ا وضاع سياسي بُست از ورود اسلام تا پايان امويان
نويسنده: سيدمحمدرضا عالمي
چكيده:
شهر بست، واقع در شرق سيستان كه در اوايل خلافت عثمان فتح شد، به دلايلي همچون دورافتاده و مرزي بودن، سكونت اقوام و گروههاي مختلف سياسي و مذهبي، تا مدتها پس از آن محل درگيري خلافت و حكومتهاي محلي غيرمسلمان بود؛ درنتيجه بسياري از خوارج، شورشيان و مخالفان حكومت اموي در آنجا ريشه دوانيده و قدرت يافتند. اين ويژگيها باعث بهوجود آمدن جريانهاي گوناگون و تاثيرگذار در اين نقطه از جهان اسلام شد كه گاهي موجوديت خلافت اموي را به خطر ميانداخت.
واژههاي كليدي: بست، سيستان، فتوحات اسلامي، خوارج، كابلشاه، امويان.
درآمد:
فتوحات اوليه مسلمانان در شرق سرزمينهاي اسلامي در دوره خلافت خليفه دوم،گرچه به سيستان رسيد ولي تثبيت و گسترش نيافته و به شرق آن، شهر بست نرسيد و با مقاومت سرسختانه مردم و حكومتهاي محلي روبرو شد، اما به دليل موقعيت سوقالجيشي مهمي كه اين شهر داشت، چشمپوشي از آن غير ممكن مينمود.
شهر بست دستكم از دو جنبه بسيار مهم بود؛ جنبه اول از نظر نظامي و فتوحات بود كه اين شهر دروازه هند (سند)، زابلستان و غور محسوب ميشد و دست يافتن به آن مناطق غيراسلامي، مستلزم تسلط بر شهر بست بود؛جنبه ديگر كه ميتوان آن را دليل اصلي به وجود آمدن اين شهر دانست، بُعد اقتصادي آن بود. ويژگي اخيربيشتر به جهت موقعيت تجاري آن و واقع شدن در كنار ملتقاي رودهاي بزرگ هيرمند و ارغنداب بود؛ از دوران باستان از طريق اين شهر تجارت بين سرزمينهاي اطراف برقرار بوده و اين شاخصه را ميتوان از يافتههاي كاوشهاي باستاني در منطقه بُست مانند مهرهاي حكاكي شده كه يكي از ابزار مهم تجارت بوده است،[1]به خوبي دريافت.
ويژگيهاي شهر بُست از ديد فاتحان اسلامينيز به دور نمانده بود؛ آنان علاوه بر استفاده از موقعيت سوق الجيشي اين منطقه و شهر بُست براي بسط فتوحات به دره سند و سرزمين هند و درگيري با رتبيل كه در شرق بُست قدرت داشت، به اهميت بازرگاني و تجاري آن، جهت ارتباط تجاري سرزمينهاي اسلاميبا هند از طريق اين شهر، توجه بسيار داشتهاند. به همين جهت است كه در همان اوايل فتح، همراهي بازرگانان را با سپاهيان مسلمان مشاهده ميكنيم.[2]
ما در اين نوشتار برآنيم تا چگونگي فتح اين منطقه وجريانهاي سياسي تاثير گذار در آن را با توجه به گروههاي قومي، سياسي و مذهبي،از ابتداي ورود اسلام تا پايان خلافت اموي، مورد بررسي قرار دهيم.
1ـ دورة فتح و خلفاي راشدين
1-1. بست در آستانه فتح
در آستانه فتح سيستان و به تبع آن شهر بُست توسط مسلمانان و اعراب، حكومت ساساني دوران ضعف و انحطاط خود را ميگذرانيد و با به وجود آمدن اختلالاتي در تشكيلات اداري و نظامي آن، به ويژه در پي تحمل شكستهاي سنگين در نبردهاي قادسيه، جلولا و نهاوند، حكومتهاي محلي فراواني كه در شرق دولت ساساني وجود داشتند كم كم از تسلط قدرت مركزي برخود كاستند و تقريباً مستقل عمل ميكردند به طوري كه عملاً، تنها قدرت نظامي اين امراي محلي از مرزها، شهرها و مناطق مسكوني محافظت ميكردند؛[3] احتمال ميرود كه يزدگرد آخرين پادشاه ساساني بدان علت به سوي سيستان فرار نمود،[4] كه تصور ميكرد اميران حكومتهاي محلي در شرق دولت ساساني قادر به مقابله با اعراب هستند.
در ولايت سيستان در هنگام اولين فتوحات اسلامي، مرزباني به نام ايران بن رستم بن بختيار[5] و از كرانههاي هلمند تا كابل حكمراني به نام رتبيل (كابلشاه) ودر بلاد مجاور فرمانروايان محلي متعدد حكومت ميكردند؛[6] چنانكه از منابعي چون فتوح البلدان و الكامل ابن اثير بر ميآيد مردم سيستان با مردم قندهار و همچنين با تركها، اقوام و حكومتهاي محلي ديگر در آن اطراف در جنگ بودهاند[7] و پيوسته مرزهاي بين آنها جا به جا ميشده است و حتي اين كشمكشها در دوران اسلاميتا زمان اموي ادامه داشته است؛ بنابراين شهر بُست و توابع آن كه در مناطق مرزي اين حكومتهاي محلي قرار داشته است را نميتوان به قطع گفت كه در دست كدام يك از اين حكومتهاي محلي قرار داشته و يا حتي حكومت محلي مستقل و مخصوص به خود داشته است.
پس از ظهور اسلام، در دوران خلافت عمر به سال 23هـ يكي از سرداران اسلام به نام عاص بن عمرو به همراه عبدالله بن عُمير به سوي سيستان حركت كرد و با مردم آن سرزمين جنگيد و سپس آنها را در زرنج مركز سيستان به محاصره گرفت، محصورين ناگزير درخواست صلح كردند به شرط آنكه شهر و اراضي آن از مسلمين و فاتحان باشد و مراتع و شكارگاهها از تجاوز آنها مصون و براي مردم محفوظ بماند. بدين ترتيب و در پي ايجاد صلح مردم سيستان ملزم به پرداخت خراج شدند.[8]
به نظر ميرسد كه عاصم بن عمرو از شهر زرنج و اطراف آن فراتر نرفته و به شهر بُست نرسيده باشد؛ زيرا در هيچ يك از منابع ذكري از پيشروي عاصم به ديگر نواحي سيستان از جمله بُست نشده است.
پس از مراجعت عاصم از سيستان، مردم آن ديار پيمان شكستند[9] و در سال سيام هجري عبدالله بن عامر بن كريز كه به مقصد خراسان حركت كرده بود؛ مجاشع بن مسعود سلمي را به سيستان فرستاد، كه وي با دادن كشتههاي بسيار بازگشت[10] و قادر به فتح دوبارة سيستان نشده، در نتيجه به بُست نيز نرسيد.
چون خبر شكست مجاشع به عثمان خليفه وقت رسيد، وي ربيع بن زياد بن انس بن دَيّان الحارثي را با سپاهي به نزد عبدالله بن عامر فرستاد و پيغام داد كه وي را روانه ديار سيستان كند.[11]
عبدالله بن عامر كه با سپاهش در مسير خراسان به سيرجان كرمان رسيده و در آنجا اردو زده بود، ربيع بن زياد را روانه سيستان نمود.[12]
ربيع بن زياد پس از حركت از نزد عبدالله بن عامر كه در سيرجان اردو زده بود، در «فهرج» فرود آمد؛ سپس از صحراي آن گذشته[13] ودژ «زالق» را در روز مهرگان به تصرف در آورد؛ آن گاه به سوي «كركويه»، كه در 5 ميلي زالق رفت و مردم آنجا از در صلح در آمدند؛ سپس به سوي روستاي هيسون رفت و پس از تصرف بدون جنگ آن، به زالق بازگشت و از آنجا چند راهنما براي فتح زرنج گرفت؛[14] وي پس از آن از هيرمند گذشته و به «زِرِشت» در نزديكي زرنج رسيد؛ با مردم آن به سختي جنگيد و سپس «ده ناشروذ»[15] و سپس «شرواذ»[16] را گشود و پس از جنگي با اهل زرنج آن شهر را محاصره نمود.[17]
در پي محاصره شهر زرنج مرزبان يا شاه سيستان ـ به نام ايران بن رستم بن آزاد بن بختيارـ با مشورت موبدِ موبدان و ديگر بزرگان، نزد فرمانده سپاهيان مسلمان پيك فرستاد و خواستار صلح شد؛[18] ربيع در حاليكه بر روي كشتهگان نشسته و تكيه داده بود؛ مرزبان به ملاقات او آمد و درازاي هزار بردة جام زرين به دست صلح نمود[19] و قرار بر اين شد كه سيستان هر سال يك ميليون درهم خراج بپردازد.[20]
پس از اتمام كار شهر زرنج، ربيع بن زياد به سوي دره سناروذ[21] [از انشعابات هيرمند] و بعد خواش رفت و سپس قصد بُست را نمود.مردم بُست از ربيع فرمانبرداري نكرده و با او جنگيدند در نتيجه عده بسياري كشته دادند و اسيران زيادي به نزد خليفه وقت، عثمان فرستاده شدند؛ از جمله عبدالرحمن- كه بعدها دبير حجاج شد و سليمان بن عبدالملك او را عامل خراج عراقين نمود- حصين بوالحرث، بسام و سالم بن ذكوان و پسر مولي بن مازن كه از بندگي آزاد شده، خود بندگان بسياري يافتند. اين فتح، اولين فتح اسلامي شهر بُست محسوب ميشود.[22]
ربيع پس از فتح بُست به سوي «قريتين» كه تيمارگاه اسب رستم بود رفت؛[23]به نقل تاريخ سيستان، وي پس از آن به بُست بازگشت[24]ولي بلاذري بازگشت ربيع را از قريتين به زرنج ميداند، و ميگويد وي دو سال در آنجا اقامت كرده؛ سپس به نزد عبدالله بن عامر بازگشته است و در ادامه مدت حكومت وي را بر سيستان 5/2 سال ذكر ميكند،[25] اما ابن اثير مدت امارت ربيع را 5/1 سال دانسته است.[26]
كاتب و منشي ربيع در مدت امارت وي، دانشمند مشهور حسن بصري بود. [27]
ربيع بن زياد قبل از بازگشت به نزد ابن عامر، شخصي به نام حارث بن كعب را جانشين خود نمود، لكن اهل زرنج وي را بيرون كردند و دروازههاي شهر را بستند.[28] به نظر ميرسد كه مردم شهر بُست نيز به واسطه اين خلاء قدرت، اعراب را از شهر خود بيرون رانده باشند.
1-4 ـ فتح دوباره شهر بُست
پس از رفتن ربيع بن زياد و اخراج جانشين وي توسط مردم، عبدالله بن عامر بن كُريز بن ربيعه بن حبيب بن عبدشمس حاكم خراسان، پسر عمّ خويش[29] عبدالرحمن بن سمره بن حبيب بن عبد الشمس بن عبد مناف را با سپاهي آراسته به سوي سيستان فرستاد. وي ابتدا وارد زرنج شد و در يكي از روزهاي اعياد پارسيان، قصر مرزبان را محاصره كرد و مرزبان عذر خواسته، در ازاي دو هزار غلام و دو ميليون درهم صلح نمود. سپس عبدالرحمن بر هرچه ميان زرنج و كش تا ناحيه هندوستان بود را متصرف شد و از ناحيه رخج تا ديار داور را به دست آورد و مردم آنجا را در كوه «زور» يا «زوز» به محاصره گرفت و با مردم آنجا در نهايت صلح كرد و به بتكده زور داخل شد؛ دستان بت زرين آن را قطع نمود و دو ياقوت كه در چشمان بت بودند را به مرزبان داد و گفت: «بدان از اين بت سود و زياني بر نخيزد.».[30]
به گفته بلاذري در فتوح البلدان عبدالرحمن پس از جريان كوه «زور» با مردم بُست عهد صلح بسته است؛[31] ولي در منابع ديگر اشارهاي به تصرف يا صلح با مردم بُست نشده است؛ بطور مثال الكامل پس از تصرف زرنج مركز سيستان به تصرف نواحي آن تا كش و از ناحيه رخج تا داون كه به احتمال قوي همان داور باشد اشاره دارد.[32]
با توجه به اينكه، همانند همين متصرفات را بلاذري نقل كرده و از سويي شهر بُست نيز در سرزمين داور و در ملتقاي هيرمند و ارغنداب قرار دارد بنابراين تصرف دوبارة شهر بُست، البته بدون جنگ بسيار محتمل به نظر ميرسد و متصرفات عبدالرحمن از ناحيه زرنج تا آن سوي شهر بُست يعني زابلستان و رخج ادامه داشته است حتي ابن اثير و همچنين ابن سعد در الطبقات الكبري، دامنه متصرفات وي را تا كابل كشانده است.[33]
حكومت عبدالرحمن بر سيستان و نواحي آن تا پايان كار عثمان ادامه داشت و چون خبر كشته شدن عثمان به عبدالرحمن رسيد، وي اُمَير بن أحمر يَشكري را به جاي خويش گذاشت و خود به نزد عبدالله بن عامر در خراسان، و سپس به بصره رفت؛ در اين مدت دوباره مردم سيستان سر به شورش برداشتند و امراي عرب را بيرون راندند.[34]
پس از شورش مردم سيستان در پايان كار عثمان، منطقه سيستان و به تبع آن شهر بُست به دست امراي محلي اداره ميشد تا اينكه گروهي از راهزنان و شورشيان عرب به سركردگي حسكه بن عتاب حبطي و عمران بن فضيل برجمي، كه خلاء قدرت را در منطقه احساس كرده بودند، با توجه به تغييرات در مركز خلافت و دوري منطقه از آن، شرايط حضور خود را در آنجا مهيا ديده بودند به سوي سيستان حركت كرده و مركز آن را به تصرف خويش در آوردند. [35]
آن چنان كه از منابع بدست ميآيد، اين شورشيان عرب از شهر زرنج و مناطق اطراف آن فراتر نرفته، در نتيجه به شهر بُست نرسيدهاند و اين شهر همچنان در دست امراي محلي اداره ميشده است.
پس از آنكه حضرت علي (ع) از جنگ جمل فارغ شد؛ شخصي به نام عبدالرحمن بن جَزء طائي را به سيستان فرستاد؛[36] لكن وي در جنگ با حسكه به شهادت رسيد؛ لذا، حضرت شخص ديگري به نام عون بن جعد بن هبيره مخزوميرا روانه سيستان نمود؛ امّا وي نيز در نيمه راه، به دست راهزنان و شورشيان كشته شد.[37]
حضرت كه كار را چنان ديد، به عبدالله بن عباس كه امير بصره بود، نامه نوشت و فرمان داد، مردي با 4 هزار سپاهي به سوي ولايت سيستان بفرستد؛ او هم ربعي بن كاس عنبري را به همراهي حصين بن ابي الحر و ثابت بن ذي الحره حميري به سوي حسكه فرستاد و حسكه در جنگ با ايشان كشته شد، و ربعي تماميبلاد سيستان و متصرفات سابق مسلمانان از جمله شهر بُست را به تصرف خويش در آورد، امّا در منابع از چگونگي فتح سخن به ميان نيامده است.[38]
ربعي بن كاس تا پايان خلافت حضرت علي وبه خلافت رسيدن معاويه بن ابي سفيان و سلسله اموي در سيستان حضور داشته است.[39]
تاريخ سيستان در مورد حوادث زمان حضرت علي نظر ديگري دارد و مولف گمنام آن حاكم منصوب شده از طرف حضرت را فقط عبدالرحمن بن جزء الطائي ميداند، كه وي تا آغاز جنگ صفين در سيستان حضور داشته و در اين زمان عبدالرحمن بن سمره از طرف معاويه به سيستان آمده و عبدالرحمن طائي به نزد حضرت علي (ع) بازگشته است و برخلاف بلاذري در فتوح البلدان و ابن اثير در الكامل، هيچ نامياز حاكم ديگر سيستان از جانب حضرت يعني ربعي بن كاس نبرده است.[40]
چون معاويه در سال41 هـ به خلافت رسيد عبدالله بن عامر را بر بصره، خراسان و سيستان مسلط نمود،[41] و ابن عامر، عبدالرحمن بن سمره را كه سابقه حكومت بر سيستان را در زمان خلفاي راشدين داشت، به حكومت سيستان فرستاد، وي علاوه بر فتح دوباره شهرهايي كه شورش كرده بودند، براي اولين بار به فتح كابل دست زد. وي شهر كابل را چند ماه محاصره كرد و به منجنيق بست، تا بالاخره موفق به فتح اين شهر، كه در زمان خلفاي راشدين در مقابل فاتحان اسلاميمقاومت كرده بود، شد.[42]
پس از تصرف كابل به سوي غرب بازگشته و به طرف شهر بُست رفت؛ عبدالرحمن برخلاف دفعه قبل، در زمان عثمان كه شهر بُست را با صلح به دست آورده بود، اين بار با جنگ اين شهر را گشود،[43] با اين اوصاف ميبايست، شهر بُست پس از حكومت نماينده حضرت علي (ع) و به حكومت رسيدن امويان، دوباره به دست امراي محلي افتاده و يا حاكمان قبلي حاضر به اطاعت از حاكم اموي نبودهاند؛ لذا، عبدالرحمن مجبور به جنگ شده است.
عبدالرحمن پس از تصرف شهر بُست، به سوي شهرهاي رزان، خشك، زرنج و زابلستان لشكر كشيد و در پي شورش مردم كابل، دوباره به اين شهر حمله برد و آن را تصرف نمود.[44]
وي دو سال همزمان با حكومت پسرعمش ابن عامر بر بصره، در سيستان حكومت نمود و با گماردن زياد ابن ابيه بر بصره از طرف معاويه، عبدالرحمن به بصره بازگشت و زياد در سال 46هـ ربيع بن زياد الحارثي ـ كه سابقه حكومت بر سيستان را داشت و اولين فاتح شهر بُست بود ـ را به سوي سيستان فرستاد[45] و عبدالرحمن در سال 50 هجري در بصره درگذشت.[46]
به نقل تاريخ سيستان، عبدالرحمن بن سمره در زمان حكومتش بر سيستان، به مهلب ابن ابي صفره سپه سالاري داده و به هندوستان فرستاده است.[47]
چند ماهي از حكومت ربيع بر سيستان نگذشته بود كه كابلشاه (رتبيل) در كابل دست به اقداماتي زد و عربها را از شهر بيرون نمود و كم كم بر زابلستان و رخج در شرق بُست غالب آمد. سپس به سوي شهر بُست حركت كرد. ربيع كه در مركز سيستان (زرنج) حضور داشت، وقتي كه از اين جريان آگاهي يافت با گروهي براي مقابله با وي و جلوگيري از پيشروي او به سمت غرب، راهي بُست شد.[48]
دو لشكر در بُست به هم رسيدند و اين شهر را به محل جنگ تبديل نمودند كه در طي آن رتبيل شكست خورده و به رخج در شرق بُست عقب نشست، ربيع به دنبال وي به رخج و ديار داور نيز رفت و رتبيل را به سوي سرزمين هندوان عقب راند و خود به سيستان بازگشت.[49]
در سال 51هـ زيادبن ابيه والي بصره، ربيع را عزل كرده و عبيدالله بن ابي بكره را به جاي وي منصوب نمود؛ وي نيز به بُست و ديگر شهرهاي سيستان لشكر كشيد و با رتبيل جنگيد؛[50] چون به رزان در نزديكي كابل رسيد؛ كار را سخت ديد؛ از طرفي رتبيل نيز براي سرزمين خويش و كابل امان خواست و در مقابل يك ميليون و دويست هزار درهم فرستاد، عبيدالله صلح را پذيرفته و دويست هزار درهم آنرا پس فرستاد.[51]
مولف تاريخ سيستان، مبلغ صلحنامه را 2 ميليون درهم دانسته و گفته كه درپي اين امان، رتبيل با عبيدالله به زرنج آمده است و چون زياد بن ابيه بسيار مشتاق بود تا با رتبيل ملاقاتي داشته باشد، عبيدالله وي را به بصره فرستاد و زياد پس از ملاقات، وي را با خلعت بسيار به نزد عبيدالله بازگردانيد.[52]
پس از عبيدالله بن ابي بكره، عبادبن زياد تا پايان خلافت معاويه حاكم سيستان و به تبع آن بُست بود. وي در دوران حكومت خويش در نزديكي بُست با سپاه هندوان جنگيد و پيروز شد.[53]
در دوران خلافت معاويه، شهر بُست به محل جنگ بين منصوبان خلافت اموي (معاويه) و رتبيل ـ حاكم كابل ـ تبديل شده بود و مردم بُست روز خوش به خود نديدند. از سويي به نظر ميرسد مردم بُست در اين لشكركشيها شركت داشته ولي معلوم نيست از كدامين طرف حمايت كردهاند و يا اينكه جانب احتياط را نگه داشته و محافظه كارانه عمل كرده باشند.
نكته ديگر در دوران خلافت معاويه اين است كه حاكمان سيستان در تجهيز لشكر براي حمله به هند، از جمله اقدام عبدالرحمن بن سمره كه مهلب بن ابي صفره را به سوي هند فرستاد،[54] و يا مقابله با حملات هندوان، چنانكه عباد بن زياد در نزديكي بُست با هندوان جنگيد و پيروز شد،[55] نقش داشتهاند، و با توجه به نزديكي و همسايگي شهر بُست با هندوستان و محل اين درگيريها، حضور مردم بُست در اين حملات و جنگها محتمل به نظر ميرسد؛ هرچند كه در منابع ذكري از اين حضور به ميان نيامده است.
پس از آنكه يزيد به خلافت رسيد و واقعة تلخ عاشورا به وقوع پيوست ـ كه در آن عمال يزيد، امام حسين (ع) را به همراه فرزندان و يارانش به شهادت رساندند ـ چون خبر آن به مردم بُست و ديگر شهرهاي سيستان رسيد، مردم دست به شورش زدند.[56]
عباد بن زياد، برادر عبيدالله بن زياد كه در سيستان حاكم بود، اوضاع را آشفته ديد و حكومت را رها كرده، خود با بيست ميليون درهم از بيت المال، به بصره گريخت.[57]
پس از فرار عباد بن زياد، عبيدالله بن زياد برادر ديگرش، يزيد بن زياد را به سيستان فرستاد؛ وي كاري از پيش نبرد و در پي درگيريهاي به وجود آمده، كشته شد.
حاكم بعدي سيستان، طلحه بن عبدالله بن خلف الخزاعي ـ كه معروف به طلحه الطلحات بود[58] ـ به شهر بُست رفت و سعي كرد به اوضاع آن سر و سامان دهد و اوضاع آشفته آن را آرام كند.[59]
شورشها و نافرمانيهاي مردم بُست و ديگر شهرهاي سيستان در پي واقعه عاشورا همچنان ادامه داشت و تلاش حاكمان اموي و شخص يزيد بن معاويه براي سامان دادن اوضاع به جايي نرسيد، به طوري كه در مدت كوتاه خلافت يزيد پس از واقعه عاشورا، 6 بار حاكمان اموي سيستان تغيير كردند،[60] امّا كاري از پيش نبردند و هرج و مرج شديدي سراسر سيستان را فراگرفته و هركسي بر ناحيهاي حكم ميراند، تا اين كه يزيد بن معاويه در حوران از بلاد شام مرد و پس از وي معاويه بن يزيد براي چهل روز به خلافت نشست و در همان سال 65هـ در شام با مروان بن حكم بيعت شد.[61]
هم زمان با به خلافت رسيدن مروان بن حكم در شام، عبدالله بن زبير در مدينه از مردم براي خويش بيعت گرفت و اهل عراق نيز با وي بيعت كردند و حكومت بصره و به تبع آن خراسان و سيستان به دست عبدالله بن زبير افتاد.[62]
اين درحالي بود كه آخرين حاكم سيستان در زمان يزيد بن معاويه، در پي ناآراميهاي پس از واقعه عاشورا ـ كه از مهار آنها ناكام مانده بود ـ پس از مدتي درگذشت و پيش از مرگ مردي از طايفه يشكُر را والي سيستان كرد، كه مورد مخالفت قوم ساكن ديگر به نام مُضَر واقع شد. در منابع علت خاصي براي اين مخالفت ذكر نشده است؛ اما به نظر ميرسد قوم مُضَركه از عربهاي شمالي بودند، حكومت مردي از طايفه يشكر كه جنوبي و يمني بود را برنتافتهاند؛ در نتيجه وي را از مركز سيستان بيرون كردند. از اين پس ميان اين اقوام آتش تعصب درگرفت و هر قوم در شهري كه مقرشان بود غالب گرديدند.[63]
هنگاميكه عبدالعزيز بن عبدالله بن عامر از طرف عبدالله بن زبير به حكومت سيستان منصوب، و او وارد زرنج شد، خبر آمد كه مردم بُست شورش كردهاند.[64]
عبدالعزيز به ناچار به سوي بُست لشكر كشيد و پس از سركوب شورش به زرنج بازگشت[65] و تا سال 73هـ از طرف عبدالله بن زبير بر سيستان حكم راند؛[66] در اين سال عبدالله بن زبير در جنگ با حجاج بن يوسف ثقفي كشته شد و خليفه وقت اموي، عبدالملك بن مروان حكومت عراق و خراسان و سيستان را به حجاج سپرد.[67] حجاج نيز اميه بن خالد را به حكومت سيستان منصوب نمود كه وي فرزندش عبدالله را جانشين خود در سيستان نمود.[68]
عبدالله نيز پس از مدتي به بُست رفت و با رتبيل كه در زابلستان، درشرق شهر بُست حضور داشت و مشكلات فراواني را براي حكومت امويان ايجاد ميكرد، جنگيد؛ چون كار بر وي سخت شد، يك خروار زر هديه به نزد عبدالله فرستاد و ضمانت نمود كه ديگر قيام نكرده، جنگ نكند و در ازاي دو ميليون درهم صلح نمود.[69]در بعضي منابع مانند: الكامل في التاريخ و... مبلغ صلح نامه را يك ميليون درهم نوشتهاند وآوردهاند كه:
چون عبدالله به شهر بُست رسيد، رتبيل نماينده جديد فرستاد و درخواست صلح نمود و هزار هزار درهم بذل كرد؛ عبدالله نپذيرفت و گفت: اگر اين رواق (رواق بُست) را براي من پر از زر كند، ممكن است، برگردم و گرنه هرگز بر نميگردم. او جوان بود و مغرور؛ رتبيل هم بلاد را براي او تهي كرد و خود عقب نشست و عبدالله داخل شد كه ناگاه درها و معابركوهستان را بر او بستند، عبدالله درخواست كرد كه راهش را باز كنند، تا برگردد، ولي رتبيل قبول نكرد و گفت: سيصد هزار درهم ميگيرد و صلح ميكند، بشرط آنكه عبدالله عهدنامه بنويسد، كه هرگز بلاد ما را قصد نكند و تا زمانيكه ما امير هستيم، آنرا آتش نزند و خراب نكند؛ عبدالله ناگزير پذيرفت و چون خبر آن به عبدالملك بن مروان رسيد او را از حكومت معزول نمود.[70]
به اين ترتيب، شهر بُست مرز بين حكومت رتبيل و حكومت اموي شد و بيشتر جنگها و درگيريهاي بين اين دو در حول و حوش اين شهر اتفاق ميافتاد.
در سال 78هـ حجاج، عبيدالله بن ابي بكره را به حكومت سيستان منصوب نمود؛[71] وي يك سال را با رتبيل در صلح گذراند و رتبيل نيز خراج ميپرداخت؛ هرچند كه گاهي در آن تعلل ميورزيد؛ تا اين كه حجاج به وي دستور حمله به رتبيل و تصرف بلادش را داد.[72]
عبيدالله پسرش به نام مغيره را به جاي خويش در زرنج گذاشت و به سوي شهر بُست حركت كرد ولي در جنگ چندان پيروز نبود و در ازاي هفتصد هزار دهم،[73] مجبور به صلح شد؛ تا اينكه عبيدالله در بُست درگذشت و در همانجا مدفون شد؛ به نقل تاريخ سيستان مدفن او هم اكنون در شهر بُست است.[74]
خليفه بن خياط در تاريخ خويش، نتيجه اين جنگ را شكست عبيدالله دانسته و آنرا فاجعه دردناكي براي خليفه برشمرده است؛ از اينرو خليفه به استاندار عراق، حجاج دستور ارسال سپاهي براي تأديب رتبيل را داد.[75]حجاج سپاه بزرگي ترتيب داد، به نام جيش الطواويس و فرماندهي آنرا به عبدالرحمن بن محمد الاشعث سپرد و در سال 82 هجري قمري به سوي سيستان فرستاد.[76]
ابن اشعث هنگاميكه به سيستان رسيد به بُست رفت و در آنجا اقامت گزيد؛ وسپس به قصد نبرد با رتبيل، به سمت كابل حركت كرد؛ ولي چون در سرزمين و بلاد وي پيش رفت، از مكر و تدبير جنگي رتبيل به هراس افتاد و به شهر بُست بازگشت و به حجاج نوشت كه بازگشته و جنگ با رتبيل را به سال آينده موكول كرده است. وي در پاسخ ابن اشعث نامهاي تهديد آميز به وي نوشت و مجدداً دستور حمله به رتبيل را صادر كرد، عبدالرحمن بن محمد (ابن اشعث) كه از قبل نيز رابطه خوبي با حجاج نداشت،[77]اين تهديد حجاج را اهانت سنگيني نسبت به خود قلمداد نمود، و مردم بُست و ديگر مناطق سيستان و همچنين سپاه خويش را بر ضد حجاج تحريك نمود و براي خود از آنان بيعت گرفت. ابن اشعث براي برانگيختن احساسات مردم و سپاهيانش بر عليه حجاج، او را متهم به بيديني نمود؛ وي سپس به قصد خلع ابن يوسف ثقفي، به سوي عراق حركت كرد.[78]
ابن اشعث قبل از حركت با رتبيل صلح نامهاي نوشت، مبني بر اينكه رتبيل در مناطق خويش آزادي عمل بيشتري داشته باشد و اگر ابن اشعث بر حجاج پيروز شد، رتبيل را از دادن خراج معاف كند و اگر شكست خورد، رتبيل از او حمايت كرده و امان دهد.[79]
ابن اشعث ابتدا در شوشتر در نزديكي اهواز با لشكريان حجاج روبرو شد و آنان را شكست داد و درپي آن به بصره وارد شد؛[80] اما حجاج چندي بعد وي را در زاويه، در نزديكي بصره شكست داد؛ ابن اشعث به ناچار بصره را ترك و به سوي كوفه رفت؛ حجاج در پي وي به سوي كوفه لشكر كشيد و در دير جماجم با وي درگير شد.[81]
در روزهاي ابتدائي جنگ پيروزي با ابن اشعث بود، ولي با درخواست كمك حجاج از عبدالملك بن مروان و فرستادن سپاهي از سوي وي، ابن اشعث به سختي شكست خورد و به سوي سيستان گريخت و خواست وارد شهر زرنج شود كه عامل وي در آنجا حكومت ميكرد. وي عبدالله بن عامر از بني مجاشع و از قبيله بني تميم بود كه در شهر را بست و ابن اشعث را راه نداد؛[82] و به ناچار عازم شهر بُست شد، كه شخصي به نام عياض بن عمرو[83] يا عياض بن هميان بن هشام السدوسي[84] و يا به نقل طبري، عياض بن هميان ابوهشام بن عياض السدوسي در آنجا حكومت ميكرد كه از قبيله بكر بن وائل بود.[85]
حاكم بُست از ابن اشعث استقبال كرد و وي را وارد شهر نمود؛ اما در واقع ميخواست وي را به حجاج تسليم كند و يا بكشد، تا به اين وسيله خود را به حجاج نزديك كند.[86] در هنگام ورود ابن اشعث به بُست، رتبيل براي استقبال وي به شهر بُست داخل شد و حاكم بُست را از اقدامش منحرف نمود و گفت: اگر به ابن اشعث آزاري برساند وحتي تار مويي از وي كم شود عرصه را بر وي تنگ ميگيرد و او را به همراه كسان و فرزندانش خواهد كشت و اموالشان را به غارت برده و بين لشكريان تقسيم خواهد كرد.[87]
حاكم بُست، از اين تهديد رتبيل هراسيد و ابن اشعث را آزاد گذاشت؛ ابن اشعث مدتي به عنوان نماينده رتبيل در شهر بُست حكومت كرد و عامل وي در اين شهر بود سپس به سرزمين رتبيل رفته و در نزد او ماند.[88]
ياران ابن اشعث بعد از اين قضايا، به هرات و زرنج لشكركشيده و جنگيدند[89] اما سرانجام براثر تهديد حجاج و تدبير شخصي به نام عبيد ابن ابي سبيع كه درنزد رتبيل نفوذ داشت، با به همراهي حاكم سيستان و بُست (عمارة بن تميم) كه در اين هنگام در بُست مقيم بود، ابن اشعث و برادرش قاسم را در بند كردند و خواستند كه وي را به نزد حجاج بفرستند كه درناحيه رخج خود را از بام انداخت و كشت. به اين ترتيب حركت ابن اشعث در سال 85 هـ پايان يافت.[90]
2ـ 6ـ قدرتگيري خوارج در سراسر دورة حكومت امويان، مناطق جنوب شرقي ايران و از جمله سيستان و شهر بُست و توابع آن، پذيراي گروههاي خوارج بود.اين مناطق به دليل فاصله زياد از مركز حكومت، اوضاع خاص جغرافيايي، عدم تسلط كافي حكومت مركزي بر اين مناطق و بافت عمدتاً غير شهري آن از سويي و درهم پاشيدگي اوضاع سياسي، اجتماعي كه در قرن اول هجري، در نتيجه سقوط نظام پيشين و ورود اعراب به داخل اين مناطق بود از سويي ديگر، زمينه مساعد براي ظهور و قدرتگيري گروههايي در اين منطقه از جمله خوارج را فراهم آورد.
رفتار متعصبانه اعراب اموي نسبت به غير عرب و اعمال تبعيض در دوران اموي و روحيه مساوات طلبي مردم منطقه، نياز متقابلي بين مردم بوميو خوارج بوجود آورده بود كه موجبات همكاري خوارج و مردمان منطقه را به دنبال داشت.اولين حركتهاي قابل ملاحظة خوارج در منطقه در زمان حجاج و خلافت عبدالملك بن مروان بود، كه ظلم و تعدي به حد اعلاي خود رسيده بود.
حجاج پس از مرگ ابن اشعث و سركوب شدن شورش وي، عمارة بن تميم را از حكومت سيستان عزل، و شخصي به نام مسمع بن مالك را به حكومت سيستان فرستاد.[91]
در زمان حكومت مسمع، شخصي از خوارج به نام ابوخلدة الخارجي بر ضد وي قيام نمود، اما در مقابله و جنگ با مسمع شكست خورد و قيامش سركوب شد.[92]
هرچند كه ابوخلده كاري از پيش نبرد، اما اين حركت از جانب خوارج، نشانگر نفوذ و قدرتگيري آنها در منطقه بود و آنها را براي اولين بار به صحنه سياسي و نظاميمنطقه وارد كرد، پس از حكومت عبدالملك بن مروان و در زمان خلفاي بعدي اموي، خوارج روز به روز بر قدرت خويش در مناطق اطراف بُست و زرنج، مركز سيستان افزودند، تا اينكه در زمان خلافت هشام بن عبدالملك، خوارج قدرت را در شهر زرنج به دست گرفتند[93] و قضاوت را به معمر بن عبدالله (يك محدث سيستاني) سپردند،[94] البته در اين زمان خبري مبني بر اينكه شهر بُست نيز تحت سيطره خوارج بوده است، چيزي در منابع ذكر نشده ولي عموماً مناطق سيستان در اين زمان تحت سيطره و قدرت خوارج بوده است.
چون خبر قدرتگيري خوارج در سيستان به هشام خليفه اموي رسيد، وي شخصي بهنام اصفح بن عبدالله الشيباني را در سال 108 هـ به سيستان فرستاد،[95] البته وي در جنگي كه پس از 23 سال صلح و متاركه[96] با رتبيل داشت زخميشد، و پس از مدتي در گذشت و در نتيجه نتوانست از قدرت خوارج بكاهد و به نقل تاريخ سيستان در اين زمان بسيار قدرت يافتند[97] و قدرت عمّال حكومت اموي محدود به شهرهاي بزرگ همچون زرنج و بُست ميشد و در بقيه مناطق خوارج قدرت را در دست داشتند؛ اين وضع تقريباً تا پايان خلافت اموي و حتي زمان خلافت عباسي ادامه داشت.
پس از آنكه وليد بن يزيد بن عبدالملك در سال 125هـ به خلافت رسيد،[98] عبدالله بن عمر بن عبدالعزيز را به حكومت عراق، خراسان و سيستان گمارد؛ وي نيز حرب بن قطر [قطن] الهلالي را به سيستان فرستاد، در همان سال عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب، معروف به ذي الجناحين بر عبدالله بن عمر شورش نمود و عبدالله بن عمر به جنگ با او برخاست؛ ذوالجناحين به سوي سيستان رفت و حرب حاكم سيستان چون نخواست با او بجنگد، سيستان را به سواد بن اشعث سپرد و خود از سيستان خارج شد؛ چون خبر به عبدالله بن عمر رسيد محمد بن مروان را در سال 126هـ به سيستان فرستاد.[99]
پس از مدّتي وليد بن يزيد مرد و يزيد بن وليد بن عبدالملك در سال 126هـ جايش نشست، و حكومت عبدالله بن عمر را تأييد نمود، وي نيز حرب بن قطن را دوباره به دليل آنكه مردم سيستان وي را خوش داشتند، به سيستان فرستاد؛ پس از مدتي يزيد مرد و ابراهيم بن وليد خليفه شد، دراين دوره نيز حرب بن قطن همچنان حاكم سيستان بود و دوام حكومت وي بر سيستان بدليل خوشرفتاري و رضايت مردم سيستان از وي بود، تا اينكه فتنه بزرگي از جانب اعراب ساكن در سيستان بروز نمود و ميان دو قبيله مهم اعراب يعني؛ بني تميم و بنيبكر بن وائل جنگ و درگيري شروع شد و تمام سيستان به طرفداران اين دو گروه تبديل شدند.[100]
حرب حاكم سيستان در پي اين قضيه بر جان خويش بيمناك شد و باري ديگر سواربن الاشعر را جانشين خويش نمود و خود فرار را برقرار ترجيح داد، عبدالله بن عمر چون از اين امر آگاه شد، سعيد بن عمرو را كه از آل سعيد بن العاص بود، به سيستان فرستاد؛ وي در زرنج مركز سيستان كه بيشتر بني تميميها در آن ساكن بودند وارد و ساكن شد.[101]
در سويي ديگر در شهر بُست كه بني بكر بن وائل حضور چشمگيري داشت؛ شخصي به نام بحتري بن سهلب كه از جانب خليفه اموي آمده بود؛ اقامت داشت؛ پس از مدتي بين اين دو قبيله به رهبري سعيد بن عمرو و بحتري بن سهلب، جنگ شديدي در گرفت، مردم سيستان كه از اين وضع درمانده بودند؛ هر دو را از سيستان بيرون كردند و سواربن الاشعر را به امارت نشاندند.[102]
باز در پي اين درگيريها، سوار در همان ماه اول حكومت خود، كشته شد و اين غوغا همچنان ادامه داشت تا اينكه ابراهيم، خويش را از خلافت عزل نموده و مردم با مروان بن محمد كه آخرين خليفه اموي است؛ بيعت كردند.[103]
نتيجه گيري:
با وجودي كه شهر بُست در حدود سال سي هجري توسط مسلمين فتح شد، امّا تا زمان معاويه هم چنان نافرمان بوده و چندين بار مجدداً فتح شد، بعد از دوران معاويه نيز اغلب محل تجمع مخالفان نظام اموي بود.
يكي از مشكلات اعراب در منطقه درگيري با خاندان رتبيل ـ حكام محلي زابلستان ـ بود، سركشي و عصيان خاندان رتبيل اين امكان را براي مردم بوميبُست فراهم ميآورد كه سر از اطاعت بر دارند وحتي عمال خليفه را از آن ديار برانند[104] به اين ترتيب رتبيل چنان در منطقه تأثيرگذار بود كه در زمان حكومت حجاج بن يوسف ثقفي، حجاج عامل سيستان را با رضايت او انتخاب كرد.
اين در حالي بود كه اختلافات قبايلي بين اعراب مستقر در بُست و سيستان يعني قبايل بكر بن وائل و بنو تميم كه اختلافات عميقي با هم داشتند بر دامنه تشنج اوضاع ميافزودند، اين امرمانع از استقرار يك قدرت متمركز تابع خلافت ميشد زيرا اغلب حكاميكه مستقيم يا غير مستقيم از سوي خلافت به اين منطقه اعزام ميشدند با مخالفت يكي از دو قبيلة مذكور روبه رو ميگشتند، بديهي است اين تشنجات به انضمام شرايط جغرافيايي، دوري از مركز خلافت، صعب العبور بودن جادههاي ارتباطي، درهم پاشيدگي اوضاع اجتماعي سياسي منطقه زمينههايي بودند كه امكان پناه بردن مخالفان حكومت وقت به اين مناطق و احتمالاً پي ريزي قيام و شورش عليه نظام اموي را فراهم ميساخت.
از جملة اين مخالفان خوارج بودند كه در مرحلة سوم از فعاليتهاي خويش در ايران به نقاط دوردستي مانند بُست عقب نشستند و به اشاعه ايدوئولوژي خود در اين منطقه پرداختند، اين گروه منشأ عربي- اسلاميداشت و برخي از مردم منطقه به سوي آن روي آوردند و به عنوان مفّري به آن مينگريستند (در جو ظلم و خفقان كه حاكمان اموي داشتند) ، خصوصاً كه بنابر بعضي اطلاعات موجود، خوارج نه تنها مانع دريافت خراج و ماليات ميشدند بلكه خود نيز از مردم چيزي مطالبه نميكردند ولي عدم پذيرش تقيه، اقدام به امر معروف و نهي از منكر و قيام با سيف در هر شرايطي بدون توجه به اوضاع مكان و زمان مانع مهميبراي ساخت قدرت سياسي خوارج بود و اغلب هواداران خوارج در بُست از ميان روستائيان و اقشار فرودست جامعة شهري بودند و افراد متمكن و برجسته اجتماع كمتر ميتوانستند با خوارج همراهي مؤثري داشته باشند و به همين علت بود كه قدرت خوارج بيشتر در روستاها و حومة شهرها نمود و بروز داشت و آنان كمتر توانستند بر شهرها تسلط يابند و اگر هم يافتند بسيار زودگذر بود.
عامل ديگري كه بر دامنه تشنج اوضاع در سيستان و به خصوص شهر بُست ميافزود، دستههاي موسوم به مطوعه يا غازيان بودند كه براي بسط اسلام در سرزمينهاي مشركين از جمله غور، زابلستان و سند و نيز براي مقابله با خوارج به طور داوطلبانه و از روي علاقه لباس رزم ميپوشيدند و حتي بدون دستور مستقيم از خلافت دست به جهاد ميزدند[105]
پينوشت
[1] ـ مهدي ميري ـ حميد حسنعلي پور، پيشينه تجارت در شهر سوخته، دانشگاه زابل، چاپ اول، 1382،ص25.
[2] ـ ناشناخته، تاريخ سيستان، تصحيح ملك الشعراي بهار، تهران، انتشارات پديده خاور، چاپ دوم، 1366، ص85.
[3] ـ پروين تركمني آذر و صالح پرگاري، تاريخ تحولات سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي ايران در دوره صفاريان و علويان، تهران؛ سمت، 1380، ص5و6.
[4] ـ شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان الذهبي، العبر في خبر من غبر ، بيروت؛ دارالفكر، چاپ اول، 1418 هـ ، ج1، ص28.
[5] ـ تاريخ سيستان، ص80 و ابي الحسن بلاذري، فتوح البلدان، بيروت؛ دارالكتب العلميه، 1398 هـ ، ص386.
[6] ـ عبدالحي حبيبي، جغرافياي تاريخي افغانستان، پيشاور، مركز نشراتي ميوند، چاپ دوم، 1378، ص186.
[7] ـ عزالدين ابوالحسن علي بن ابي الكرم الشيباني، الكامل في التاريخ، بيروت؛ موسسه التاريخ العربي، چاپ اول، 1408 هـ ، ج2، ص206 و عبدالرحمن بن محمد بن خلدون الحضرمي المغربي، تاريخ ابن خلدون، بيروت؛ موسسه تاريخ العربي، 1419هـ ، ج2، ص461 و اسماعيل بن كثير الدمشقي، البدايه و النهايه، بيروت؛ موسسه التاريخ العربي، ج7، ص148.
[8] ـ ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ص461 و ابن اثير ، الكامل في التاريخ، ج2، ص206.
[9] ـ ابن اثير ، الكامل في التاريخ، ج2، ص261.
[10] ـ تاريخ سيستان، ص80.
[11] ـ همان.
[12] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص385.
[13] ـ همان.
[14] ـ همان و ابن اثير ، الكامل في التاريخ، ج2، ص261.
[15] ـ ابن اثير، الكامل في التاريخ، همان و بلاذري، فتوح البلدان، ص385.
[16] ـ بلاذري، همان.
[17] ـ همان، ص386 و ابن اثير، الكامل في التاريخ ، ج2، ص261.
[18] ـ تاريخ سيستان ، ص181.
[19] ـ همان، ص82 و ابن اثير ، الكامل في التاريخ ، ج2، ص261 و بلاذري ، فتوح البلدان، ص386.
[20] ـ تاريخ سيستان، ص82.
[21] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص386.
[22] ـ تاريخ سيستان ، ص 82 و83 .
[23] ـ بلاذري، فتوح البلدان ، ص386.
[24] ـ تاريخ سيستان، ص83.
[25] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص386.
[26] ـ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج2، ص261.
[27] ـ همان و بلاذري، فتوح البلدان، ص386.
[28] ـ بلاذري، همان.
[29] ـ احمد بن علي، اعثم كوفي، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفي هروي، تهران؛ شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم ، 1374هـ ش ، ص284.
[30] ـ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج2، ص262و بلاذري، فتوح البلدان، ص386.
[31] ـ بلاذري، همان.
[32] ـ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج2 ، ص262.
[33] ـ همان، و ابن سعد، الطبقات الكبري، بيروت؛ دار صادر، ج 5، ص47.
[34] ـ تاريخ سيستان، ص84 و بلاذري، فتوح البلدان، ص386.
[35] ـ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج2، ص351 و بلاذري، فتوح البلدان، ص387.
[36] ـ تاريخ سيستان، ص85 و الكامل في التاريخ، ج2، ص351 و بلاذري، همان.
[37] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص387.
[38] ـ همان و ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج2، ص352.
[39] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص388.
[40] ـ تاريخ سيستان، ص85.
[41] ـ همان، ص90.
[42] ـ بلاذري، فتوح البلدان،ص388 .
[43] ـ ابن سعد، طبقات الكبري، ج5، ص47.
[44] ـ همان.
[45] ـ تاريخ سيستان، ص91.
[46] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص388.
[47] ـ تاريخ سيستان، ص85.
[48] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص389.
[49] ـ همان، و تاريخ سيستان، ص91و 92.
[50] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص389 و تاريخ سيستان، ص92ـ94.
[51] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص389.
[52] ـ تاريخ سيستان، ص94.
[53] ـ همان، ص95ـ97.
[54] ـ همان، ص85.
[55] ـ همان، ص95.
[56] ـ همان، ص100.
[57] ـ همان.
[58] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص89.
[59] ـ تاريخ سيستان، ص101.
[60] ـ همان، ص98ـ 103.
[61] ـ همان، ص104.
[62] ـ همان، ص105.
[63] ـ بلاذري، فتوح البلدان، ص389.
[64] ـ تاريخ سيستان، ص105.
[65] ـ همان، ص106.
[66] ـ ابي جعفر محمد بن جرير طبري، تاريخ الامم والملوك (تاريخ طبري)، بيروت، دارالكتب العلميه، 1408هـ ، چاپ دوم، ج3، ص538 و ابي زيد احمد بن سهل بلخي، البدء والتاريخ. بيروت؛ دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1417 هـ ، ج2، ص250.
[67] ـ ابي زيد بلخي، البدء والتاريخ، ج2، ص250.
[68] ـ تاريخ سيستان، ص107 وابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، ص81.
[69] ـ تاريخ سيستان ، ص108.
[70] ـ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، ص81.
[71] ـ تاريخ سيستان، ص110 و ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، ص136 و ابي زيد بلخي، البدء والتاريخ، ج2، ص255.
[72] ـ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، ص136.
[73] ـ همان و تاريخ سيستان، ص111.
[74] ـ تاريخ سيستان، ص111و 112.
[75] ـ ابوعمرو بن ابي هبيره، خليفـة بن خياط، تاريخ خليفـة بن خياط، چاپ اول نجف، [بي نا]، 1967م، ج1، ص278.
[76] ـ تاريخ سيستان، ص112 و ابي زيد بلخي، البدء والتاريخ، ج2، ص255.
[77] ـ طبري، تاريخ الامم والملوك، ج3، ص617.
[78] ـ همان، ص622و623.
[79] ـ همان، ص623.
[80] ـ همان، ص625.
[81] ـ ر.ك. به همان، ص629 به بعد.
[82] ـ همان، ص641.
[83] ـ احمد بن ابي يعقوب، تاريخ يعقوبي، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، 1413 هـ ، ج2، ص199.
[84] ـ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، ص159.
[85] ـ طبري، تاريخ الامم والملوك، ج3، ص641.
[86] ـ همان و ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، ص159 و يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، ص199.
[87] ـ طبري، تاريخ الامم والملوك، ج3، ص641 و ابن اثير، الكامل في التاريخ، ص159.
[88] ـ طبري، همان.
[89] ـ همان، ص641 و642 ؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، ص159و160.
[90] ـ يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، ص201 و طبري، تاريخ الامم والملوك، ج3، ص652و653 و ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، ص169و170.
[91] ـ تاريخ سيستان، ص118.
[92] ـ همان.
[93] ـ همان، ص126.
[94] ـ همان، و مير غلام محمد غبار، افغانستان در مسير تاريخ، قم؛ احساني، 1375 هـ ش، ج1، ص169.
[95] ـ تاريخ سيستان، ص126.
[96] ـ مير غلام محمد غبار، پيشين، ج1، ص169.
[97] ـ تاريخ سيستان، ص126و127.
[98] ـ يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، ص261.
[99] ـ تاريخ سيستان، ص130.
[100] ـ همان، ص131.
[101] ـ همان.
[102] ـ همان، ص132.
[103] ـ همان، ص134.
[104] ـ تاريخ سيستان، ص84 و100.
[105] ـ همان، ص173.
فهرست منابع
1ـ ابن اثير، عزالدين ابوالحسن علي بن ابي الكرم الشيباني، الكامل في التاريخ، بيروت؛ مؤسسه التاريخ العربي، چاپ اول1408 هـ ، ج2و 3و4.
2ـ ابن كثير، اسماعيل بن كثير، البدايـة والنهايه، بيروت؛ مؤسسه التاريخ العربي، ج7.
3ـ ابن سعد، الطبقات الكبري، بيروت؛ دارصادر، ج5.
4ـ ابي زيد بلخي، احمد بن سهل، البدء والتاريخ، بيروت؛ دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1417هـ ، ج2.
5ـ ابن خياط، ابوعمرو بن ابي هبيره، خليفه بن خياط، تاريخ خليفه بن خياط، چاپ اول، نجف؛ 1967، ج1.
6ـ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون الحضرمي المغربي، تاريخ ابن خلدون، بيروت؛ مؤسسه التاريخ العربي، (دار احياء التراث العربي) 1419هـ ، ج2و 3.
7ـ ذهبي، شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان، العبر في خبر من غبر، بيروت؛ دارالفكر، چاپ اول، 1418هـ ، ج1.
8ـ اعثم كوفي، احمد بن علي، الفتوح ترجمه محمد بن احمد مستوفي هروي، تهران؛ شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ 2، 1374هـ ش.
9ـ بلاذري، ابي الحسن، فتوح البلدان، بيروت؛ دار الكتب العلميه، 1398 هـ .
10ـ تركمني آذرـ پروين، پرگاري، صالح، تاريخ تحولات سياسي و اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي ايران در دورة صفاريان و علويان، تهران؛ سمت، چاپ 2، 1380.
11ـ حبيبي، عبدالحي، جغرافياي تاريخي افغانستان، پشاور؛ مركز نشراتي ميوند، چ2، 1378.
12ـ طبري، ابي جعفر محمد بن جرير، تاريخ الامم والملوك (تاريخ طبري) بيروت؛ دارالكتب العلميه، چاپ دوم، 1408، ج3 و5.
13ـ غبار، مير غلام محمد، افغانستان در مسير تاريخ، قم؛ احساني، 1375، ج1
14- ميري، مهدي- حسنعليپور، حميد، پيشينه تجارت در شهر سوخته، دانشگاه زابل، چاپ اول، 1382.
15ـ ناشناخته، تاريخ سيستان، تصحيح ملك الشعراي بهار، تهران؛ انتشارات پديده خاور، چاپ 2، 1366.
16ـ يعقوبي، احمد بن يعقوب، تاريخ يعقوبي، بيروت؛ مؤسسه الاعلمي للمطبوعات 1412هـ ، ج2.
|