حكومت صفويان اولين حكومت شيعي اثنيعشري مستقل و در عرض با
حكومتهاي سنيگراي همعصر خود چون عثماني و شيبانيان در آسياي ميانه بهحساب ميآيد.
اين در دوراني بود كه فاصلهي مذهبي اهل سنت و تشيع بسيار گسترده شده بود. شيعيان
در اقصي نقاط جهان تحت پيگرد حكومتهاي مخالف قرار داشتند. اين امر از يك منظر
زمينهي رشد و تقويت حكومت صفويان را بيش از پيش فراهم مينمود؛ چراكه باعث جذب و
توجه شيعيان اعم از خواص و عوام به اين حكومت ميگرديد. دعوت آگاهانه شاهان صفوي
از علماي شيعه و بهرهمندي حكومت از حضور آنان در عرصههاي نرمافزاري حكومت نوپاي
خود از يكطرف و اشتياق عدهاي از علما از شكلگيري حكومتي شيعي و پياده گرديدن
احكام الهي در چارچوب حكومتي مذهبي از طرف ديگر سبب شد تا علماي جهان اسلام بهتدريج
و با احتياط جذب صفويان گرديده، بهزعم خودشان در آن به اداي وظيفهي شرعي
بپردازند.
اين علما منصبدار مناصبي گرديدند كه يا از حكومتهاي گذشته
براي صفويان به ارث رسيده بود و يا به اقتضاي شرايط زمان توسط خودشان ابداع گرديده
بودند.
مجموعه مناصب مذهبي مرسوم در دورهي صفويه به دوگونه قابل
دستهبندي است: مناصب رسمي كه از سوي حكومت اعطا ميگرديد و مناصب غيررسمي كه با
توجه به عملكرد روحانيون و علما در بطن جامعه حائز آن ميگرديدند. اين گفتار ناظر
بر نوع اول آن يعني مناصب و مقامات رسمي است.
كليد واژهها:صفويان، منصب
و مقام، صدر، شيخ الاسلام، ملاباشي، قاضي.
مقدمه
نسب صفويان به شيخ صفيالدين اردبيلي(650- 735ه.ق.) ميرسد.
در دورهاي كه وي زندگي ميكرد تصوف در اوج گستردگي و توسعهي خود در آناتولي و
ايران قرار داشت و خانقاهها سراسر ايران را تحت سلطهي خود قرار داده بود. مؤيد
اين مطلب گفتگويي است كه بين اميرچوپان ايلخاني و شيخ صفي صورت گرفته بود.
اميرچوپان پرسيده بود: آيا تعداد مريدان تو بيشتر است يا تعداد مردان من؟ و شيخ
صفي در پاسخ گفته بود: در ايران امروز در برابر هر نفر شپاهي يكصد نفر سرسپرده
وجود دارد.[1]
در اين بين شيخ صفي از اقبال مردمي و حكومتي قابل توجهي
برخوردار بود بهطوري كه پادشاهان مغول و دولتمرداني چون رشيدالدين فضل الله به
او احترام زيادي ميگذاشتند.[2]خانقاه
شيخ صفي هر روز گستردهتر ميشد و تشكيلات آن منسجمتر ميگشت. شبكه تبليغاتي او
از آسياي صغير تا ماوراءالنهر را تحت پوشش داشت.[3]به
مبلغان آنها در اين شبكه كه درواقع رابط بين مريد و مرشد بود خليفه ميگفتند.(در
رابطه با جايگاه خليفه در صفحات بعد اشاراتي خواهيم داشت.)
از سرآغاز تشيع صفويان اطلاع چنداني نداريم و اين مطلب دور
از انتظار نيست چرا كه جريان تحول عقايد بهيكباره كمتر اتفاق ميافتد و آن هم
گرايش به يك فرقه و مسلك ديني كه تحت فشار و تعقيب قرار دارد.
تشيعگرايي صفويان ر نيز بايد در مسير حركت و توسعه عقايد
شيعي در اواخر عمر خلافت عباسي جستجو نمود. لازم بهذكر نيست كه اوج شيعهگرايي
بعد از خلافت عباسيان و در دوران حكومت مغولان و ايلخانان بهخصوص در زمان سلطنت
سلطان محمد خدابنده اتفاق افتاد. اين گسترش تشيع به اشكال مختلف بروز يافت كه
مهمترين شكل آن درآميختن تشيع با تصوف بود. بسياري از عقايد شيعه در فرق مختلف
صوفي رسوخ نمود. يكي از علل اين پذيرندگي به ايدههاي صوفيها نسبت به امام علي(ع)
مظهر آزادگي و وارستگي برميگردد و اين توجه ويژه به امام اول شيعيان نقطهي
اشتراك اين دو جريان محسوب ميشود. عامل ديگري كه در تقويت و رسوخ عقايد تشيع در
صفويان نقش داشت غاليها بودند. اين فرقه شكل غلو يافته تشيع محسوب ميشدند و در
حوزهي جغرافيايي گستردهاي از شمال سوريه تا آناتولي در تركيه امروزي و از آنجا
تا شمال عراق و غرب ايران پراكنده گريده بودند. پس از قرن هشتم هجري بسياري از اين
گروههاي غالي در صف مريدان خاندان شيخ صفي درآمدند. بهاين ترتيب دور از انتظار
نخواهد بود كه گروه صوفيانه صفوي گرايشهاي شيعي از خود نشان دهند. هرچند عدهاي از
محققين در مورد تشيع صفويان ترديد كردهاند بهطوريكه حمدالله مستوفي در نزهة
القلوب شيخ صفي را شافعي ميخواند.
همانطور كه قبلاً نيز اشاره شد در اينكه شيخ صفي و عدهاي
از جانشينانش سني مذهب باشند دور از انتظار نيست. چرا كه جريان شيعهگرايي از
دوران شيخ صفي در تشكيلات وي كمكم بروز پيدا نمود و با پيوستن علويان
آناتولي(غاليان) اين سير شتاب بيشتري به خود گرفت. از طرفي در جريان تحولات سياسي
و نظامي كه سران صفويه چون شيخ جنيد با تركمانان داشت بعيد نيست كه بهمنظور
دستيابي به قدرت و پشتوانه مردمي و با درك
ويژگيهاي فكري قبايل ترك كه آميخته با تشيع غاليانه بود تمايلات شيعي پيدا
نموده و ابراز كرده باشند و اينكه سلطانعلي فرزند شيخ حيدر برادر خود اسماعيل را
همراه با عدهاي از فدائيان و خواص قبل از قتلش به لاهيجان مركز حكومتي
كاركياميرزاعلي كه از شيعيان گيلان است ميفرستد[4] خود
دليلي است بر عقايد شيعي آنان.
نكتهي درخور توجه ديگر درمورد نحلهي صوفيانه اين است كه
عدهاي از اين گروهها داراي ايدههاي سياسي و اقتدارگرايانه بودند و اين انگيزه و
توانايي آنان در ساماندهي جنبشهاي سياسي مايهي نگراني بسياري از حكومتگران بودهاند.
تاريخ نشان داد كه اين نگرانيها بيجا نبوده است و بالاخره پس از دوقرن نوادگان
شيخ صفي به اين آرزوي ديرينهي شان جامهي عمل پوشانيدند و اولين حكومت صوفيمسلك
به تاريخ 906 هجري قمري توسط اسماعيل پاي گرفت.
شاهاسماعيل با تكيه بر بيش از 200 سال نفوذ خانداني و
داشتن هواداران بيشمار هم در ايران و هم در آناتولي كه سالها بود فرهنگ شعي را
پذيرفته بودند و با استفاده تواناييهاي سازمانبخش نحلهشان كار ناتمام اسلافشان
چون شيخ حيدر را تمام و حكومت را آغاز نمود.
شاهاسماعيل در نخستين روزهاي حكومتش تشيع را مذهب رسمي
حكومت خود اعلام نمود و با تمام توان و خشونت آن را پيگيري نمود.
ما ميدانيم كه صفويه داراي تشكيلات منسجم و داراي اهداف
سازماني بودند و هدف كلاني چون رواج تشيع نميتواند يك ايدهي بالبداههي صرف و آنهم
صادرشده از سوي كودكي صغير باشد(شاهاسماعيل هنگام جلوس بر تخت سلطنت بيش از 13
سال نداشت.). پذيرفتنيتر اين است كه اين تصميم را به سران صفويه كه معروف به
"اهل اختصاص" بودند و القائاتي كه توسط ميزبانان لاهيجي آنان ميشد نسبت
دهيم.
بههرحال حكومت صفويان با ايدههاي مذهبي شكل گرفت و طرحي
نو در انداخته شده بود و در اين ميان صفويان براي پيشبرد حكومت شيعيشان بهزودي
متوجه شدند كه بدون وجود كارشناسان مذهبي قادر نيستند جامعه را اداره كنند. زيرا
مردم در زندگي عاديشان با مسائل عديدهي فقهي مواجه ميشدند و در روابطشان نيازمند
به قضاوت ميشدند. در اين بين جريان مباحث كلامي و دفاع از تشيع را نيز نبايد از
نظر دور داشت. از طرفي شاهاسماعيل در رفتارهاي حكومتي خود حكومتهاي همجوار را
درنظر داشت و اقداماتش يا به تقليد از آنها بود و يا در رقابت با آنها صورت ميگرفت.
بهكارگيري علما از تجربيات سلاجقهي روم و دولت عثماني بود
و يا بهوجودآوردن مقام صدارت درواقع الگوبرداري شده از مقام "افتاء"
دولت عثماني ميتوانست باشد. بهاين ترتيب، بهتدريج پاي عالمان شيعي به دربار باز
شد و شاهاسماعيل رسماً از علماي شيعي دعوت به عمل آورد.
از آنجايي كه شيعهي دوازدهامامي به شكل محدود در نقاط
مشخصي چون جبل عامل بدون آميختگي با تصوف وجود داشت، بيشتر اميد ميرفت كه شيعيان
جبل عامل بتوانند منظور شاهاسماعيل را برآورده سازند. علماي عرب جبل عامل نيز به
اين قضيه با احتياط برخورد نمودند و مهاجرتشان بهكندي صورت ميگرفت. اولين كسي كه
اين دعوت را اجابت نمود علي بن حسين بن عبدالعال معروف به محقق كركي بود[5]كه در
حدود سال 916 هجري به دربار صفوي رسيد. علت اين احتياط مسئله نفس همكاري با حكومت
جائر است. يعني در فقه شيعه ولايت و اقتدار مطلق از آن خداند است و هر ولايتي براي
مشروعيت به ولايت الهي بازميگردد. در عصر حضور تنها حكومت معصومين مشروعيت دارند
و بقيه حكومتها جائر و نامشروع تلقي ميشوند؛ اما در عصر غيبت مسئله از وضوح و
صراحت لازم برخوردار نيست. لذا برخي از فقها از روايات، نيابت عام فقها را از جانب
ائمه برداشت ميكردند و انتقال تمام يا بخشي از اختيارات امام به فقها را نتيجه ميگرفتند
و اين اختيارات را به حوزهي سياست و سرپرستي اجتماعي سرايت ميدادند. بهاين
ترتيب سرپرستي جامعه در حوزهي اختيارات فقيهان قرار دارد و حكومتهايي مشروعند كه
تحت نظر مستقيم و يا غيرمستقيم فقها قرار داشته باشند. لذا براساس اين مبنا
حكومتهايي چون صفويان نامشروع تلقي ميگرديدند.[6]اوج
حضور علماي عرب در زمان شاهطهماسب بود و اين رغبتشان دلايل متعددي داشت:
شدت
تعصبات مذهبي بهخصوص كه بعد از تشكيل صفويه افزايش يافته بود؛
حمايت
از تنها حكومت شيعي آن عصر و تلاش جهت اصلاح و هدايت آن و درك اين حقيقت كه
ضعف و انحطاط صفويه، ضعف و ضربه ديدن تودهي شيعي محسوب ميشد.
علمايي كه جذب دولت صفوي ميشدند هركدام درخور شائن ومنزلت
دينيشان در قسمتهاي مختلفي موقعيت مييافتند. عدهاي از حكومت و دربار عنوان رسمي
حكومتي دريافت ميكردند و عدهاي ديگر در بين تودههاي مردمي منشاء خدمات شده و
عناوين غيررسمي مييافتند؛ مثل پيشنماز.
قبل از اينكه وارد مقولهي اصلي بحثمان بشويم بد نيست
درمورد سيستم اداري حكومت صفويان مختصر اشارهاي داشته باشيم. در اين زمينه
خوشبختانه كارهاي متعدد و پژوهشهاي مفيدي انجام يافته كه مهمترين اين پژوهشها از
آن خاورشناس روسي آقاي مينورسكي است. وي تعليقاتي بر كتاب تذكرة الملوك ميرزا
سميعا دارد كه برايند مطالعات وي در بين آثار مستشرقان و سياحان است.
نظام اداري صفويان در سه قالب قابل بحث و بررسي است: نظام
كشوري، نظام لشكري و نظام مذهبي. مجموع اين نظامها حدود 90 منصب و مقام را تشكيل
ميدهند. ما از باب اختصار و جهت ارائهي تصويري هرچند اجمالي به شرح وظايف
مهمترين عناوين هربخش بسنده ميكنيم.
بيشترين مناصب مربوط به نظام كشوري ميباشد و در راس اين نظام
وزير اعظم قرار دارد و ميرزا سميعا اين مقام را عمدهترين ركن دولت بهحساب ميآورد
كه اهم وظايف آن عبارت بود از:
-
مديريت مالي كشور كه مهمترين بخش
آن داد و ستد كل ماليات ديواني و نظارت بر وجوهات خزانه و بيوتات سلطنتي بود؛[7]
-
مطالعهي صحت عمليات ارباب مناصب
دولتي؛
-
تعيين خط مشي سياست خارجي و
امضاء توافقنامهها و قراردادها.[8]
از ساير مناصب نظام كشوري ميتوان به عنوان نمونه بهموارد
زير اشاره نمود: مستوفي الممالك، ديوانبيگي، ناظر بيوتات، ناظر دفتر همايون. اما
گستردهترين بخشها را نظام لشكري دربر ميگرفت و شامل چهار امير عمده بود: قوچيباشي،
قوللرآقاي، اليشيكآقاسي و تفنگچيآقاسي. قوچيباشي مهمترين امير اين بخش و سرپرست
قورچيان محسوب ميگرديد و از لحاظ موقعيت همسنگ وزير اعظم بود. سابقهي ايجاد اين
مقام به زماني برميگردد كه قشون دائمي توسط شاهعباس تشكيل شد و بهجاي منصب
اميرالامرايي موقعيت يافت. براي درك موقعيت وي كافي است بدانيم كه وي اين حق را
داشت كه نامزداني را جهت احراز مقامهاي عادي و عالي همچون والي معرفي كند.
نظام مذهبي
نظام مذهبي در دو بخش قابل طرح است. بخش اول شامل مناصبي
است كه عنوان دولتي محسوب ميشوند. بخش دوم عناويني هستند كه منشاء آن موقعيت
علماء در جامعه است و ماخوذ از نقش اجتماعي آنان بود. عمدهترين عناوين دولتي نظام
مذهبي عبارت بود از: ملاباشي، صدارت، قضاوت، شيخ الاسلام، امامت جمعه و متوليان
اماكن مقدسه.
1. مقام صدارت
صدر در لغت به معناي بالا و هرچيز برتر آمده است و اين معني
بيارتباط با استعمال آن در مقام لقب نيست. به سختي ميتوان حدس زد كه اين كلمه به
عنوان لقب از چه زماني استعمال گرديده است ولي قدر متيقن آن قرن سوم به بعد است.
از اين تاريخ به بعد ما با واژههايي چون" صدرالدين، صدرالممالك، صدرالمعالي،
صدرالاشراف و صدرالصدور برميخوريم. براي اولين بار واژهي "صدرالاسلام"
در متن يك نوشتهاي در حدود سال 475ه.ق. در جامع اموي دمشق به خواجه نظام الملك
داده شده است. همچنين در نوشته حك شده بر ظرفي مسن اين لقب را به امام محمد غزالي
دادهاند.[9]در
ايام مماليك به صاحبان حرف و پيشه از تركيبات صدر استفاده ميگرديد. مثل:
صدرالحكماء، اما به عنوان يك مقام و منصب اداري و دولتي از زمان تيموريان و
تركمانان باب گرديد. در روزگار شاهرخ(807- 850) منصبي كاملاً رسمي بوده است[10]و
وظايف زير را عهدهدار بود:
رياست
تمام مقامات مذهبي مانند نقباء، سادات، قضات، محتسبان، خطباء و ائمه جماعات؛
تصدي
موقوفات اعم از دولتي و شخصي. صدر وظيفه داشت كه مراقب ادارهي مطلوب موقوفات
باشد.
وظيفه
جامعتر و اساسيتر اشاعه و ترويج رفتار و كردار صحيح مذهبي در جامعه كه پيگيري
امر به معروف و نهي از منكر باشد؛
رسيدگي
به اوضاع و احوال رفاهي اقشاري چون سادات، فقها، شيوخ، ايتام و فقرا.[11]
بههرحال مقام صدارت مانند ساير امور اداري به دربار صفويان
راه يافت و به شكل جدي نزد آنان مطرح گشت. چراكه دولت تازه تاسيس نومذهب بسيار
بيشتر از ساير حكومتها به چنين مشاوران مذهبي نياز داشتند. ازطرفي صفويان عملاً در
رقابت همهجانبه با عثمانيها قرار داشتند و باتوجه به اينكه مقام مفتي اعظم در
نظام عثماني پيشبيني شده بود، بديهي بود كه مقام صدارت در صفويان نيز مورد توجه
خاص قرار گيرد و علاوه بر وظايف سنتي مذكور به وظايف جديدتر كه مبتلابه صفويان بود
بپردازند. مهمترين اين وظايف رياست بر مقامات قضايي و قضاوت بود.[12]
مقر اصلي صدر در دارالسلطنه بود و در ساير شهرها نمايندگاني
از طرف صدر تعيين ميشد.[13]در هر
ايالت بزرگترين مرجع روحاني آن صدر آن ايالت بود و وظايف "صدر كل" را
عهدهدار بود. مقام صدارت مطابق با مقتضيات تغييرات حكومتي و اجتماعي دچار تحول
گشت و براي اولين بار شاهطهماسب وظايف منصب صدارت را به دو بخش تقسيم نمود. فردي
را به عنوان صدر براي زمينهاي خاصه و فرد ديگري را براي زمينهاي موقوفه سلطنتي
منصوب نمود و بدين ترتيب عناوين صدر عامه(صدرالممالك) و صدر خاصه(صدارتپناه) بهوجود
آمد.[14]صدر
خاصه در عاليترين رتبه جاي داشت. رئيس روحاني تمام كشور محسوب ميگرديد و پس از
وزير اعظم(اعتماد الدوله) بزرگترين مقام كشوري محسوب ميشد و در مجالس سمت چپ شاه
قرار ميگرفت.[15]
وظايف صدور خاصه و عامه تقريباً همپوشاني دارد و داراي
مرزهاي تفكيكشده از هم نيست. فقط در محل انجام وظيفه است كه تاحدودي ميشود تفكيك
وظايف نمود. صد خاصه امور مذهبي دربار و موقوفات شاه و شهر اصفهان و شهرهاي تابعهي
آن را مشخصاً خود به عهده داشته و از سوي ديگر براي همين امور مربوط به دستگاه
سلطنتي در شهرستانها و ايالات دوردست معاونين و قائم مقامهايي به نام "نايب
الصداره" ميگماشته است. اما صدر عامه(ديواني با ممالك) هما وظايفي را كه صدر
خاصه نسبت به دربار و شهر اصفهان به عهده ميگرفته ايشان نسبت به موارد عمومي و
غيرسلطنتي ساير نقاط ممالك محروسه انجام ميداده است.[16]صدور
بهطور مشخص وظايف زير را به انجام ميرساندند:[17]
تعيين
قضات ايالات و ولايات؛
تعيين
مباشرين اوقاف تفويضي و ساير دستاندركاران امور موقوفات مثل وزراي اوقاف و
نظار و مستوفيان و عمله؛
تعيين
ريشسفيدي سادات، علما، مدرسان، شيخ الاسلامها، قضات، حفّاظ، متوليان
مزارات، مدارس، مساجد و مقابر متبركه و ائمه جماعات.
مساعدت
ديوانبيگي در امور ديوان احداث اربعه(قتل و ازاله بكارت و شكستن دندان و
كوركردن)؛
امور
شرعي مربوط به سركارفيض آثار كه ويژه صدر خاصه است.
صدرالممالك علاوه بر اين مشاغل عنوان معاونت ديوانبيگي را
بهخصوص در امور قضاء نيز داشته است و ديوانبيگي كاري را بدون مشورت او انجام نميداده
است. منصب صدارت با وجود فراز و نشيبهايي كه به لحاظ حوزهي قدرت و يا وظايفي
پيدا كرد تا آخرين روزهاي دولت صفوي برجاي ماند و هميشه در اختيار عالماني قرار
داشت كه از سادات بودند. در ابتداي دولت صفوي مقام و موقعيت صدر بسيار برتر و
فراتر از موقعيتش در پايان دوران صفوي بود. يعني در اوايل حكم يك مرجع تقليد رسمي
كشور را داشت اما به مرور با افزايش امورات اجرايي، اداري و حكومتي مانند رسيدگي
به امورات موقوفات و قضا از يك طرف و مطرحشدن منصب شيخالاسلامي از طرف ديگر ارزش
اجتماعي صدر درحد يك مقام رسمي درباري تزلزل يافت. بهعلاوه فقهاي مستقل كه جداي
از حمايتهاي درباري رشد علمي، تقوايي و مردمي خويش را داشتند به دليل نفوذ اجتماعي
بيشتر بر آنها برتري جستند.[18]
كار بهجايي رسيد كه در اواخر حكومت صفوي مقام صدارت تاحد
ناظر اوقاف تنزل يافت. مهمترين وظيفهي صدر ادارهي بخش موقوفات بوده است. از
آنجايي كه موقوفات گسترده و چشمگير بوده منافع حاصل از آن نيز قابل توجه بوده است
و تصدي ان از يك سو موجب اقتدار صدر و از سوي ديگر مسئوليتهاي ديگري را متوجه
آنها مينمود، چرا كه اين موقوفات منبع درآمدي مهمي براي متوليان، كاركنان، خدام
موقوفات و مدارس و اماكن متبركه همچنين مدرسين، طلاب، وعاظ و روحانيون تحت نظارت
وي تعيين و يا عزل ميشد و اين اعمال قدرت و نفوذ در سايهي توزيع منافع حاصل از
موقوفات بدست ميآمد.[19]
اهميت ادارهي موقوفات بهقدري بود كه مقام و منصب صدر به
تبعيت از انواع موقوفات خاصه و عامه همانطور كه ذكر شد تجزيه گرديد و مناصب صدر
خاصه و عامه شكل پذيرفت. دخالت صدور نسبت به موقوفات غيرتفويضي شرعاً امكانپذير
نبود، هرچندكه مورد دخالت صدور بعضاً قرار ميگرفت.
2. شيخ الاسلام
اين واژه براي اولين بار در نيمهي دوم قرن چهارم هجري
درمورد برخي از علماء صوفيه بهكار برده شد. از فقها اولين فردي كه به اين لقب از
او ياد شده اسماعيل بن رحمان فقيه شافعي مذهب است كه در قرن پنجم هجري ميزيسته
است.[20]
آنچه از گزارشها برميآيد اين واژه اختصاص به فقهاي مطرح و
مقبول و بانفوذ يافته بود. كساني چون فخر رازي، خواجه عبدالله انصاري، ابوبكر محمد
بن يوسف يزدي، اسماعيل بن رحمان كه ذكرش به ميان آمد.[21]اين
مقام در اوايل عهد مماليك در مصر و شام تشريفاتي بوده نه رسمي و به عنوان لقب براي
افراد داراي منزلت ديني، فقهي، علمي و صوفي بهكار ميرفته است. اما پس از آنكه
اين لقب به مفتي اعظم عثماني داده شد جنبهي رسمي پيدا نمود.[22]اين
مفتي كمكم در دستگاه شاغل براي علما به شيوهاي كه تا آن زمان نبود بهوجود آمد
كه از آن جمله منصب شيخ الاسلامي است. اين مقام درحدي برابر وزير اعظم قرار گرفت.
هردو، تنها مقامهايي بودند كه فرماننامهي خويش را از دست سلطان ميگرفتند.
از سدهي دهم هجري مفتيان بعداز اينكه به مقام دادرسي عالي
عثماني ميرسيدند به مقام شيخ الاسلامي نائل شدند.[23]اما
در ايراناين لقب از قرن دهم به بعد داراي كاربرد متفاوت با آنچه در بلاد اسلاميييي
مرسوم بود پيدا نمود. يعني اين لقب اختصاص به كساني داشت كه به قضاوت ميپرداخت.
البته آقاي حسينيزاده سرپرستي موقوفات را نيز به آن اضافه ميكند.[24]بنابراين
سابقهي كاربرد اين عنوان براي قضا به قبل از قرن دهم برميگردد. در اوايل حكومت
صفويان در زمان شاهاسماعيل اين مقام مورد توجه واقع نبود. بعداز آمدن محقق كركي
شاهطهماسب اول به او علاقمند شد. شاهطهماسب او را خاتم المجتهدين ناميد و عنوان
شيخ الاسلام را دربارهي وي بهكار برد. تمام اختيارات امور شرعي و حتي عرفي، عزل
و نصب قضات و حكام را براي وي قائل شد. آقاي جعفريان منصب شيخ الاسلامي را ازلحاظ
قدر و منزلت و اعتبار داراي دو مرحله ميداند: مرحلهي اول كه شيخ الاسلام با
تعبير نيمهرسمي مجتهدالزماني به كسي اعطا ميشد كه به لحاظ علمي بر ديگران برتري
داشته باشد و با تاييد شاه به رتق و فتق امور شرعي ميپرداخت. در اين مرحله شيخ
الاسلامي ازلحاظ منزلت و حوزهي فعاليت با مقام صدارت چندان واضح و روشن نيست.[25]ولي
در نيمه دوم حكومت صفويان منصب صدارت ازلحاظ رسميت و اقتدار بر مقام شيخالاسلامي
غالب آمد. وظيفهي عمده آنها قضاوت بود كه حكمهاي صادرهشان جنبهي قانوني و
اعتبار بيشتري داشت.[26]
كليه گزارشات سفرنامهها كه غالباً در نيمهي دوم سلطنت
صفويان نگارش يافتهاند حاكي از آن است كه در مقام و منزلت شيخ الاسلام ازلحاظ
رتبه و مرتبت بعداز مقام صدارت است، ولي درعين حال سانسون اهميت اين مقام مذهبي را
تاييد ميكند: اين قاضي بهدرستي شايستهترين فرد در امور مدني است و براي امور
مربوط بهصغار ايتام، بيوگان، عقود معاملات و ساير امور حقوقي نظارت دارد. پادشاه
هرسال پنجاه هزار ليور(بيش از 1100 تومان) به او حقوق ميدهد تا در شرايطي قرار
نگيرد كه مجبور شود رشوه دريافت كند و خود را آلوده سازد.
اين قاضي بيشتر دعاوي و منازعات را رسيدگي ميكند. او رئيس
مدرسهي عالي حقوق(فقه) نيز هست و هر چهارشنبه و شنبه به قضات زيردست خود درس حقوق
و قانون ميدهد. نمايندگان او نيز در تمام محاكم كشور حضور دارند و بهاتفاق
ماموران صدر دوم(صدر عامه) همهي اسناد و قراردادهاي مربوط به عقود و معاملات را
تنظيم ميكنند. جاي او در پايين تخت شاه بعد از صدر بزرگ قرار داشت.[27]اين
بيانسانسون گوياي موقعيت و وظايف قانوني و رسمي شيخالاسلامها در دورهي دوم سلطنت
صفويان است. ميرزا سميعا نيز مشابه به همين وظايف را مختص شيخ الاسلامها ميداند.[28]در
فرماني كه از شاهسليمان درمورد انتصاب شيخالاسلام مشهد دردست است موارد زير بهعنوان
وظيفهي شيخالاسلام مطرح گرديده است:[29]
امر
به معروف و نهي از منكر؛
وادار
نمودن اغنياء به اخراج خمس و زكات مال و اموال؛
تقسيم
مواريث و تركات؛
ايقاع
عقود و مناكحات؛
رفع
منازعات و مناقشات بهريق مصالحات؛
ضبط
اموال غايب، ايتام و سفها و سپردن آنها به امناء.
مهمترين وظيفهي شيخالاسلام عزل و نصب قضات بهغير از قاضي
القضات بود.[30]تفاوت
شيخالاسلام با قاضي ازلحاظ اعتبار در اين بود كه اولاً شيخالاسلام در حوزهي
فعاليت خود غالباً وكيل حلاليات يا مدير داراييهايي بود كه شاه مطابق موازين شرعي
فراهم آورده بود. بهطور مثال شيخ علي منشاء مناصب شيخالاسلامي و وكالت حلاليات
را عهدهدار بود. شيخالاسلامها در كنار ساير وظايف كه ذكرشان به ميان آمد در
مراسم و تشريفات گزينش سلطان و هم در تاجگذاري شاهان صفوي و انجام آيين ويژه آن
نقش مهمي داشتند و علاوه بر آن اجراي عقد زنان شاه را نيز به عهده داشتند.[31]از
دخالت شيخالاسلامها در امر آموزش و صدور اجازات و مدارج علمي و تحصيلي نبايد
غفلت نمود. ناگفته نماند در اواخر سلسلهي صفويه شيخالاسلامها اهميت زيادي در
ساختار ديواني ايران يافته بودند و از اين نفوذ ديني و ديواني به تعقيب اهداف شخصي
ميپرداختند.
در دوران زنديه و قاجاريه لقب شيخالاسلام كماكان از طرف
دربار به علماي بانفوذ داده ميشد و وظايفشان كماكان همانند وظايف اسلافشان بود،
ولي در دورهي پهلوي تفويض اين لقب ملغي گرديد و وظايفشان نيز به شكل رسمي توسط
دولت انجام ميشد.
اين نوشتار ادامه دارد......
پی نوشت مطالب
[1] . قمي، قاضي احمد بن شرف
الدين الحسين الحسيني؛ خلاصة التواريخ؛ بهكوشش احسان اشراقي؛
تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1359ه.ش.، ص19.
[2] . هينتس والتر؛ تشكيل
دولت ملي در ايران؛ ترجمه: كيكاووس جهانداري؛ انتشارات خوارزمي، 1361ه.ش.، ص3.
نویسنده
در تاریخ 02 سنبله 1389 چو ایران نباشد ، تن من مباد مردم خراسان بزرگ (افغانستان) همگي ايراني هستند
جدا کردند از هم پیکر مام خراسانرا کزین غم شاعر افغانستانی سخت غمگین است کنون افغانستانی ، تاجکستانی و ایرانیست زما بر این سیاست های ا ستعمار نفرین است میان فارسی گویان و خلق تاجکستانی خط روسی تو پنداری که چون دیوار برلین است نبود این مرز ها وین درزها دربین ما دیروز که این اعمار استعمار ا نگلند و کرملین است حریر است و پرند و پرنیان امروز ، ابریشم که تبیین دری یا فارسی یا تاجیکی این است نژاد آریا، قوم ویدی کیش اهورایی همه از یک تبار و آبشار و رسم و آیین است (شعر از اسماعیل خراسانپور فرزند دلاور فلات ايران) نوسينده : درویش دریادلی از زمانیکه در سال 1747 میلادی ، سران قبیله های اوغان کامیاب شدند که حاکمیت قبیله ای خویش را در بخشی از سرزمین بزرگ ایران , خراسان بنیاد نهند ، برای ما مردمان بومی ایران , خراسان که تحت سیطره ای ناجوانمردانه آنها قرار داشته ایم ، مصیبت های وصف ناپذیری را به ارمغان آورده اند . یکی از آن مصیبت های جانسوز این است که اوغان شاهان قبیله پرست همواره کوشیده اند پیوند های تاریخی ، فرهنگی ، زبانی و دیگر رشته های انسانی ما را با مردم ما در آنسوی مرزهای انگریز ساخته ای تحمیلی به گونه ای دردناک ببرند و در وادی سوزان از خودبیگانه گی نگه مان دارند. در مدت دو صد و پنجاه سال حاکمیت فاشیستی اوغان شاهی ، به ویژه در یک صد و پنجاه سال پسین ، از عبدالرحمن کله منار ساز تا ملا عمر ،کور ،لنگوته دراز و اکنون حامد کرزی و حواریون اوغان ذلتی اش ، همه رذیلانه تلاش داشته اند که هویت اوغانی خود را به جبر و زور و صد ها نیرنگ هویت همگانی مردم ما سازند . قبیله پرستان ، سر تنبه ء اوغان با چشم پاره گی و بی منطقی عجیبی ازما میخواهند که ما تاجیک ها ، اوزبیک ها ، پارسها ، هزاره ها ، ترکمن ها ، بلوچ ها ، پشه ای ها ، ایماق ها ، قرغزها ، هندو ها و دیگران ، خود را " اوغان " بخوانیم . شرط ، انسان بودن و شهروند بودن ما را " اوغان " بودن و به زبان پشتو سخن گفتن می دانند ! ( برنامه حزب اوغان ذلت را نگاه کنید ، کتاب دویمه سقاوی را بخوانید ) . حقیقت این است که رشته های تاریخی ، فرهنگی ، زبانی و قومی ما با اوغان ها خیلی کمرنگ تر و نهایت ضعیف تر از رشته های تاریخی و عمیق و درازی است که ما با مردمان اصلی خراسانی خود مان داریم . ( گويي اينكه خود مردمان اوغان نيز بخشي از ايرانيان فلات ايران محسوب ميشوند و اگر مصمم به بازگشت به هويت ايراني آريايي خويش باشند آغوش فلات آريايي ايران به روي آنان باز است در غير اين صورت بايد با سياست هاي انگلستان هميشه در گرفتاري و منجلاب زندگي را سپري كنند) اگر زور و جبر در کار نباشد ، بسیاری از مردم پارسي گوي ما هرگز یک واژه ای پشتو را هم فرا نخواهند گرفت . چون هیچ نیازی به آن ندارند ، چون زبان پارسی زبان همگانی مردمان گستره ای فرهنگی بزرگ ما می باشد که در درازای سده ها زبان مراوده ، زبان دیوانی ، زبان خود اختیار کرده ای مردم ساکن در سرزمین ما بوده است و احتیاجی برای زبان پشتو نداشتیم و پس از این هم نخواهیم داشت . هویت ما ، از هزاران سال به این سو ، (آریایی ، ایرانی ، خراسانی) بوده است . در این دو صد و پنجاه سال تسلط جابرانه ای خویش كه با سياست هاي استعماري انگلستان برنامه ريزي گرديده است ، اوغان شاهان بسیار برنامه های تصفیه های نژادی و کوچ دادن های اجباری و زمین سوزانی و اوغان سازی میهن ما را عملی ساختند ، اما هنوز که هنوز است هیچ کس از مردمان غیر اوغان ، در تمام سرزمین ما ، خود را اوغان نمی دانند و به تاجیک بودن ، اوزبیک بودن ، هزاره بودن ، ترکمن و بلوچ و ایماق و قرغز و . .. بودن خویش می بالند . صرف دو گروه از مردمان غیر اوغان ، بدون دقت به نهاد،شیطانی این مساله ، خود را به اثر تلقین و با ناخود آگاهی " اوغان " می خوانند : یکی کسانی که در اثر شستشوی ذهنی حاکمیت فاشیستی اوغان شاهی و تلقین های همیشگی اوغان سازان ، به این پندارند که هرکس از اوغانستان است ، اوغان هست . اکثر این افراد از پیشینه ای تاریخی این مساله و از اهداف عظمت جویانه ای فاشیستی که در نهاد برنامه های اوغان سازی نهفته است آگاهی ندارند . دوم ، کسانی که در اثر جنگ های سی سال پسین از وطن آواره شده و در کشورهای دیگر پناه گزیده اند نیز بدون خواست خود شان ، نظر به تعاملات رسمی کشورها ، به نام اتباع کشوری که از آن فرار کرده بودند نامگذاری شدند و نام جعلی " اوغان " بالای شان نهاده شد . از کدام کشور آمده ای ؟ از اوغانستان . تعامل طوری است که در دفتر و دیوان کشورها ، هر کسی که از اوغانستان آمده باشد ، به نام اوغان مسما می شود . این یک پیش آمد، بسیار خجسته برای اوغان بود که تقریبا پنج میلیون نفر آواره ای اوغانستان در کشور های گوناگون به نام اوغان خوانده شدند و خود این آواره گان نیز بدون توجه به پی آمد های فاجعه بار این اوغان شدن ، ناخواسته ، مساله را سهل گرفتند و خود را اوغان گفتند . این به معنی برآورده شدن ،یکی از بزرگترین آرزو های فاشیزم اوغانی بود که حالا فاشیست ها همین موضوع را دست آویز ساخته و اوغان خواندن،همگان را حق مسلم خویش میدانند و کسانی را که در این روند خلل ایجاد می کنند و حقایق تاریخی مساله را برملا می سازند ، بدترین دشمنان،اوغانستان و مزدوران خارجی و چه و چه های دیگر می شمارند ! در حالیکه اطلاق نام " اوغانستان " بالای سرزمین ما خود یک اختراع انگلیس هاي استعمارگر بود و کسانی که دیوانه وار برای تحمیل آن نام جعلی تلاش ورزیده اند ، همه جیره خواران و چاکران بیگانه بوده اند که در این دو صد و پنجاه سال یکی از پی دیگر زمام امور را در دست دارند : از احمد خان،ابدالی تا حامد کرزی پوشالی ! ( انگلستان هرگز در جهت منافع ملي كشور آريايي ما قدم برنداشته و تنها تجزيه خراسان بزرگ ما را از بدنه ايران زمين فراهم ساخته ) با " اوغان " خواندن،ما ، همه چیزمان را از ما گرفتند . آن تاریخ هزاران ساله ای آریایی - ایرانی – خراسانی ما ، آن فرهنگ، دیرین سال و پُر جلال ،ما ، آن هویت و نام و نشان،حلال ، ما ، هر آنچه که بود مال،ما ، همه را ، از دست ما ربودند . این تلاش ضد بشری سياست مداران اوغان تا همین امروز به شدت جریان دارد و حاکمانکنونی تحت رهبری حزب تبه کار اوغان ذلت با شیفته گی و جنون خاصی ، با پشتگرمی که از باداران خارجی خویش دارند ، میخواهند برنامه های نیمه کاره ای فاشیستی را به شتاب هرچه بیشتر عملی سازند و اوغانستان را همان گونه که در کتاب مانیفست فاشیزم اوغانی ( دویمه سقاوی ) تجویز شده است ، به یک کشور تک هویت اوغانی زیر سلطه ای مطلق ،قبیله پرستان ، تبدیل سازند که در آن فرهنگ بدوی قبیله بر تمدن هزاران ساله ای ایرانی – خراسانی ما پیروزمندانه بتازد و بر شمشیر خون آلود خود بنازد ! چیزی احمقانه ایکه شتربانان ،فرهنگی فاشیزم اوغانی این جا و آن جا به آن دست می زنند این است که برای به رخ کشیدن شوکت،تقلبی اوغانی خود ، دست به تحریف آثار گهربار شاعران و اندیشمندان ایرانی – خراسانی ما می زنند و برای خویش یک شکوهی کاذب دست و پا می کنند . یک وقتی ، جایی خوانده بودم که یکی از مضحكان فرهنگی اوغان ، به شعر های حماسی فردوسی بزرگ دستبرد زده و یک شعر بسیار بلند آوازه ای آن شاعر شکوهمند زبان پارسی را ، از جوهر اصیل ایرانی اش تهی ساخته و به جای آن با بیشرمی ویژه ایکه شتربانان فرهنگی فاشیزم اوغانی دارند، کلمه ای خنجری " ایران " را برداشته و نام ناساز ،" اوغان " را به جایش نهاده است !
فردوسی بزرگ در یک سرود جاودانه اش چنین گفته بود : چو ایران نباشد ، تن ، من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد آن شتر چران فرهنگی گرفته بود ، به جای نام " ایران " نام " اوغانستان " را گذاشته بود : نباشد چو افغانستان تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد !!!!! آنجا ، این را دیدم و از آن سالها گذشت . این روز ها ، باز می بینم که یکی از تارگاه های که اوغان بودن را شرط انسان بودن می داند ، در پیشانی تارگاه خویش ، همان شعر فردوسی را جا داده است ، اما به شکل تحریف شده و اوغانی اش : چو کشور نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد !!!!! بی اینکه من از آن عاشقان شوکت کاذب اوغانی بپرسم ، نیک میدانم که دلیل شان این است : چون در شعر فردوسی کلمه ای ایران به کار رفته است و ایران نام کشور مشخصی در همسایه گی اوغانستان است و ما میخواهم این شعر را برای بیان احساسات خود در رابطه با کشور خودما اوغانستان به کار گیریم ، لذا کلمه ای ایران را برداشتیم و به جایش کلمه ای کشور را گذاشتیم . همین ! ( حال آنكه اوغانستان كنوني همان بخشهاي خراسان بزرگ ايران است و اين شعر در مورد ما نير بدون تحريف صدق ميكند ) خوب و اما ، تحریف ،شعر کسی به هر صورتی که باشد ، یک جرم است ، زیر پای کردن ،امانت داری است ، خیانت فرهنگی است . در عین حال ، این خیانت فرهنگی شترچرانهای فرهنگی اوغانی ، یک چیز دیگر را هم آشکار می سازد ، اینکه : با نام جعلی و تحمیلی " اوغانستان " همه دار و ندار فرهنگی حوزه ای تمدنی پارسی – خراسانی ، همه مفاخر ما ، همه مشاهیر ما ، همه قهرمانان ما و همه دست آورد های هزاران ساله ای ما ، همه در بست به کشوری سپرده می شود که امروز خود را " ایران " میخواند . چون تمام گذشته های ما با نام ایران و خراسان گره خورده است و با هیچ شگرد و نیرنگ و دستبردی قادر نخواهیم بود که هویت ایرانی – خراسانی گذشته ای خویش را نابود سازیم و به جای آن یک هویت موهوم و کاذب و هیچ جایی را بنشانیم . شتربانان فرهنگی فاشیزم اوغانی می توانند در گفتار و نوشتار بزرگان ،ایرانی – خراسانی دستبرد زنند ، تحریف کنند ، مسخ سازند ، اما نمی توانند ، اصل،واقعیت های تاریخی و فرهنگی حوزه ای تمدنی ما را دگرگون سازند . این حقیقت را که فردوسی ، مولوی ، ابوعلی سینا ، بیرونی ، رودکی ، سنایی ، انوری ، ناصر خسرو ، جامی و صدها شاعر و اندیشمند و هنرمند و دیگر مفاخر فرهنگی و تاریخی ما ، از گذشته ها تا همین صد و چند سال قبل ، همه و همه خود را ایرانی – خراسانی می گفتند و میهن و ماوای خویش را ایران و خراسان می خواندند . هیچ یک از آن بزرگان ، هرگز اوغان نبودند و هیچ پیوندی با قبایل اوغان نداشتند . حالا چگونه می توانیم که آنها را اوغان بسازیم ؟ به شعر فردوسی و شاعران دیگر دستبرد زدن ، نام های اصیل هزاران ساله را برداشتن و نام های نو ساخته و خنده آور اوغانی را به جای شان چسپاندن ، " سبزوار " را " شین دند " ساختن و از این گونه هزاران سیه کاری دیگر را کردن ، این حقیقت را زدوده نمی تواند که اوغان شدن ، ما را هیچ و پوچ می سازد و همه دار و ندار فرهنگی و تاریخی مان را از ما میگیرد . فردوسی ، اوغان نبود . کسی که با شاهنامه ای فردوسی آشناست ، میداند که فردوسی از اوغان ها با چه صفاتی یاد کرده است . ایرانی بودن افتخار فردوسی بود ، اما ایران فردوسی ، ایران دیگریست . ایران بزرگ آن روزگار ، همین ایرانی نیست که امروز می بینیم . این یک هوشیاری ، رندی و دور اندیشی حاکمان فارس (رضا شاه پهلوي) بود که چند دهه قبل ( سال 1935 ) کشور شان را رسما به نام " ایران " ثبت کردند و همچنان نام " خراسان " را بر بخشی از خاک خود رسمیت بخشیدند . یکی از خیانت های بزرگ فاشیزم اوغان شاهی ، ظاهر، داوود ، نعیم ، محمد گل مومند و دیگران ، این بود که در مورد آن اقدام هوشیارانه ای دولت ایران ، هیچ واکنشی نشان ندادند و در واقع از چنان اقدامی بسیار خوش و راضی بودند که مردمان غیر اوغان از پیشنه های ایرانی – خراسانی خویش بریده شوند و آنها بتوانند بگویند که دیگر کسی حق ندارد ایران ایران یا خراسان خراسان بگوید چون حالا ایران یک کشور جدا و خراسان هم بخشی از آن کشور است و افتخار ایرانی و خراسانی هم به آنها تعلق دارد . ما اوغان استیم و کشور ما اوغانستان است . باید برای ساختن همه جانبه ای یک هویت اوغانی تلاش کنیم که کشور ما در پوشش همین هویت اوغانی به وحدت ملی برسد و مردم به جای احساس تعلق به فرهنگ ایرانی – خراسانی ، خود را به فرهنگ اوغانی متعلق بدانند : هرکی از اوغانستان است ، اوغان هست . دا زمونژ زیبا وطن ، دا مو د بابا وطن ، این سر زمین حق بابا ها و انا های ما بود که حالا میراث حلال ماست و شما دیگر صدای تان را بدر نکنید که از کله های تان منار می سازیم ، لگد مال تان می کنیم ، هست و بود تان را بار بار تاراج می کنیم ، خود را و خاک را می فروشیم تا شما غیر اوغان ها را تابع و اسیر خود نگه داریم !!!! ایران (سرزمين نياكان ما ) را از همه کتاب های پیشین برداشتن ، به جای آن ( نان ساختگي ) اوغان و کشور و چیزهای دیگر را نوشتن ، اوج حقارت و درمانده گی فرهنگی اوغان سازان را نشان میدهد . آن ها از بس که از برملا شدن حقایق تاریخی ما وحشت دارند ، از بسکه از نام تاریخی ما ، از نام ایران ، خراسان نفرت دارند، به هر بهانه ای واهی میکوشند که بر گذشته ای ما و نام های تاریخی ما خط بطلان کشند و نگذارند که مردم بداند که سرزمین های اکنون اسیر حاکمیت اوغان شاهی ، دو صد و شصت سال پیش بخشی از ایران – خراسان بزرگ بود و تا یک صدو چهل سال پیش هم به نام خراسان یاد میشد . آنها نمی خواهند مردم بداند که آن ایران فردوسی ، ایرانی است که یک بخش بزرگ سرزمین های تحت سیطره ای جابرانه اوغان شاهان را هم در بر میگیرد . پژوهش های چند ین گانه به روشنی می نمایاند که زیاد تر شهر ها و بخش های مهم و عمده ای" ایران " که فردوسی از آن با افتخار یاد میکند در محدوده ای جغرافیایی قرار دارد که امروز به نام جعلی اوغانستان شهرت یافته است . وقتی ما نام " ایران " را در شاهنامه فردوسی می خوانیم ، نباید چنین پنداریم که همه سخنش در مورد ایران امروزی است . ایران فردوسی ، ایران ماست ، ایرانی که بخش های شمال ، غرب و مرکزی اوغانستان ، سرزمین های تاجیک نشین ، مناطق اوزبیک ها ، ترکمن ها ، هزاره ها و بلوچ ها در آن شامل می باشد . حالا این شعر فردوسی : چو ایران نباشد تن،من مباد -- بدین بوم و بر زنده یک تن مباد ، شعار همگانی مردم ایران امروز است . همانگونه که خود فردوسی با غرور و افتخار ایران میگفت ، همتباران فردوسی در ایران کنونی هم با همان غرور و افتخار ایران میگویند و همانگونه که فردوسی آن شعر را با سربلندی سروده بود ، همتباران فردوسی در ایران کنونی نیز آن را با سربلندی میخوانند و ازش لذت می برند . اما ، ما مردمی که در اسارت اوغان شاهان جبار و مستبد بوده ایم ، ما مردمیکه به زور اوغان ساخته میشویم ، ما مردمیکه حق تبارز نام و هویت اصلی خود را نداریم ، ما همتباران فردوسی در این بخش خاک ایران آن روزگار ، نه تنها با فردوسی بیگانه می نماییم ، بلکه همه رشته های مان را با فردوسی گسسته ایم به خاطریکه فردوسی ایرانی بود و ما اوغان شده ایم ! ما چرا به خاطر یک نام جعلی و تحمیلی به این همه رنج و سرگردانی فرهنگی و هویتی و تاریخی گرفتار بمانیم ؟ تا کی و زود تر کدام شعر و اثر بزرگان و مفاخر فرهنگی و هنری ایرانی – خراسانی مان را دستکاری کنیم و از هر جاییکه در آثار آنها ایران و خراسان نقش شده است ، آن نام های اصلی را برداریم و نام جعلی اوغان و یا یک کلمه ای دیگر را بگذاریم ؟ ما چرا و به چه خاطر مولوی مان را ، فردوسی مان را ، حافظ و سعدی و انوری و سنایی و خاقانی و رودکی و بیرونی و پورسینا و ناصرخسرو و جامی و دیگر و دیگرانی را که همه شاعران و اندیشمندان و مفاخر خودما استند و همه ای شان ایرانی – خراسانی بودند ، اما " اوغان " هرگز نبودند ، به کدام منطق اوغان بسیازیم و در آثار شان دخل و تصرف نموده آن را تحریف و مسخ نماییم ؟ فردوسی از ما یاد میکند ، از سرزمین و میهن ما یاد میکند ، از هرات ، از غزنه ، از زابل ، از کابل ، بدخشان و دیگر شهر های ما یاد میکند ، حماسه های مردم ما را می سراید ، ما را به همان نامی که داشته ایم می خواند ، برای زنده نگهداشتن هویت ما سالهای زیاد از عمر عزیز خویش را قربان می نماید و شاهنامه را می سازد که برای ما به میراث بماند و ما از آن به خودآگاهی رسیم و تسلیم سیاهی و بی خردی دزدان سر گردنه ها و دشت هایی نشویم که فردوسی وصف شان را کرده است . اما با درد و دریغ که وارثان همان دزدان سر گردنه ها و رهزنان دشت ها، امروز آیینه ای روشن هویت و زبان ما را می شکنند و با لکه ای نام اوغان آنرا سیاه می سازند – شاهنامه را تحریف و تحقیر می نمایند ! من از شترچران های فرهنگی فاشیزم اوغانی می پرسم که اگر این همه از زبان پارسی ، دری و فرهنگ اصیل ایرانی ، خراسانی ما نفرت دارید ، اگر از هویت و اصلیت فردوسی ها و پور سینا ها و صدها و هزاران شاعر و نویسنده و متفکر ما وحشت دارید ، چرا نمی رویید و از زبان و میراث های فرهنگی خود تان بهره نمی گیرید که می آیید و شعر و نبشته های بزرگان ما را برای مقاصد شوم خویش تحریف و مسخ می نمایید ؟ آخر تا صد و چهل سال قبل ، اوغانستان موغانستان را کس نمی شناخت . همه آگاه اند که نام اوغانستان را هم نماینده ای انگلیس بر ساحه تحت تسلط امیران خود فروخته ای اوغان نهاد و از آن پس طوق لعنت این نام به گردن تمام مردم ما به جبر و به نیرنگ افگنده شد و میخواهید که با همین نام بی ریشه و بی بنیاد ، همه تاریخ هزاران ساله و همه فرهنگ گشن بیخ و گلشن نمای ما را محو و نابود سازید و آرزو هم دارید که ما در مقابل تان سکوت اختیار کنیم ! شما فردوسی را بیگانه می دانید و بیگانه می خوانید ، اما فردوسی برای ما بیگانه نیست . فردوسی شاعر حماسه های جاویدانی مردم فلات ايران است ، فردوسی همان سان از ماست که مولوی و ناصر خسرو و جامی از مایند و همه هم ایرانی – خراسانی اند ، نه اوغان . شما هر قدر سفسطه بگوئید ، هر قدر چرند پراکنی کنید ، فرهنگ پارسی – ایرانی – خراسانی ،همان که بود ، هست و خواهد بود ، رشد میکند ، تکامل می کند ، با تمدن بزرگ انسان در جهان بیش از پیش می پیوندند ، اما مقهور فرهنگ قبیلوی شما نخواهد شد ! این هم چند بیت از شعر فردوسی بزرگ ، آیینه دار ، فرهنگ و زبان ما : ندانی که ایران نشست ، منست جهان سر به سر زیر دست،منست هنر نزد ایرانیان است و بـــس ندادند شـیر ژیان را بکــس همه یکدلانند یـزدان شناس بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس دریغ است ایـران که ویـران شــود کنام پلنگان و شیران شــود چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد در این بوم و بر زنده یک تن مباد همـه روی یکسر بجـنگ آوریــم جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم همه سربسر تن به کشتن دهیم بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم چنین گفت موبد که مرد بنام بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار