|
صوفيان شيعه در خراسان دوران تيموريان
سيد مرتضي حسيني شاهترابي
چكيده
محدودهي امروزين كشور افغانستان كه در گذشته خراسان نام داشت، در دوران
تيموريان(771- 911ه.ق.) محل حضور سه فرقهي مهم صوفيانهي شيعي اين عصر بود. سه
فرقهاي كه در همين دوران شكل گرفتند و گسترش يافتند. نخستين اين فرقهها طريقهي
نعمت اللهيه است كه بنيانگذار آن شاه نعمت الله ولي بود. دومين اين فرقهها طريقهي
حروفيه است كه بنيانگذار آن فضل الله استرآبادي بود و پيروان آن در هرات به جان
شاهرخ خان تيموري سوء قصد كردند. سومين فرقهي صوفيانهي شيعه كه در اين مقطع و در
اين منطقه از سرزمينهاي اسلامي حضور و نفوذ داشت فرقهي نوربخشيه است به رهبري سيد
محمد نوربخش.
واژگان كليدي: افغانستان، خراسان، تيموريان،
شيعيان، نعمت اللهيه، حروفيه، نوربخشيه.
مقدمه
افغانستان
امروز همان مناطقي است كه در گذشته خراسان ناميده ميشد و در جغرافياي امروز، اين
سرزمين محصور ميان كشورهاي ايران، ازبكستان، تاجيكستان، تركمنستان و پاكستان است و
فاصلهي شماليترين تا جنوبيترين نقطهي آن حدود ششصد كيلومتر و حدفاصل شرقيترين
تا غربيترين مكان آن نزديك ۱۲۴۰ كيلومتر است. اين سرزمين پيشينهاي پر فراز و
نشيب دارد و يكي از مهمترين دورههاي تاريخي آن، دوران تيموريان است. تيموريان را
كه برخي از آن با عنوان گوركانيان خراسان ياد ميكنند، در سال 771 هجري قمري اميرتيمور
گوركاني در ماوراءالنهر بنيان گذاشت و پس از گسترش تا حدود سال ۹۲۰ دوام آورد.
بنابراين، به تعبير دقيق بايد گفت: محدودهي مكاني اين تحقيق، خراسان است
و شامل مناطقي ميگردد كه ذيل مرزهاي سياسي و جغرافيايي امروز افغانستان جاي ميگيرد.
محدودهي زماني آن نيز، دوران حكمراني تيموريان از سال 771 تا 911 هجري قمري است.
در تبيين عنوان شيعه نيز بايد در نظر داشت: گرچه شيعه در منابع اماميه
بيش از يك معنا و مفهوم ندارد و به كسي اطلاق ميشود كه معتقد به جانشيني و
امامت علي بن ابيطالب(ع) و يازده فرزند اوست، دانشمندان و رجالنويسان اهل سنت آن
را در معنايي گستردهتر بهكار بردهاند و به پيروان تمامي فرقههايي كه از پيكرهي
تشيع منشعب شدهاند و نيز به دوستداران خاندان رسالت اطلاق كردهاند. اين تحقيق
معنايي بين اين دو معنا را انتخاب ميكند. يعني شيعيان اعتقادي را لحاظ مينمايد و
به پيروان تمامي فرقههايي كه از بدنهي تشيع جدا شدهاند و به تشيع منسوبند ميپردازد.
بنابراين، از ميان فرق تصوف، آنهايي را كه با اين تعريف، در ذيل عنوان تشيع جاي ميگيرد
و در مناطق مورد نظر پيرواني دارد مورد توجه قرار ميدهد.
با اين توضيح، در دورهي مذكور سه فرقهي صوفيانهي مهم
شيعي مطرح است كه هرسه در مناطق مورد نظر اين تحقيق، پيرواني دارند.
1. نعمت اللهيان
اين فرقه پيروان "شاه نعمت الله ولي"اند. نعمت الله بن
عبدالله كه نسب خود را به امام صادق(ع) ميرساند،[1]درسال
731 در قصبهي كهسان هرات زاده شد.[2]پس از
پشت سرگذاشتن كودكي و فراگيري علوم نزد شيخ ركن الدين، شيخ شمس الدين، سيد جلال
الدين و قاضي عضد الدين براي ديدار بزرگان و عارفان سفر كرد. به شهرهاي متعددي از
جمله مكه و مدينه و بلخ و ماوراءالنهر و خراسان رفت و با عارفان و دانشمندان آن
ديارها ديدار و گفتگو نمود.[3]
او در سال 790 هجري، يعني در حدود سن شصت سالگي به شهر هرات
آمد. در هرات، به محلهي "سيد حسيني سادات"رفت. پس از مدتي دختر يكي از
بزرگان و علويان آنجا- دختر سيد حمزهي حسيني هروي- را براي خويش خواستگاري كرد.
اين خواستگاري پذيرفته شد و در هرات ازدواج نمود. ميگويند:
"سيدحسيني"- پدربزرگ دختر كه محله به اسم او نام گرفته بود- پيش از
مرگ خويش وصيت كرده بود:
((چون سيد نعمت الله نامي از سلسلهي سيادت در
تاريخ هفتصد و نود هجرت به اين منزل رسد و صبيهزادهي مارا كه صبيهي سيد حمزهي
دستاربند است، بطلبد، تسليم نماييد كه آن امانتي است از آن جناب نزد ما.))[4].
او پس از ازدواج به سوي مرغاب رفت و يك سال در مرغاب بود،
سپس به كرمان بازگشت.[5]
"قاضي نورالله" در "مجالس المؤمنين"
داستاني را دربارهي "شاه نعمت الله ولي" نقل ميكند كه بيانگر حضور
وي در دارالسلطنهي شاهرخ است. مينويسد: زماني كه "شاه نعمت الله"
به دعوت شاهرخ در هرات ميزيست، پادشاهان سرزمينهاي مختلف برايش هديه ميفرستادند.
او هم خود استفاده ميكرد و هم به نيازمندان بخشش مينمود. روزي شاهرخ از او
پرسيد: ميشنويم كه شما لقمههاي شبهه آميز ميخوريد، حكمت آن چيست؟ پاسخ داد:
گر شود از خون دو عالم مالامال كي خورد مرد خدا الا حلال
"شاهرخ" از اين سخن رنجيده خاطر شد. پس از مدتي
سربازانش گوسفندي را به زور تازيانه از پيرزني گرفتند و با آن سفرهاي رنگين مهيا
ساختند و "شاه نعمت الله" را فراخواندند. پادشاه گوركاني و پيشواي
نعمت اللهيان، هردو باهم در كنار سفره نشستند و مشغول خوردن غذا شدند. پس از مدتي
"شاهرخ" گفت: شما ميگفتيد غذايي جز غذاي حلال نميخوريد درحالي كه از
گوشت گوسفندي ميخوريد كه ما به زور از يك پيرزن گرفتيم. پاسخ داد: در اين باره
بيشتر پرس و جو و تحقيق كنيد تا واقعيت مطلب را
دريابيد. پيرزن را طلبيدند و از او بازجويي كردند. گفت: گوسفندي را نذر
"شاه نعمت الله" كرده بودم تا تقديمش كنم. ميخواستم به نذر خود وفا
كنم كه شما گوسفند را از دستم گرفتيد.[6]اين
داستان و گزارش "مجالسالمؤمنين" بيانگر اين مطلب است كه"شاه نعمت
الله" پس از تاريخ 790 كه در دوران پادشاهي تيمور است، در دروان پادشاهي
شاهرخ نيز به هرات آمده است.
"شاه نعمت
الله ولي" يكي از مهمترين رهبران متصوفهي شيعي است و مهمترين شواهدي كه بر
اثبات تشيع وي لحاظ كردهاند عبارتند از:
1. تاج دوازده ترك: "شاه نعمت الله
ولي" تاجي دوازده ترك داشته است كه برخي آن را شاهدي بر تشيع وي گرفته اند
و گفته اند: ((عدد دوازده اشارتي است به دوازده امام.)).[7]
2. پيشگويي ظهور دولت
صفويه: گفته ميشود كه او در پيشگوييهاي خود به ظهور سلطنت صفويهي شيعي اشاره
كرده است. علاوهي بر آن، هريك از بازماندگان او كه در قلمرو دولت صفويه زندگي ميكردند
مورد لطف و عنايت صفويه قرار گرفتند چنانكه يكي از آنها به نام "امير نظام
الدين عبدالباقي"در دربار "شاه اسماعيل" به مقام صدارت عظمي رسيد.[8]
3. سرودههاي او: "شاه
نعمت الله" اشعار متعددي در مدح حضرت علي(ع) سروده است كه از آنها به عنوان شواهدي بر تشيع وي ياد كرده اند.
يكي از آن اشعار قصيدهي زير است:
((از نور روي اوست كه عالم
منور است[9] حسني چنين لطيف چه حاجت به زيور است
زوج بتول باب امامين مرتضي
سردار اوليا و وصي پيمبر است
گيسو گشاد و گشت معطر دماغ روح
رو را نمود و عالم از آن رو مصور است
جودش وجود دارد به عالم از آن
سبب عالم به يمن جود وجودش منور است
خورشيد لمعهاي است زنور ولايتش
صد چشمه حيات و دوصد حوض كوثر است
نزديك ما خليفه برحق امام ماست
مجموع آسمان و زمينش مسخر است
مداح اهلبيت به نزديك شرع و عقل
دنيا و آخرت همه او را ميسر است
هرمؤمني كه لاف ولاي علي زند
توقيع آل آل بنامش مقرر است
با دست جود او چه بود كان مختصر
با همتش سرابي محقر است
او را بشر مخوان تو كه سر خداست او او ديگر است و حالت او نيز دگر است
هر بيت ازين قصيده كه گفتم به عشق ميخوان كه هر يكي ز يكي خوب وخوشتر است
سيد كه دوستدار رسول است و آل او
بر دشمنان دين محمد مظفر است.)).
علاوهي بر اين، سرودهاي از او برجاي مانده كه در آن به مذهب خويش تصريح ميكند
و ميگويد:
((پرسند زمن چه كيش داري اي بيخبران
چه كيش دارم؟
از شافعي و ابوحنيفه آئين
خويش پيش دارم
ايشان همه بر طريق جدند من مذهب جد
خويش دارم
در علم نبوت و ولايت ازجمله كمال
بيش دارم.)).[10]
او علاوهي بر هرات و مرغاب به مناطق ديگر جغرافياي امروز
افغانستان نيز سفر داشته است، به خصوص جوزجانان. زيرا، مينويسند:
((درجوزجانان، نزديك شبرغان، نهري است و بر كنار آن
منطقهاي است به نام سرپل، مشور به "سرپل سيد نعمت الله ولي"، كه در
آنجا زراعت ميكنند از جويباري كه از درياي ميمنه ميآيد. و چون آن حضرت در آن
موضع چند روزي اقامت فرمودهاند، منتسب و مسمّي به آن ولي ميدانند.)).[11]
شاه نعمت الله از رهبران بهنام طريقت و عرفان است و از
ويژگيهايي خود و پيروانش بدان مباهات ميكنند، شيعيگري و جعفري مذهب بودنش ميباشد.[12]بنابر
اين، شاه نعمت الله كه به اذعان محققان شيعهي معتقدي بود[13]از
هرات تا جوزجانان سفر كرده و به يقين در اين سفر با افراد متعددي ديدار و گفتگو
داشته، توانسته است افرادي را كم يا زياد به طريقهي خويش دعوت و جذب كند.
براي پيبردن به دامنهي نفوذ نعمت اللهيه در افغانستان
توجه به چند ويژگي مهم اين طريقه لازم است:
1. پايبندي به
احكام ظاهري دين؛ شاه نعمت الله برخلاف پارهاي
از فرقههاي صوفيان كه شريعت را پوستهي طريقت ميشمردند و بدان چندان اعتنايي
نداشتند، خود و پيروانش را به رعايت احكام شرعي مقيد ساخته بود. تلاشكرد تا
روشهاي سير و سلوك نيز در چارچوب ظواهر شرع باقي بماند و شائبههاي غير ديني و
آداب راهيافته ازمكاتب هندي از آن دور شود.[14] اين
اقدام او گام بسيار مهمي بود براي كاستن فاصله و اختلاف ميان فقها و صوفيان و شايد
يكي از عوامل ادامهي حيات نعمت اللهيه همين نكته باشد.[15]
2. همگانيدانستن تصوف و همگانيكردن آن؛ بزرگان صوفيه در آن روزگار و روزگار پيش از آن هركسي را به حلقههاي ذكر و
اجتماعات صوفيانهي خود راه نميدادند. تنها كساني را ميپذيرفتند كه از نظر
آنها داراي استعداد و توانايي بودند؛ اما، شاه نعمت الله با همهي طبقات در هر
شهر و ديار معاشرت و گفت و شنود ميكرد و تصوف را ويژهي يك دسته و طبقهي معين
از مردم نميدانست، با همه سخن ميگفت و ميشنيد. او با اين باور كه هركس فراخور
حال خويش داراي استعدادي است، هيچكس را از خود نميراند. او اهتمام ويژهاي به
آموزش و ارشاد مردم و از ميان بردن مصداقهاي انحطاط اخلاقي داشت و آن را يك
مأموريت الهي براي خويش ميپنداشت. اين روحيه سبب شد وي پيشرفت چشمگيري در
راهنمايي مردم داشته باشد؛[16] اين
پيشرفت نيز به نوبهي خود، رواج و نفوذ كمنظير طريقهي نعمت اللهيه را در آن عصر
به دنبال داشت.
3. اهتمام ويژه به مردم: از ديگر ويژگيهاي او
مردمي بودن و معاشرت و همنشيني با آنها براي حل مشكلات آنها بود كه بدون شك در
افزايش محبوبيت او مؤثر بود.[17] اين
ويژگي شخصيتي شاه نعمت الله ولي را در كنار ديگر ويژگيهاي ذكرشدهي او ميتوان عامل
مهمي براي جذب مردم و اشاعهي روش عرفاني او در سفرهايش به مناطق مختلف محسوب نمود
و مؤيدي بر نفوذ نعمت اللهيه در هرات و مناطق نظير آن دانست.
راه و روش عرفاني شاه نعمت الله كه به نام نعمت اللهيه
خوانده ميشد، پس از مرگ وي ادامه يافت. پسرش- "شاه برهان الدين خليل الله"-
در كرمان راه او را پيگرفت؛ اما، شاهرخ ميرزا او را به هرات فراخواند. در هرات،
ارادت، احترام و بزرگي بسيار از شاهرخ
ديد. رفت و آمدش به دربار آزاد و بدون تشريفات درباري بود. به گونهاي كه روزي
يكي از درباريان به نام "امير فيروزشاه" نسبت به اين شيوه ناراضي شد و
گفت:
((مخدوما! برشما سه اعتراض وارد است. اول آنكه حضرت
خاقاني شاهرخ سلطان پادشاه جهان است و تعظيم اولوالامر بر كافّهي برايا واجب و
لازم، و شما به محفّه بر در بارگاه ميآييد. دويم آنكه رعايت ادب پادشاهي ننموده
در پهلوي آن حضرت مينشينيند. سوم آنكه خراج رسد حق ديواني از املاك كرمان به
وكلاي پادشاه زمان نميدهيد.)).
خليل الله با زيركي پاسخ داد:
((شاهرخ سلطان از والد عاليشان خود عظيم القدرتر
نيست. پدر من با محفّه بر در بارگاه او ميرفت و نوبتي بر روي حضرت خاقان صاحب
قران اين بيت خواند:
ملك من عالمي است بيپايان و
آن تو از خطاست تا شيراز
و من از پدر خود شنيدم كه فرمود كه "حديث نبوي
است كه هركه را دغدغهي آن شود كه فرزندان من در پيش او بايستند به تحقيق حرامزاده
است." و من به يقين ميدانم كه شاهرخ سلطان حرامزاده نيست. اگر تو را دغدغه
هست ما نميدانيم؛ و جهت خراج، منازعت يزيد و جدم امام حسين بر سر همين بود. هرچه
تو از من خراج ميطلبي من آن را به تومسلّم داشتم. برو و تصرف نماي!)).
شاهرخ با اين پاسخ نسبت به امير خود خشمگين شد و به او بانگ
زد: ((تو را با اين فضولي چهكار؟)).
سپس، ازفرزند شاه نعمت الله پوزش خواست.[18]بايسنقر
ميرزا- پسر بزرگ شاهرخ- به شاه خليل ارادت و اخلاص فراواني داشت و در ميهمانيها،
شخصاً طشت و آفتابهي طلا به دست ميگرفت تا شاه برهان الدين دست خويش را
بشويد.[19]
نعمت الله يك صوفي
خالص وحدت وجودي بود؛ از انسان كامل و سلسلهي اولي سخن ميگفت و در مقام مفاخره
به فصوص الحكم اشاره ميكرد و از حلاج و ديگران نام ميبرد و در بزرگداشت بايزيد
بسطامي مبالغه ميكرد و حتي او را با امام علي(ع) مقايسه مينمود.[20] او
از نام خود يك معناي حروفي انتزاع كرده و "نعمت الله" را به مثابهي
صفتي الهي در برابر "فضل الله" گذاشته بود. وي در ديوان خود مكرر اين
معني را آورده است. طريقهي او نيز با شيوهي ذكر خفي متمايز ميشد؛ به اين ترتيب
كه مريد به حالت نشسته، دست راست را بر زانوي چپ و دست چپ را بر زانوي راست قرار
ميداد و بدن را از چپ به راست ميگرداند و كلمهي لا اله الا الله را در دل
ميگذراند. اين كار براي اجتناب از رقص و صيحه كشيدن و پايكوبي و جست و خيز مرسوم
صوفيان(سماع) بود كه بسيار مورد خردهگيري و ايراد متشرعان قرار ميگرفت.[21]
2. حروفيان
اينان پيروان ابومحمد فضل الله بن عبدالرحمن حسيني متخلص به "نعيمي"
بودند كه در شروان يا استرآباد به سال 740 در يك خانوادهي صوفي زاده شد. مردم
وي را "سيد فضل الله حلالخور" ميناميدند؛ زيرا، طاقيههاي عجمي ميدوخت
و با درآمد آن گذران زندگي ميكرد و در تمام عمر نه از غذاي كسي خورد و نه هديهاي
پذيرفت. او در اين مرحله از زندگي توانست شيفتگان و مريداني گردآورد. سپس، در سال
786 در جمع ياران مخصوص خويش خود را مهدي
موعود خواند و از آنان بيعت گرفت تا در آيندهاي نزديك با شمشير قيام كنند. به شهرهاي مختلف چون:
اصفهان، دامغان، بروجرد و باكو سفر كرد تا
مرام خويش را تبليغ نمايد. با اوجگرفتن كارش، مخالفاني يافت و از اين مخالفتها
به ميرانشاه- پسر تيمور- پناه برد. بازتاب مخالفتها به دربار تيمور رسيد. تيمور
نيز از ميرانشاه خواست سيد فضل الله حروفي را به قتل برساند. ميرانشاه در سال
804 بهدست خويش فضل الله را كشت. مردم از شدت شادماني ريسمان به پاي وي بستند و
جسدش را در كوچه و بازار كشيدند. سر بريده و جسد بيسر او را نيز بنابر دستور
تيمور به تبريز بردند و در آنجا به آتش كشيدند.[22]
فضل الله حروفي در روزهاي نشر دعوت خود به گستردگي از
ستمهاي تيموريان سخن گفته و مردم را آگاه كرده بود؛ جان خود را نيز بر سر همين
امر نهاد و دستور قتل او به جاي آنكه به دليل باورهاي ويژهاش، از سوي فقيهان
باشد، به سبب فعاليتهاي سياسياش در برابر تيمور بود.[23]
روند فعاليتهاي او نيز بدينگونه
بود كه در ابتدا خود را در تعبير خوابها صاحبنظر معرفي كرد و آن را نوعي موهبت
الهي نسبت به خويش قلمداد نمود. بعداً نكات غاليانهاي بر تشيع رسمي دوازده امامي
افزود و خود را مهدي موعود خواند. البته بعدها، پس از مرگ وي، پيروانش بعضاً به
اعتدال برگشتند و وعدهي ظهور مهدي(عج) و انتقامگيري از دشمنان خودشان را سر دادند،
ولي از شيعيان امامي گلهمند بودند كه چرا با آنها همراه نميشوند.[24]
حروفيگري، چنانكه از نامش برميآيد فرقهي نويني بود بر
پايهي نتايجي كه جستجوگران حروف از ديرباز بدان رسيده بودند. حروفيان تكامل اين
جريان را تسريع كردند و از آن سود جستند، به طوري كه يك مذهب تمام عيار از آن به
وجود آوردند كه از ارزش عددي به حروف و دستكاري در ارقام آن، ريشه ميگرفت. فضل
الله دريافته بود كه حرف "ض" از اسم او برابر عدد 800 ميشود و نيز كلمهي
"فضل الله" در قرآن بسيار تكرار شده است. لذا از آن استفاده كرد و ادعا
نمود: مجدد اسلام در ابتداي سدهي نهم است.[25] او
اديان را به بحث كشيد و از خويش سخن گفت. مقدمتاً گفت: يهوديان و مسيحيان هردو به
ظهور مسيح معتقدند. يهود انتظار خود او را دارند و نصاري ظهور مجدد او را انتظار
ميكشند. آنگاه گفت: وظيفهي مسيح، يكي كردن اديان بوده كه چون اين هدف متحقق
نشده، پس معلوم ميشود مسيح ظهور نكرده و بنابر اين فضل الله همان مسيح است.[26]
حروفيه در ادامه گفتند: نام فضل الله در نور ماه شب چهارده
نوشته شده است زيرا همو بود كه پيغمبر در شب معراجش ديد. آنها جهاد را به معناي
"وجه الله" توجيه كردند كه مراد آنان باز هم فضل الله حروفي بود. برخي
از مظاهر طريقهي آنان عبارت بود از: 1. جهاد حقيقي يعني نماز چهار ركعتي؛ 2. روزه
يعني بازداشتن زبان از غيبت مردم و همواره ذكر خداگفتن؛ 3. ربا يعني لواط و مجازات
هر دو طرفين عمل قتل است. حروفيه حتي اذكار مخصوص وضو و نماز را از تلاوت عادي و
عربي به فارسي تغيير دادند كه هركدام به نحوي به فضل الله بر ميگشت.[27]
قتل فضل الله و پيروان او به دست ميرانشاه، به طرز ناگواري
بوده است. به گونه اي كه پيروانش رنگ سرخ احساساتي و عاطفي شديدي از سنت شهادت
شيعي بدان داده اند و حتي براي فضل الله روضه ميخواندند.[28]
پس از مرگ فضل الله حروفي، رهبران اين گروه به اطراف و
اكناف پراكنده شدند تا هم از بگير و ببندهاي كارگزاران گوركاني در امان باشند، هم
انديشهي رهبر خويش را نشر و ترويج نمايند. در همين راستا، رهبر حروفيان خراسان با
نام "سيد السادات امير اسحاق" بر فعاليت تبليغي خويشتن افزود و شگرد
هميشگي حروفيان يعني نفوذ و رخنه در دستگاه حكومتي را پيش گرفت.[29]
در هرات گروهي از حروفيان بودند كه توانستند در جغتاي كه
لشكر شاهرخ بود، رخنه كنند و دولت گوركانيان را تهديد نمايند. شاهرخ كوشيد با
تبعيد آنان از اين خطر رها شود؛ اما، حروفيان كه خواستار بازيافتن قدرت و نفوذ
پيشين خود بودند، شكيبايي خويش را ازدست دادند و طرح ترور شاهرخ را پيريزي نمودند.
آنها تصميم گرفتند انتقام خون پيشوايشان را از بازماندهي تيمور بگيرند.[30]
در روز 23 ربيع الثاني 830
در هرات، شاهرخ به منظور شركت در نماز جمعه به مسجد جامع هرات ميرفت. مهد
عليا- همسر شاهرخ- او را از رفتن منع كرد كه ((در اين وقت بارندگي بسيار واقع
شده است و ديوارها نم كشيده، به ميان شهر و ديواربستها در مينرويد، مبادا المي
به ذات همايون رسد.)).
شاهرخ ميرزا نپذيرفت و به سوي مسجد رفت.[31]پس از
اداي نماز ميخواست به كاخ برگردد كه شخصي به نام احمدلر- از مريدان فضل الله حروفي-
كاغذ به دست، به بهانهي دادخواهي به سوي پادشاه گوركاني آمد. شاهرخ به يكي از
همراهان خويش دستور داد درباره ادعاي او
تحقيق كند و نتيجه را گزارش كند؛
اما، احمدلر ناگهان به سوي پادشاه دويد و با كارد به او حمله كرد. ضربهاي به شكم
او وارد ساخت؛ اما، بيدرنگ بهدست "علي سلطان قوچين"-[32]يكي
از همراهان و محافظان شاهرخ- به قتل رسيد. پادشاه را به سرعت از مسجد خارج كردند
و سوار بر محفه[33] به كاخ بردند. زخم كاري نبود و طبيبان و جراحان زخم را مداوا نمودند. ميرزا
بايسنقر و اميران گوركاني به جستجو و تحقيق دربارهي احمدلر مشغول شدند تا بدانند
كه كيست و چرا چنين كرد. كسي او را نميشناخت. از ميان وسايلي كه همراهش بود كليدي
يافتند كه متعلق به خانهاي در "تيمچه" بود. اهل تيمچه گفتند:
((شخصي با اين هيأت در اين خانه طاقيه(كلاه)دوزي ميكرد
و مردم بسيار پيش او ميرفتند كه از آن جمله مولانا معروف خطاط بود كه با او
معاشرت داشت.)).[34]
بنابر نقلي ديگر:
((هيچكس را نيافتند از او نشاني دهد تا بعد از سه
روز، كاروانسراداري تقريركرد كه شخصي بدين هيأت در اين كاروانسرا حجره داشت و از
روز جمعه باز بهدر رفته است و در نيامده.))[35]
در بازجويي از گواهان روشن شد كه معروف بغدادي- مشهور به
مولانا معروف خطاط- به ديدن او ميرفته است. معروف را بازداشت كردند و با شكنجهي
او كشف كردند: آن مهاجم- احمدلر- از مريدان سيد فضل الله حروفي بوده و به دستور
عضد الدين- نوهي دختري سيد فضل الله- دست به چنين اقدامي زده است. گويي چندين
نفر از حروفيان، خود را براي اجراي نقشهي ترور آماده كرده بودند؛ اما، احمدلر
بر ديگران پيشدستي كرده بود. همچنين اظهار داشتند: احمدلر گاهي به منزل مير قاسم
انوار ميرفته و با مير مخدوم كه به مانند فرزند او بود گفتگوهايي داشته است.
سرانجام، عدهاي ازحروفيان را كه با احمد، ارتباط داشتند كشتند ازجمله: عضدالدين.
نزديك بود كشتار انتقامجويانه از حروفيان دامن معروف و مير قاسم انوار(755-838) را
بگيرد؛ اما، با تبعيد مير قاسم به سمرقند و زنداني شدن معروف در قلعهي اختيار
الدين پايان گرفت.[36]
در ماجراي
احمدلر، سيد صائن الدين علي تركه- از علما و نويسندگان آن زمان- نيز به زندان
افتاد. او در كتاب «نفثهالمصدور» ثاني در بارهي آزارهايي كه درپي دستگيري بهدست ايلچيان شاهد بود، چنين نوشت:
((ناگه شخصي از قلعه رسيد كه ايلچي آمده است و به
حضور شما احتياج دارند جهت مشورت. همان بود، ديگر نه خانه را ديد، نه ياران و نه
فرزندان و عيال مگر به بدترين اوضاع و احوال. هركس كه روزي سلامي بدين فقير كرده بود، روي سلامت نديد. همه را به تعذيب
گرفتند و خانه را مُهر كرده، بنده را در قلعه به جايي محبوس داشتند و هيچ آفريده
را نميگذاشتند كه پيش اين فقير آيد، مگر جمعي محصّلان متشدّد كه چيزي ميطلبيدند
تا كاغذها [و] املاك، همه را ستدند...)).
سيد صائن الدّين مدتي
زنداني بود و آزارهاي بسيار ديد. پس از آزادي او را از هرات تبعيد كردند و آوارهي
شهرها شد و سرانجام در سال 836هـ (6سال پس از ماجراي احمدلر) در دربهدري درگذشت.[37]
حضور چهرههايي چون عضد الدين در هرات به همراه فدايياني
همچون احمدلر، نشان ميدهد حروفيان در هرات و مناطق اطراف آن كم نبوده اند؛ گرچه
فعاليتهايشان پنهاني بوده است.
3. نوربخشيان
از مميزات طريقهي نوربخشيه، سياهپوشي بود، چون اين رنگ نماد نور و زندگي
غيبيان به شمار ميرفت و نوربخشيان را از حروفيان كه سپيد ميپوشيدند، جدا ميكرد.
بعداً نوربخشيان، اين شعار را به عمامهي سياه بدل كردند كه مبدل به شعار نهضت شد
و مايهي افزايش هيجان مردم در پيوستن بدان گرديد.[38]
پيشواي نوربخشيه يك صوفي وحدت وجودي بود كه به بيان انتقال ولايت از آدم و
انبياء به اقطاب تصوف پرداخت. از اين انديشه، عنوان تناسخ را برداشت و به جاي آن
اصطلاح "بروز" را بهكار برد. در نظر وي دميده شدن روح به جنين در
چهارماهگي، نوعي معاد انساني است كه وجود بشر را به وجود حقيقي يعني خدا پيوند ميزند.[39] او
نهضت خود را جامع تصوف و تشيع ميدانست و مردم را به طرفداري از خود فرا ميخواند
و ميگفت: ولايت و نبوت را باهم دارد.[40]
رهبر اين فرقه سيد محمد نوربخش بود كه با هفده واسطه نسبش به امام موسيكاظم(ع)
ميرسيد. پدرش در قطيف چشم به جهان گشود، براي زيارت حرم امام رضا(ع) به
خراسان آمد و در قاين ماندگار شد. سيد محمد در 795 در قاين متولد شد. پس از پشت
سرگذاشتن دوران كودكي و فراگيري علوم به تصوف پيوست و مريد خواجه اسحاق ختلاني
گشت. خواجه اسحاق از مريدان سيد علي همداني و از سران سلسلهي كبرويه ذهبيه بود.
او به سرعت به سيد محمد دل بست و چون استعدادش را ديد خرقهي سيد علي را بر تن
او پوشانيد و گفت: ((هركه را داعيهي سلوك است به خدمت مير رجوع نمايد كه
اگرچه به ظاهر او مريد ماست، اما در حقيقت پير ماست.)). او را برمسند ارشاد
نشاند و لقب نوربخش داد. خواجه اسحاق با شاهرخ مخالفتي ديرينه داشت و ميخواست در
برابر او قيام كند، اما آمادگي لازم را در خود نميديد بنابراين، نوربخش را به
ادعاي مهدويت برانگيخت و به مخالفت شاهرخ واداشت. نوربخش در روز جمعه چهاردهم سال
826 ادعاي مهدويت كرد، خود را مهدي موعود خواند و عليه حكومت وقت قيام كرد.[41] قيام
نابههنگام نوربخش در سال 826 در كوه
تيري- واقع در مغرب بدخشان- آغاز شد. سلطان بايزيد- فرمانرواي ختلان و گماشتهي
شاهرخ- خواجه اسحاق و برادرش را همراه با سيد محمد نوربخش اسير كرد و به دربار
هرات فرستاد. به فرمان پادشاه گوركاني خواجه و برادرش را در نيمهراه هرات- در
بلخ- كشتند و نوربخش را به هرات آوردند. [42]
شاهرخ كه پيش از اين، از انتشار دعوت حروفيه در ارتش خود
خشمگين شده بود با وضعيت پيشآمده تصميم گرفت هردو مشكل را ريشهكن كند؛ اما،
نوربخش به اندازهاي مورد علاقهي مردم بود كه نتوانست او را بكشد. بنابر اين،
دستور داد به شيراز تبعيدش كنند. سيد محمد در تبعيد نيز به كارخود ادامه داد تا
بدانجا كه بار ديگر بازداشت و زنداني شد و به هرات منتقل گرديد. در هرات به سال
840 زنجير بر پا، بر فراز منبر رفت و اعلان كرد ادعاي خلافت و هرچه بدان مربوط
ميشود نداشته و ندارد. در نتيجهي اين اعتراف اجازه يافت به تدريس - فقط علوم
رسمي- بپردازد، به شرط آنكه شاگرد بسيار نپذيرد و عمامهي سياه بر سر نگذارد.
زيرا، رنگ سياه شعار و نشانهي نوربخشيان بود.[43]
تأثير اين جنبش به ويژه در صوفيان، چنان قوي بود كه
طرفداران نوربخش او را "امام و خليفهي همهي مسلمانان" لقب دادند. از
همين رو، يكي از علويان به شاهرخ نامهاي نوشت، در آن از زندانيشدن و ناگواريهاي
بيست سالهي نوربخش ياد كرد، شاهرخ را به خاطر نپذيرفتن دعوت نوربخش سرزنش نمود و
جايگاه نوربخش را چنين تعريف كرد: ((او به گواهي صوفيان بزرگ و سه بار تأييد
يوسف پيغمبر(در خواب) مظهر راستين خداست.)) و از شاهرخ خواست دعوت نوربخش را
بپذيرد.[44]
نوربخشيان پيشواي خود را مهدي موعود ميدانستند اما گفته ميشود:
مرحوم مجلسي(ره) سيد محمد نوربخش را تكفير كرده است.[45] سيد
محمد چون دعوي مهدويت كرد، خود را به "مظهر موعود" و "مظهر
جامع" ملقب ساخت، اما با شكست از شاهرخ، دعوي مهدويت را رها نمود و مُراد و
مرشد شد. او از كساني است كه عرفان شيعي را رواج دادهاند.[46]
نتيجه
اين نگاشته در پي تحقيق و بررسي حضور فرقههاي صوفي شيعه در خراسان دوران تيموريان
بود. در اين ميان تلاش خود را بر مناطقي كه ذيل جغرافياي امروز افغانستان جاي ميگيرد
متمركز نمود. در اين راستا، به اطلاعاتي پيرامون سه فرقهي "نعمت
اللهيه"، "حروفيه" و "نوربخشيه" دست يافت كه هريك از
آنها در زمرهي مهمترين و مؤثرترين فرق تصوف بر جريانات سياسي و اجتماعي عصر
تيموريان بودند.
فرقهي نعمت اللهيه پيرو شاه نعمت الله ولي است. شاه نعمت
الله بنابر شواهد، شيعهي اثنيعشري بوده و اهتمام بر همگاني نمودن تصوف داشته
است. در ضمن، وي متولد هرات بود؛ در عين حال پس از بنا نهادن طريقهي صوفيانهي
خويش در هرات ازدواج كرد. او به مناطق مختلف خراسان از جمله مرغاب و جوزجانان
مسافرت نمود و شيوهي عرفاني خويش را منتشر كرد.
حروفيه پيرو سيد فضل الله استرآبادي بودند كه داعيهي
مهدويت داشت و عليه حكومت تيموريان فعاليت سياسي مينمود. او بهدست
"ميرانشاه"، پسر امير تيمور، كشته شد، اما پيروانش به فعاليت خود ادامه
دادندف و حتي در بدنهي حكومت رخنه كردند. سپس در هرات به ترور شاهرخ ميرزا اقدام
نمودند كه نافرجام باقي ماند و موجب قلع و قمع حروفيان هرات شد.
نوربخشيه پيروان سيد محمد نوربخش بودند كه نضت خود را جامع
تصوف و تشيع ميدانست. او ادعا داشت كه مهدي موعود است و با اين باور عليه حكومت
قيام كرد، اما شكست خود و كاري از پيش نبرد و پس از ناكامي و اسارت در هرات، بر
فراز منبر اعلان كرد ادعاي خلافت و هرچه بدان مربوط ميشود نداشته و ندارد.
اين سه فرقهي صوفيانهي شيعي در خراسان
عصر تيموريان نفوذ داشتند و پيرواني يافتند؛ اما پرسشي كه مطرح ميشود و پاسخش
براي ديگر محققان باقي ميماند اين است كه در دورههاي بعد از تيموريان بر سر
پيروان اين فرق چه آمد؟ چرا در روزگار كنوني هيچ اثري از اين فرقهها و حتي گرايش
به ديگر فرق تصوف در ميان شيعيان كشور افغانستان نميبينيم؟
پی نوشت مطالب
[1]. ژان اوبن؛ مجموعهي ترجمهي
احوال شاه نعمت الله ولي؛ تهران: كتابخانهي طهوري؛ چ1، 1361ه.ش.، ص22 و
23.
[2]. همان، ص2، پاورقي از ژان اوبن؛ رضا
قليخان هدايت؛ تذكرهي رياض العارفين؛ ص 232، به نقل از خندان، محسن؛
زندگي فرهنگي و انديشههايسياسي شيعيان از سقوط بغداد تا صفويه(رساله دكتري)؛ دانشگاه تهران: دانشكده الهيات و معارف اسلامي،
1376ه.ش. ص261.
[3]. ژان اوبن؛ شاه نعمت الله ولي؛ ص2.
[4]. همان، ص170-171.
[5]. همان، ص171.
[6]. قاضي نورالله شوشتري؛ مجالس
المؤمنين؛ تهران: انتشارت اسلاميه، چ4، 1377ه.ش.، ج2، صص47-48.
[7] . نوربخش كرماني، جواد؛ زندگاني
و آثار جناب شاه نعمت الله ولي؛ تهران: انتشارات خانقاه نعمت اللهي،
1377ه.ش.، ص74.
[8] . همانجا.
[9] . همان، ص75 .
[10] . همان، ص74.
[11]. ژان اوبن؛ شاه نعمت الله ولي؛ ص39.
[12] . مبلغي آباداني، عبدالله؛ تاريخ
صوفي و صوفيگري؛ انتشارات حر، چ1، 1376ه.ش.، ج2، ص647.
[13]. سجادي، سيدضياءالدين؛ مقدمهاي
بر مباني عرفان و تصوف؛ تهران: انتشارات سمت، چ11، 1384ه.ش.، ص202.
[14]. خندان،محسن؛ زندگي فرهنگي و
انديشههايسياسي شيعيان؛ ص270.
[15].همان، ص271.
[16]. همانجا.
[17]. همانجا.
[18]. ژان اوبن؛ شاه نعمت الله ولي؛ صص199-201.
[19].همان، صص201-202.
[20] . شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و تصوف؛ ترجمه: ذكاوتي قراگزلو، عليرضا؛ تهران: انتشارات اميركبير، چ3 ، 1380ه.ش.، ص233.
[21] . همان، ص234.
[22]. شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و
تصوف؛ صص 169-173.
[23]. خندان، محسن؛ زندگي فرهنگي و
انديشههايسياسي شيعيان؛ ص270.
[24] . ذكاوتي قراگزلو، علي؛ جنبش
حروفيه؛ قم: نشر اديان، چ1، 1383ه.ش.، ص24.
[25] . شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و تصوف؛ صص 199.
[26] . شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و تصوف؛ صص206- 207.
[27] . شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و تصوف؛ صص213.
[28] . ذكاوتي قراگزلو، علي؛ جنبش
حروفيه؛ ص24.
[29].خياوي، روشن؛ حروفيه؛ تهران:
نشرآتيه، چ1، 1379ه.ش.، ص233.
[30]. شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و
تصوف؛ ص175.
[31]. حافظ ابرو؛ زبدة التواريخ؛ تصحيح: حاج سيدجوادي، سيدكمال؛ تهران: سازمان چاپ و
انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چ1، 1380ه.ش. ج4، ص911.
[32]. ميرخواند بلخي؛ روضة الصفا؛
تهذيب: زرياب، عباس؛ تهران: انتشارات علمي، چ2، 1375ه.ش.، ج6، ص1160.
[33]. محفه: مركبي بود
مانند هودج اما بدون گنبد كه بيشتر براي زنان استفاده ميشد.
[34]. همانجا.
[35]. حافظ ابرو؛ زبدة التواريخ؛ ج4،
ص915.
[36]. همان، صص915-922.
[37]. ملكالشعراي بهار؛ سبكشناسي؛ تهران: 1349،ج3، ص32.
[38] . شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و تصوف؛ صص315.
[39] . شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و تصوف؛ صص321.
[40] . شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و تصوف؛ صص318.
[41] . كسروي، احمد؛ مشعشعيان؛ انتشارات
سحر، چ3، ص15.
[42]. قاضي نورالله شوشتري؛ مجالس
المؤمنين؛ ج2، صص143-146.
[43]. شيبي، مصطفي كامل؛ تشيع و
تصوف؛ صص316.
[44]. همان، ص 318.
[45] . مبلغي آباداني، عبدالله؛ تاريخ
صوفي و صوفيگري؛ ج1، ص421.
[46] . سجادي، سيدضياءالدين؛ مقدمهاي بر
مباني عرفان و تصوف؛ ص221.
|
نویسنده Anonymous در تاریخ 22 جوزا 1389 salam.azizam axi ke gozashti marbut be jenabe mirtaaher e va ishan az pirane fergheye khaksare hich rabti be horufie nematolahiva nurbakhshi nadare.eslahesh kon |
|