالبان در برابر شاهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان استخبارات سعودی و رئیس آی.اس.آی که در19سپتمبر 1998 به قندهار رفته بودند و از رهبر طالبان خواستند تا اسامه را تحویل بدهد، با لحن بسیار تند و توهین آمیز با شاهزاده ی سعودی برخورد کرد. او در مقابل چشمان ترکی الفیصل خانواده ی سلطنتی سعودی را به عنوان دست نشاندگان امریکا و دنیای کفرمورد طعن و ناسزاگویی قرار داد. هرچند دولت سعودی سپس روابط دیپلوماتیک خود را با طالبان قطع کرد و سفیر آنها را از ریاض بیرون ساخت.

حرف ناشنوی و سرکشی طالبان از مقامات دولتی پاکستان پس از شکست آنها در می 1997 در مزارشریف و ولایات شمال آغاز شد و تدریجاً افزایش یافت. طالبان که با اطمینان عزیز احمد سفیر پاکستان در کابل و افسران آی.اس.آی در مورد همکاری ملک و قوماندانان جنبش ملی دسته دسته بسوی شمال رفتند با تغیر ناگهانی اوضاع و اشتعال جنگ، هزاران تن از نیروهای خود را از دست دادند. پس از آن بی اعتنایی و سرکشی طالبان در برابر زمام داران و افسران آی.اس.آی که اطمینان غلط آنها را در قتل هزاران تن نیروهای خود دخیل میدانستند، بیشتر شد. احمد رشید نویسنده و تحلیلگر پاکستانی در سالهای حاکمیت طالبان، ناتوانی آی. اس.آی را در کنترول طالبان به تعصب و انعطاف ناپذیری خود آی.اس.آی ارتباط میدهد:« آی.اس.آی که عملاً اجرای سیاستهای پاکستان در قبال افغانستان را به عهده دارد، نه به ارزیابی های نقادانه و مخالفت های توأم با حسن نیت برای تغیر اوضاع مجال میدهد، و نه حاضر است تغیرات بوجود آمده در شرایط متحول ژیوپلتیک را بپذیرد. آی.اس.آی قربانی تعصب و انعطاف ناپذیری خودش شده است، تا جاییکه حتی توان کنترول واقعی طالبان را هم ندارد. کلیه عوامل این سازمان در قسمت افغانستان تعدادی از افسران پشتون هستند که اکثر شان گرایشهای شدید بنیاد گرایانه ی اسلامی دارند. این مجموعه از افسران پشتون که روابط نزدیکی ابتدا با حکمتیار و سپس با طالبان داشتند، طرح شان را در راستای توسعه ی قدرت پشتونها و اسلام بنیاد گرا در افغانستان به قیمت قربانی کردن اقلیتها و اسلام معتدل گسترش دادند. به گفته ی یک افسر بازنشسته،"این افسران طالب تر از طالبان شدند." درنتیجه ی تحلیل آنها از اتحاد ضد طالبان و سیاست انتقال انرژی کاملاً ناقص، کلیشه ای و انباشته از فرضیه های غلطی است که اغلب از پیش فرض های جزم گرایانه ی آیدیولوژیک ناشی می شود، تا واقعیت های عینی. اما هنگامیکه آی.اس.آی به حمایت از طالبان پرداخت، آنقدر نفوذ داشت که دولت وقت نمی توانست عملکرد هایش را زیر سوال ببرد.»(45)

برای زمام داران پاکستانی حمایت از طالبان نه تنها از این لحاظ اهمیت داشت که توسط آنها دولت مجاهدین برهبری برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود به عنوان دولت نامطلوب و دارای روابط نزدیک با هندوستان سرنگون می شد، بلکه آنها در حاکمیت طالبان در صدد دست یافتن به خواستها و اهداف دیگری نیزبودند. تأسیس یک دولت پشتون از عناصر و حلقه های مورد نظر خودشان در افغانستان مبتنی بر استراتیژی قبلی، تشکیل پایگاه برای نیروهای جنگجوی کشمیری در افغانستان و مشارکت در جنگ کشمیر، ایجاد زمینه ی مساعد تجارت با آسیای میانه از طریق افغانستان و انتقال انرژی آسیای مرکزی به پاکستان و پایان دادن به منازعه ی تاریخی با پاکستان بر سر دیورند از این اهداف محسوب می شد. هرچند طالبان، جنگجویان و استقلال طلبان کشمیری به خصوص گروه های اسلامی آنرا در میان خود جای دادند اما آنها از جنگجویان کشمیری بیشتر درجنگ با مخالفان خود استفاده کردند. زمامداران پاکستان و بیشتر ازهمه نصیرالله بابر وزیرداخله ی آن کشور که برای رفت و آمد کاروانهای تجارتی پاکستان بی صبری نشان میدادند در طول حاکمیت طالبان به چنین آرزویی نرسیدند. طالبان مرز دیورند را نیز برسمیت نشناختند. پاکستانیها در نخستین روزهای پس از تسلط طالبان به پایتخت شناسایی مرز دیورند را در کابل و قندهار با رهبران طالبان مطرح ساختند. وحید مژده از کارمندان ارشد وزارت خارجه درحکومت طالبان که ازنزدیک شاهدمذاکرات طالبان و پاکستانیها در این مورد بود میگوید:« ملاعمر وسایر رهبران طالبان که دراین مورد کاملاً خالی ذهن بودند، در ابتدا به پاکستانیها روی خوش نشان دادند و بعداً ملاعمر شخصاً از وزارت خارجه تقاضا نمود که سه فوتو کاپی از قرار داد مذکور را برایش بفرستند. طالبان به زودی به حساسیت این موضوع پی بردند و متوجه شدند که مسئله ی دیورندیک اختلاف مرزی ساده از نوعی که مثلاً با ایران دارند نیست.» مژده میگوید که در آن دوره پاکستانیها باجلو آوردن پوسته های مرزی خودبداخل خاک افغانستان دست به تحریکاتی در نقاط مرزی زدند تا طالبان را وادار به تصمیم گیری بر حل منازعه ی دیورند کنند. اما طالبان از اقدام عملی بر سر این موضوع خود داری کردند.(46)

ژنرال پرویز مشرف رئیس دولت پاکستان در حالیکه کمک پاکستان را به ظهور و قدرت یابی طالبان تایید میدارد و یکی از دلایل این کمک را به ایجاد صلح در افغانستان از سوی آنها وانمود می کند، سپس صلح طالبان را به "صلح و خاموشی در گورستان" تشبیه می نماید. افزون بر آن ، او ادعا میکند که پاکستان با حاکمیت طالبان، نفوذ خود را برآنها از دست داد:« وقتی ملاعمر به قدرت رسید، چند بار به پاکستان دعوت کردیم، اما همواره رد کرد. دلیلش هم شرایط جنگی کشورش اعلام می شد. همچنین پیشنهاد دادیم که او را برای ادای حج عمره به مکه می فرستیم، اما این درخواست هم رد شد. او مرتب نمایندگانی از دستگاه استخباراتی ما را می دید، اما هرگز به فرماندهان منطقه یی اش اجازه نمیداد با ما تماس برقرار کنند. میگفت که فرماندهانش مدام درگیر عملیات نظامی اند. بنا براین، رابطه ی ما با طالبان هرگز دلنواز نبوده است، در حقیقت آنها افراد بسیار ناراحت کننده یی بودند.»(47)

هرچند در ادعای ژنرال مشرف که گویا پاکستان نمی توانست با فرماندهان محلی طالبان ارتباط برقرار کند، دروغ آشکاری نهفته است،  اما علی رغم ادعای ناخشنودی و نارضایتی از طالبان، وی خودداری از حمایت طالبان را غیر ممکن می خواند:« این کار برای ما ممکن نبود. طالبان همه از قوم پشتون منطقه ی هم مرز با ایالت های بلوچستان و شمال غربی سرحد پاکستان بودند که یک جمعیت بزرگ پشتون دارد. ما رابطه ی خانوادگی و نژادی محکمی با طالبان داریم. مخالفان طالبان، ائتلاف شمال متشکل از تاجیکها، ازبیکها و هزاره ها بودند که تحت حمایت روسیه، ایران و هند قرار داشتند. چگونه ممکن است حکومتی در پاکستان متمایل به ائتلاف شمال باشد؟ چنین تمایلی می توانست باعث ستیزه جدی و مشکلات امنیتی در داخل پاکستان شود.»(48)

پرویز مشرف وقتی پس از 11 سپتمبر 2001 بر سر دوراهی تداوم حمایت از طالبان یا اتخاذ سیاست جدید مخالفت و مخاصمت با طالبان قرار  گرفت، این ناممکن برای ژنرال حاکم پاکستانی ممکن شد. مشرف آنچی را که "رابطه ی خانوادگی و نژادی محکم با طالبان" میگوید، لگدمال کرد. هرچند او پس از پشت سرگذاشتن دوران پرمخاطره بر سر دوراهی، در سالهای پس ازسقوط حکومت طالبان مجدداًبه سیاست پشتیبانی ازطالبان روی آورد.

پرویز مشرف پس از آنکه هوشدار "ریچارد ارمیتاژ" معاون وزیر خارجه ی امریکا را در صورت خود داری از ماندن در کنار امریکا علیه تروریزم میشنود که پاکستان را با بمباران به عصر حجر بر میگرداند، دلایل اطاعت از امریکا را بر می شمارد در مورد پشت کردن به طالبان و حکومت شان می گوید:« سوال نهایی که وجود داشت این بود که آیا ویرانی پاکستان در راه طالبان ، در جهت منافع ملی این کشور است؟ آیا طالبان ارزش آنرا داشتندکه ما به خاطر شان دست به انتحار می زدیم؟ پاسخ این سوال یک نه محکم است. . .   .

طالبان شانس باقی ماندن را نداشتند. پس چرا ما منافع ملی خود را در راه یک رژیم بدوی قربانی می کردیم که چه دیریا زودباشکست روبرو می شد؟»(49) 

آنچی را که مشرف و زمام داران پاکستانی بعداً در مورد افراد القاعده و برخی از عناصر طالبان انجام دادند، بیشتر یک معامله و انسان فروشی بر سر پول بود. شاید آن نیز از دیدگاه ژنرال مشرف و ژنرالان پاکستانی اقدامی در جهت منافع ملی پاکستان بود که به قول مشرف افراد بی ارزشی را(طالبان و متحدین عرب شانرا) قربانی این منافع میکردند. وقتی مامورین پاکستانی ملاعبدالسلام ضعیف سفیر طالبان در اسلام آباد را برای امریکایی ها تحویل میدادند برای او گفتند که دیگر شخص محترمی نیستید:«

Your Excellency you are no more Excellency! (جناب محترم! شما ازاین به بعد محترم نیستید.)

هرچند پاکستانیها در زمان تسلیم دادن او به نظامیان امریکایی ادعا کردند که سفیر مذکور را از کشور پاکستان اخراج کردند و او را داخل خاک افغانستان ساختند، اما سفیر طالبان میگوید که او را از اسلام آباد به پشاور انتقال دادند و در آنجا با تحقیر و شکنجه در محضر امریکایی ها به نظامیان امریکایی تحویل دادند:«درهمان لحظه ی که به امریکایی ها تسلیم داده شدم، ناگهان عده ای به من حمله کردند مانند کرگس ها که بصورت مشترک حمله ور میشوند. با مشت و لگد به جان من افتادند و بالای من فریاد میزدند. ازلباس هایم گرفته و به هرجانب مرا می کشیدند و می غلطانیدند. با چاقو لباس هایم را پاره کردند. در همین حال پارچه ی سیاه از چشم هایم کنار رفت و دیدم که سربازان بی غیرت پاکستانی در یک صف به حالت احترام نظامی ایستاده اند و در جهت دیگر سربازان امریکایی. تعداد زیادی موترهای پاکستانی ها از جمله یک موتر با نمبر پلیت خاص جنرال نظامی ایستاده بودند و تماشاگر این صحنه بودند. امریکایی ها در ضمن لت و کوب، مرا برهنه نیز کردند و این اصطلاح محافظین ننگ و ناموس دین مقدس اسلام، خاموشانه شاهد این جریان بودند و برای تسلیمی من مراسم تشریفات برپا کردند.»(50)

 


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده در تاریخ 20 سرطان 1388
نام شما / ایمیل شما